<BLACK BOYدیونم ،چرا؟ />
روز های آخر ....
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
گذشته ها

۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
16 فروردین 1387

سلام

بعد مدتها برگشتم

چقدر زود گذشت این همه روز ٫ دلم واسه نوشتن تنگ شده ٫ چرا وقتی آدم از مرگ هراسی نداره هیچوقت نمی میره اما دلبستگی که تو زمین پیدا می کنه .........

نمی دونم دلبستگی پیدا کردم یا نه ....

می ترسم ......


چند نفر اومدن : 17897


BLACK-BOY

می دونی قبلا چی نوشتم :

ل

سفر نزدیک است و مقصد نزدیکتر...

رفتن سکوت است

سکوت پایان نیست

یه مرد کوچولو هستم ، نه یه ترسو کوچولو ،تازگی ها هم در به در، تصمیم به کوچ دارم تصمیم دارم که برم ،اما همون ترس نمی ذاره ، ولی باید رفت وقتی فشار در به دری به سراغت بیاد دوباره باید رفت اما اینبار بازگشتی نیست ، باید رفت و دید که اونور چه خبره ، دلیل کوچ هم نداره ، متنفرم ..

-----------------------------

نوشته بالا رو دقیقا تابستون

85 نوشتم و الان زمستون 87 هست حال و احوالم جالبه همه چیم جالبه با این همه سردی که نسبت به دنیا دارم بازم دارم  میگذرونم ای کاش من هم ....

شاید از اون موقه هزاران بار پیش خودم گفتم چرا اون روز نشد چرا ؟

just_blackboy@yahoo.com