روزهای آخرگذشت

باختم

از اول فروردین تا حالا ننوشتم ... نمی دونم چطور گذشت فقط می دونم که همینجوری داره میگذره و روزا شب می شه و شب ها روز .... دل تنگم و خسته ام ... و شکست  خورده .. من بیست و اندی سال دارم ... خیلی ها حسرت اینو ارن که چیزایی که من بلدم رو بلد باشن .. خیلی ها به من می گن مخ ... خیلی ها می گن احمق .... ولی به نظر خودم بازنده ای بیش نیستم ..... تو همه چی باختم .. تو همه چی وقتی تصمیم گرفتم ژارسال که بتونم واسه خودم باشم و کار کنم .. اینو یادم رفته بود که من جزو اون دسته ای هستم که بازنده ام .. باید ببازم .. یادم رفته بود که بگم خدایا .... تو که می خوای حال منو بگیری ژس چرا می ذاری این فکر به سر من بزنه که برم دنبال این چیز ها.... اره باختم .... 

تو زندگی  

تو درس  

تو عشق  

تو کار  

و خودم ....... 

کوه غروری که چند سال ژیش به این نتیجه رسید هیچ چیز برای خودش نیست و باید بره ....  

خودش باعث شد که بمونه .. زجر کشیدن و ذره دره خرد شدن خودش رو ببینه .. ببینه که کوه هم یه چاله ای بیش نیست .. اره من الان چاله شدم .. زندگیم رو باختم درسم رو ول کردم عشقم رو هم امدم ابراز کنم گذاشت و رفت ... کارم هم شکست خورد و خودم اره خودم رو هم باختم ... حداقلش این بود که چند سال ژیش توهین نشنیه بودم غرورم رو له نکرده بودن ...  

خدایا ! این حق من نیست ..... حق من.... کاش می رفتم همون سال .. هنوز هم دیر نشده تا این چاله چاه نشده که همه اشغال ها و کثافت کاری هاشون رو اون تو نریختن ...... فقط باید با خودم کنار بیام اون سو سو زدن امید رو هم باید از بین ببرم ... که کسی مردن این شیر رو نبینه ...... من باختم .....

تاریخ ارسال: جمعه 20 فروردین 1389 ساعت 03:45 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر