روزهای آخرگذشت

بعد مدتی اومدم اخ که چقدر دلم حرف داره من ادمی هستم که با هیچ بنی بشری درد و دل نمی کنم .. اما اینجا مال منه اینجا نه کسی منو می شناسه نه می تونه منو ببینه ...  

راستش هنوز من خرم ابادم  . دارم کار می کنم یادم می اد ۷ ماه پیش می رفتم می نوشتم از این شهر بدم می اد .. نهایت تنهایی .. اما خیلی خوبه قیافه کسایی که ازشوت حالم بهم می خوره رو نمیبینم ... زندگیم عجیب غریب شده .. بعد او ن اتفاق سه سال پیش با من خیلی بازی شد خودم هم همش بازی کردم از دعوا .. کارو جنگ و همه و همه خودم رو تو کار غرق کردم دیگه به هیچی نپردازم .. راحتم راحت راحت....    

این منم  .. منی که مدیر پروژه تو شهرستانم .. ۲۰ نفر نیرو دارم ... این منم که وقتی با همه حرف می زنم به همه امید می دم اما تو خودم .... هیچی نیستم تو پوچی خودم گیر کردم ...  

نمی دونم روز هام چطور می گذره امیدوارم هر چی هست از این بدتر نشه  

بازم می ام

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 24 شهریور 1388 ساعت 10:19 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر