روزهای آخرگذشت

سلامخیلی وقته ننوشتم اما وقتی می نویسم دلم خیلی گرفته هست . خسته ام خسته .. باز هم همه چی بهم پیچید

راستش چند وقت پیش من با یکی از دوستام که صحبت می کردم ...... یه حرف جالب بهم زد گفت که تو زندگی ما ادم ها یه دست نا مرئی وجود داره که زندگی مارو هدایت می کنه که می گه چی قراره سر ما بید ... این دست نامرئی می تونه خوب و یا بد باشه .... حالا اون دست نامرئی حالا تو زندگی من اومده ... داره همه چی رو از من می گیره اول که نذاشت ...برم ... حالا هم نگهم داشته تا عذاب بکشم ... من خیلی سگ جونم همش دارم شکست می خورم همش دارم این کار رو میکنم ...باز هم شکست باز هم شکست باز هم شکست .. خسته شدم خسته خسته تو کار شکست خوردم تو درس شکست خوردم تو زندگی عاطفی شکست خوردم تنها چیزی که برام موند فقط تن سالم که اونم داره پیر می شه ... حس می کنم خیلی بی هدف هستم خیلی ... واقعا چرا من همش دارم خودم رو به در و دیوار می زنم واقعا چرا .... بشینم و ببینم و بمیرم بهرته ....حس و حال چیزی نیست .....

تاریخ ارسال: یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 06:28 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر