X
تبلیغات
رایتل

روزهای آخرگذشت

سکوت

همیشه فکر می کردم که من که همه چیزو گردن شانس می انداختم مقصب منم اما اینبار الان متوجه شدم که توی یه بازی هستم که همه جوره من بازنده ام من می بازم این رسمش نیست من تکم و همه باهم هستن ..... دوباره باختم ... دوباره به یه دیوار دیگه خوردم .. دیوانه شدم .. این رسمش نیست کم کم یه مریضی هم بندازم دور گردنم نور باران می شه این زندگی من.... 

چرا می گن پدر و مادر کسایی هستن که به فکر ادم هستن من تو هیچ چی شانس نیاوردم ... اینم روش بدترین ضربه ها رو تو زندگیم از همین دوتا خوردم ... بدترین چیزها سرم اومد.. اگه روزی برام کامپیوتر خرید به خاطر زن صیغه ایش بود به خاطر شورتش بود .. از وقتی که خودم خودم شدم تونستم شکل بگیرم ... الان هم تنها کاری که می تونستن برام بکنن و نکردن... داستان مفصلی داره از اون سال که از خونه انداختنم بیرون بعد برگشتم دیگه با هیچ کس صحبت نکردم قبل اون هم تنها بودم ... فکر کنم سه سال بشه دیگه به هیچ چیزی به اسم خانواده فکر نکردم ... همیشه برام مرده بودن ... من از هیچ کس توقع نداشتم و ندارم .. اما معافی سربازی حق من بود حقی بود که واسه من بود .... اونا کاری می کنن که نشم .... اینه رسم روزگار  .... بهر حال بازی منم اینجوریه...... باید سکوت کرد ..

تاریخ ارسال: شنبه 9 خرداد 1388 ساعت 11:17 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر