X
تبلیغات
رایتل

روزهای آخرگذشت

امروز ٫ همون روزیه که باید می شد اما نشد ....

سلام

بعد مدتها خیلی خیلی زیاد دارم می نویسم

امروز ٫ همون روزیه که باید می شد  اما نشد چون نمی دونم چرا که این طور شد

دقیقا دو سال پیش همین روز همین امشب من رفتم که برم اما نشد که برم ٫ خریت یا سهل انگاری یا اینکه خدا خواست بمونم تا بکشم تا ایقدر بکشم که بفهمم اره .......

چد روزیه که همش به خودم می گم چرا اون شب اون لحظات کمی طاقت نیاوردم و نخواستم که برم ٫‌من رشد کردم فهمم هم رشد کرد سنم هم بالا رفت اما هیچی نشد ٫ ۲ سالم شد زبون وا کردم . ۷ سالم شد چشم وا کردم . ۱۵ سالم  شد تنهایی را مزه کردم ٫ ۱۷ سالم شد سیاهی رو تجربه کردم و پوچ شدم و فهمیدم که چیزی جز پوچی تو زندگی من نیست هر سال گذشت و بدتر شد . بد و بد و بد ..... می گذشت و بدتر می شد .... تا اون سال گفتم که تمومه من نمی دونم چم بود نه عاشق بودم نه عارف نه زاهد بودم نه کافر فقط خودم و بودم و خودم اما نشد اما حالا دیگه از نشدن خسه شدم ..... کمی ترسو شدم ..... من ۲۸ تیر چندین سال پیش چشام وا شد پیش خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه نتونم نشه حتما می رم ٫ کلی حساب و کتاب دارم که صاف کنم نمی خوام مدیون بمونم ٫ ممکه چند روز بعد پشیمون بشم اما می خوام که تموم کنم اگه نتونم ....... از الان می نویسم می خوام همش بویسم واقعا بریدم همه چیم به ته رسیده  دیگه هیچ چی ندارم ... اخه نداشتم اما فکر می کردم که دارم الان اصلا ندارم ... زندگی یه بازیه یه بازیه سخت یکی مصدوم و زود باید تعویض بشه ... و من اگه خوب نشم باید تعویض بشم .... نمی دونم چی می خوام اما دیگه هیچی نمی خوام نه مادی نه معنوی می خوام برم فقط ٫ از عالم و ادم خسته ام ٫ چند سال پیش گفتم مرگ یعنی آزادی ........ میام و از روزهای عجیب و غریبم تعریف می کنم ......

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 ساعت 06:01 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 2 نظر