روزهای آخرگذشت

سال جدید اومد ... یک سال دیگه دوباره شروع شد و این رو به ما گوش زد می کنه که .... داره نزدیک می شه ... امسال یا بهتره بگم این عدد برام عجیبه .... نمی دونم چه اتفاقی می افته اما می می دونم بزرگترین اتفاق زندگیم تو این سال می افته ......اره 27 عددی که ازش نمی ترسیدم عددی که 13 14 ساله تو ذهنمه .. می گفت 27 تا بهار و می بینی شاید هم ادامه دار باشه اما یه چیزی هست می دونم که اتفاق برگی می فته خیلی بازی ها باید امسال تموم بشه .. البته تا 27 چند ماهی مونده ... چند ماهی که باید دید به چه صورت جلو می ره نه نارحاتم نه غمگین و نه خوشحال روز اول از سال 1391.... نمی خوام بگم این کار و اون کارو می کنم .. چون نمی دونم می شه یا نمی شه ... نمی خوام بگم بریدم چ.ن می دونم من تا اخرین لحظه به فکر بردن این جنگ بزرگ هستم ... جنگی که بین من و روزگار هست اره جنگی که یکدوممون می بره .... من یا روزگار روزگار ببره من تموم می شم ... و اگه من ببرم .. رو کول روزگار سوار می شم .... چندین سال هست که با هم داریم می جنگیم همیشه روزگار برد اما یه مسئله بوده که همیشه زور اخر تو دقیقه اخر فیلم زده می شه و امسال دقیقه اخر داستان من هست ... .... عید همه مبارک
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 05:48 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر