X
تبلیغات
رایتل

روزهای آخرگذشت

امروز دهم هست پارسال همین موقع داشتم تو خیابون ها ول می گشتم م یخ واستم زودتر بیام و بنویسم بنویسم از اینکه چی شد که نشد چی شد که من هنوز هستم  و هنوز از اینکه نرفتم خسته ام

زندگی من شده یک صبخ تا شب کردن یک وقت گذرونی و کار کردن بدون هدف بدون هدف جلو می رم تا اینکه با مخ به دیوار بخورم می دونم که به همین زودی ها کم می ارم خسته شدم حتی خشته تر از پارسال هیچ دل خوشی به هیچ چیز ندارم ٫ از آسمون وزمین بدم می آد کاش صبح فردایی نباشه که واسه من بهتر باشه ٫ اما من باید بمونم من رو محازات کرده به موندن برای زجر کشیدن ٬ کمی می ترسم که بپرم ٫ اما باید پرید ٬ چیزی که سود نداره باید یه روزی تموم شه پس کی هنوز خودم هم نمی دونم ٫ چه رروزهایی بود که می دونستم جرات دارم که بپرم و وقت مقرر کرده بودم و پریدم اما بالم شکست و دیگه حتی نتونستم سر بالا بگیرم چه اینکه بپرم

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 10 خرداد 1386 ساعت 07:18 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر