X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهای آخرگذشت

ذلالت

 نمی دونم چه داره به سرم می ارم ولی هر چی هست از این بدتر نمی شده ، تمام اتفاقاتی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم که ممکنه من خودم سر خودم بیارم دارم سر خودم می ارم دارم خودم رو به ذلت می رسونم ..... به ذلت تمام همه چی به اینجا رسید که من باختم همه چیز رو باختم به اینکه چرا باید این کارو می کرد و الان سه ماه هست که بیکارم در امدم صفر شد تمام پس اندازم داره تمام می شه به هر دری هم می زنم بسته هست ... دوستی رو که فکر نمی کردم یه جوری اینجوری ول کنه ولی ول کرد ... اره یکی هم فکر نیم کردم خیانت کنه داره قشنگ خیانت می کنه و من می بینم و دم نمی زنم ..... من همون شیر وحشی بودم که همه چیز و می دریدم و ترس نداشتم .. اما حالا یع ترسو بز دل که حتی نمی تونه حرف دلش رو بزنه بگه بابا رفیق خیلی نامردی زن گرفتی خودتو اسیر که ندادی .. بابا تویی که دم از دوست داشتن می زنی خیلی هرزه ای منو به چوب خیلی چیزا زدی .. به خودم بگم خاک بر سرت که نمی تونی خودتو خلاص کنی ... خاک بر سر من که اینقدر بد بختم و جربزه هیچی و ندارم .. همش مقصر خودم هستم ... همش منه خاک بر سر باید یه کاری بکنم ... و همش من باید تمامش می کردم .... 

همش و باید من کاری می کردم که سرم نیاد و اون تداوم نفرت از ادم ها محطاط بودن هست .... 

به هر حال داره روزش می رسه و من نتوم حرکتی بکنم به خودم قول دادم که تمومش بکنم

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 09:33 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر