روزهای آخرگذشت

واقعا

نوشته یه دوست :



سلام.من یکی از دوستان شکلات کاکایویی هستم.نمیدونم این چه اسم مسخره ای هست که انتخاب کرده!من به وسیله ی اون با وب شما آشنا شدم .نمیدونی چه حس بدی داشتم وقتی نوشته هات رو میخوندم.یه حسی مثل اینکه وسط یه جنگلی باشی که به جای درخت از توی زمین ترس ونفرت ومرگ وسایه بیرون زده .هیچ کسی توی یه همچین جایی دوام نمیاره.نه من و نه تو.نه آسمونی رو میشه دید و نه راهی رو رفت .بدترین قسمتش اینه که بدونی اونجا تنهایی .                              

سخته ، تحمل یه همچین وضعیتی ...شاید وضعیت فعلی من بدتر از تو نباشه اما بهتر هم نیست .خواستم بدونی تا فکر نکنی که من خیلی آدم رومانتیکی هستم که نفسم از جای گرم در میاد و با خیال راحت نشستم دارم تو رو که حتی یه لحظه از سختیای زندگیت رو لمس نکردم نصیحت میکنم .من اونقدرها هم آدم خوب و دلسوزی نیستم که بخوام بشینم و بیخودی ندیده و نشناخته
از روی ترحم و دلسوزی یه ده خط برات حرفای پر از انرژی مثبت بزنم تا بلکه از این وضعیت بیرون بیای.نه!اما بهت گفتم وقتی نوشته هات و جوابهایی که به معدود نظرات توی وبت میدی ، میخوندم پاک بهم ریختم...ترسناک مینویسی...دلم میخواد بدونی که یکی اون بالا هستا...نه اصلا چرا اون بالا ، همین کنارت ، همین الانم هست...حسش نمیکنی!! من چقدر احمقم ، جای تعجب نداره . اگر تو واقعا حسش میکردی هیچ وقت خواهان مرگ نبودی...میدونی دارم از عصبانیت میترکم.همش فکر میکنم باید یه چیزی بهت بگم تا بشینی یه کم به حال خودت گریه کنی تا شاید یه کم دلت خالی بشه بعد اگه قلب سردت خواست پاشی جانمازت رو باز کنی ...و بهش بگی که چقدر به کمکش احتیاج داری....شاید حرفایی که میزنم برات اصلا مهم نباشه ، اما من میخواستم که اینارو بگم بهت ،شاید بازم اومدم و برات نوشتم در هر صورت تو چه دلت بخواد و نخواد من میام میخونم نوشته هات رو و مینویسم تا بخونی نوشته هام رو :

سلام خوبی من اصلا اون بنده خدا رونمی شناسم .. شایدیهدوست اشنا شاید یه دوست دور هر چی هست مال خودش هست .. و شمت ممنون که بهم سر می زنی اما می دونی که همون شکلات کاکایی هستی ....

در جوابتون بگم..... اره یکی اون بالا هست اما داریم با هم می جینگیم .. ای خدا کاش می شد  حرف هایی که شما می زنی نگرش جالبی به زندگی هست اما واقعیت یه چیز دیگه هست ... واقعیت همی هایی هست که من می نویسم من واقعا از مردم بدم می اد ..من واقعا می ترسم که روزی خواستم بمیرم اینجا دلبستگی داشته باشم .. من واقعا ژشیمونم چرا اون سال نمردم .. من واقعا از خودم حالم بهم می خوره که چرا اینقدر ترسو شدم .. من واقعا ادمی هستم خوب ... اما همش به من ادم های بد می خودن .. واقعا از این زندگی حالم بهم می خوره .. واقعا اینه که من خودمو تو کار غرق کردم که دیوانه نشم .. اما تو کا دارم همش اذیت می شم .. واقعا روزی ۱۲ ساعت کار ..واقعا مدیر پروژه .. واقعا چوب خورده از همه حتی اونی که می گفت دوسم داره و واقعا.. تنفر ............. دوست عزیز واقعا حس دوست داشتن تو من مرده ... واقعا چیزایی که از قبل داشتم رو ازم گرفت روزگار .. که الان بالای ۵ سال با یک نفر از اعضای خانواده صحبت نکردم .. واقعا تنفر درام ازشون .. واقعا  من منطقی فکر می کنم .. واقعا هیچ کسی وفا نمی کنه .. واقعا اونجوری که من هستم کسی نیستت ... واقعا برام بنویس خوشحال می شم ...



تاریخ ارسال: دوشنبه 18 آبان 1388 ساعت 07:06 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر