X
تبلیغات
رایتل

روزهای آخرگذشت

واقعا.....

روز های عجیب و غریبی که داره رد می شه .. روزهایی که همش عجیب و غریب هست ... نمی دونم کجای دنیا ایستادم اما هر جا که هستم خوش نیستم ..  معلوم نیست چرا زندگی من اینجوری داره می شه .. همش به این ور اون ور میخوره .. و اون ذهنیت قدیمی تو ذهنم می اد که این روزگار تا 27 سال با من هست ... یه ذهنیتی از بچگی با من هست نمی دونم چرا 27 و از کجا اومد ولی اومد بهم گفت 27 سال بیشتر روشنایی روز رو نمی بینی .. شاید یه ذهنیت بچگونه بیشتر نباشه شاید یه وهم و شاید یه واقعیت ولی هر چی  هست از هر جا اومده یه چند سالی مونده تا بهش برسم ...... اما بهر حال تا این جای کار که باختیم ... از حالا به بعدش هم می بازیم .. تو اکثر حرفام یه بازنده بودم من قصدم از نوشتن این بود که هم یه دفترچه یادداشتی داشته باشم و هم اینکه یادم باشه چیا گفتم تا بهشون عمل کنم ... اما نشد .. هیچی نشد ... ولی چرا نشد ... همه چیمو ازم گرفتن .. غرورم رو شخصیتم رو زندگیم رو ... همه چیو این روزگار ازم گرفت ... این پسرک سیاه بازم باخت .... و همچنان می بازه ..... تا کجا باید ببازم تا کجا باید همه بهم بزنن روزی این بازی باید تموم بشه و این پسرک منتظره که وقت وداع برسه تا بره به اون جایی که باید بره ... تا حداقل دیگه هیچیش خورد نشه زیر سوال نره .. له نشه .. بعد اون ایام سال 85 .. دوران جالبی رو گذروندم  و فهمیدم که هیچ چیز برای من بهتر از همون راه نیست ... خیلی ها اومدن گفتن بلند شو یا علی بگو .. توکل کن .... بلند شدم رو پام ایستادم از همه کس و از همه چیز بریدم  و توکل کردم اما بازم نشد ... بازم باختم ... فهمیدم بالاترین هدف تو بی هدفی است ...... دنبال هدف رفتن تو این زندگی هیچ فایده ای نداره همه می زنن .. خانواده ... دوست .... فامیل .... کسی که می گه دوست داره .. همه و همه می زنن .. همه به دنبال چیزی به اسم منفعت هستن .. این سفرم به خرم اباد خیلی چیزها رو بهم ثابت کرد.....  اما باز نیز سکوت می کنم  چون تو سکوتم اینقدر داد و فریاد هست اینقدر تنفر هست که حد نداره اما فقظ سکوت می کنم و هیچ چیز نمی گم تا به وقتش باید رفت....
                                              همیشه رفتن رسیدن نیست ، اما برای رسیدن باید رفت ....

تاریخ ارسال: شنبه 23 خرداد 1388 ساعت 11:53 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر