| |
| 30 خرداد 1385 |
|
چند سال پیش
چند سال پیش با یکی تو نت اشنا شدم ٫ فقط کمی از روحیات خودم رو گفتم .......بعد جند روز که قرار شد همدیگرو ببینیم ... وقتی دید مات مونده بود می گفت من منتظر بودم یه افسرده چند بار رگ زده تقریبا جنازه رو ببینم ....
دلقک
نمی دونم چرا اینجوریه ٫ امروز بر حسب اتفاق یکی از دوستان رو تو خیابون دیدم ٫ نه اونقدر اتفاقی البته . من رو برداشت برد شیطونی کردن ٫ خلاصه به یکی سلااااااااااااااام دادم و دیدم جواب داد دو تا بودن و سوار شدن ٫ بعد از کمی حرف و اینها یکیشون گفت ٫ کلی باحالی با هم می خندیم ٫ البته این دفعه اول نبود دفعه چندم بود که یکی غیر مستقیم بهم می گفت دلقک٫ البته بعضی ها هم می خوان دلم نشکنه می گن بمب خنده کی اونم من بمب خنده .....
زبون چرب و نرم
یه روز یکی بهم گفت: ((که تو زبونت چرب و نرم عیب بابای من)) البته این فقط یکی نبود که این حرف رو می زد ٫ من خودم این رو قبول ندارم ٫چون به نظر خودم زبون تند و تلخی دارم ... یکی هم می گفت تو اگه این زبون رو نداشتی چیکار می کردی ....
روزگار
روزگار من هم کم کم داره به سر می اد ٫ هر کی از ماجرای من خبر دار می شه نصیحت راه می اندازه بر گرد خونه ٫ خانوادت حق دارن. چرا همیشه همه حق دارن ولی من هیچوقت هیچ حقی نداشتم ....
بلاگ
اون یکی بلاگ رو هم دارم راه می اندازم البته راه افتاده اما چون می خوام دونه به دونه داستان ها رو تعریف کنم ٫ وقت می خواد منم زیاد وقت ندارم ٫ دوباره دارم بی جا می شم ٫ باید فکر جا خواب کنم ٫ اینم غوز بالا غوز هست که جا خواب نداری ها 
مرض
من کلا کرم دارم ٫ خیلی ها می گن کرمو هستی ٫ اخه اذیتم بگیره دیگه ول نمی کنه ٫ اما این هفته هر چی مرض کهنه داشتم اومده سراغم تازه دندون درد هم نداشتم که اونم اومد ... کمر درد و کلیه دردو معده درد و دو سه تا مرض دیگه اخ چه حالی می ده
رفتن
کمی از سرم پریده بود که دوباره دست به رفتن بزنم٫اما نه اگه چیزی هم بخواد بشه دیگه هم نمی شه ..... |
|
| |
| 29 خرداد 1385 |
|
س یعنی سلام
س یعنی تنفر
س یعنی جدایی
س یعنی تنهایی
س یعنی دوستی
س یعنی سیاهی
س یعنی من
بعد چند روز یه خورده وقت شد بنویسم ٫ چند روز پیش از نزدیکای محل رد شدم ٫ نمی دونم چرا اصلا میلم نکشید برم اونجا ٫ از خونه بدم می اد از اونجا بدم می اد .......
کلی راه رفتم ٫ کلی فکر کردم ٫ باز به همین نتیجه رسیدم ٫ که اخرش که چی نمی شه بیشتر از این سر کرد ٫ داره یک ماه می شه تونستم خودم رو سر پا نگه دارم اما اخرش چی ....
وقتی به خودمو و گذشته نگاه می کنم چیزی جز ... نمی بینم ....
دیروز تو ماشین نشسته بودم ٫ یه اهنگ راننده گذاشت ٫ نمی دونم اینو قبلا کجا شنیده بودم اما خیلی حالم گرفته شد ٫ بغض کردم نمی دونم دلیلش چی بود ٫ فکر کنم خوانندش محسن یگانه بود : از عذاب رفتن تو .......... کاش نمی دونستی از اول عاشق تو بودم .. این اهنگ رو نمی دونم کجا شنیده بودم اما بد جوری دلم رو سوزوند .....
یکی همیشه می گفت :مشکل تو اینه که فکر می کنی ....
کاش می شد همه چی رو تموم کنم ٫ خسته ام خسته .....
|
|
| |
| 29 خرداد 1385 |
| اینم یه دوست دیگه |
س یعنی سلام س یعنی سیاه س یعنی سکوت برای مدتی نه همیشه س یعنی سرازیری س یعنی سربالایی
سلام خانم اگه الان نیست دلیل نمیشه تو هم نباشی.و اینکه می گی: عشق مال دیگرونه ٫ شادی مال دیگرونه ٫ من یه جای دیگه ام نه بالاتر بلکه خیلی خیلی پایین تر ..... اگه همه این طور فکرکنن .دیگ عشقی نمی مونه. شادی نیشت.کسی بالا نمی ره همه راکد میشن و منتظر پایانن.و بعد اینکه عشق مال توئه چون اگه ذره ای عشق توی وجودت نبود از دوست داشتن و نداشتن از موندن و رفتن حرف نمی زدی .اگه بالاتر نباشی پایین ترم نیستی. به قول تو دیوانگی هم عالمی داره .ولی دیوونه هیچ وقت باور نداره که دیوونست .پس نه تو دیوانه ای و نه اونایی که ادعای فهمیدن می کنن عاقلند نمی گم برگرد ولی خونه یه چیزه دیگست.چه بدش و چه خوبش سوال های این دوستو هم خوندم.فضولی به نظرنمی امد چون به نظر من فضولی رو بیشتر تو کاره اشنا هو رفیقو فامیل می کنن. نظر فروید رو همشو که قبول ندارم ولی اون کوه یخ درسته.سعی کن خودتو کامل بشناسی .البته کاره خیلی سختیه.یه جا گفته بود این دوست که فکر کن و تو نوشته بودی مدت هاست که فکر نمی کنم.اینو به خودت تلقین نکن که فکر نمی کنی یا مهم نیست چیزی برات. یه فال حافظ دارم که برات گرفتم .بخونو ببین چه قدر خوب میگه صوفی گلی بچین ومرّقع بخار بخش وین زهد خشک را بمی خوشگوار بخش طامات و شطح در ره اهنگ و چنگ نه تسبیح و طیلسان بمی و می گسار بخش زهد گران که شاهد و سای نمی خرند در حلقه ی چمن به نسیم بهار بخش کلا یعنی بی خیاله اونای که بی ارزشن و ارزش تورو نمی دونن نظر رو تو باکس قبلی با ادرس می تونیین ببینید |
|
| |
| 28 خرداد 1385 |
|
اول خدمت اون دوست که من تغییر ادرسم به خاطر این هست که یکی از نزدیکانم ادرس بلاگ رو می دونه ٫ می خوام تغییر بدم با خبال راحت تر بنویسم
می خواستم بنویسم ولی الان وقت ندارم ٫ شبه و کافی نتم دارن می بندن الانه که با لگد بندازن بیرون ٬ کلی دلم گرفته می خواستم بنویسم اما نمی شه بازم نمی شه |
|
| |
| 26 خرداد 1385 |
| جوابیه یه دوست |
خوب اینا رو یکی از دوستان که بلاگ رو می خونن برام نوشتن ٬یه دوست دیگه خیلی جالب برام می نویسن ٬تو پست قبلی هست ادرس و نظرات برین ببینید بلاگش رو ... جواب سوالات رو هم داخل پرانتز همونجا میدم٫ادرس بلاگ هم تغییر می کنه چون می خوام از این به بعد بدون هیچ رو دربایستی بنویسم
س یعنی سلام س یعنی سیاه س یعنی خیلی چیزای دیگه -------------- ساعت ۷:۳۰ همین الان اومدم میلو یه چک کردم گفتم یه سری هم به وبلاگ بزنم فکر کنم نوشته شمارو تنوری گرفتم تازه تازه بود گرمای اون حس می شد ---------------- چندتا سوال دارم واسه کمک به خودم ..اگه مایل بودی و اشکالی نداشت جواب بده ۱- من یه خورده دوزاری کج تشریف دارم می خوام خیلی واضح بدونم دلیل این مسافرتی که بهش علاقه داری چندتا دلیل داره (((هیچ دلیلی نداره ٫خسته ام))) ...فقط به خاطر اون خانوم هست ...؟(((اون خانوم ماجراش برای چند سال پیش هست٫در ضمن اون مرده ٫ اون یه سراغاز تازه برای من بود اون مرد و منو تو خیلی چیزها تنها گذاشت))) ۲- یه خورده بیشتر فکر کن ..(((خیلی وقته فکر نمی کنم))) ببین دیگه چه دلایلی داره فکر کنم فرویدو بشناسی همه می گن اون مردمو به شهوت دعوت می کرده این نظر خیلی هم درست نیست فروید استاد مسلم روانکاوی هست نظریه ضمیر پنهان از فروید هست فروید اعتقاد داره که یه لایه های پنهانی تو زندگی هست که ما از وجود اونها خبر نداریم . ------------ فروید مارو به یه کوه یخی شناور در یک دریا تشبیه می کنه کوه یخی ...تنها قسمتی از کوه یخی بیرون از آب هست که ما اونو می بینیم قسمت بزرگی از اون کوه یخ ..زیر آب قرار گرفته دیده نمی شه . ----------------- بیشتر ما آدما اینجور هستیم ...حتی پیش خودمون یعنی اینکه من فقط اون قسمت از خودمو که بیرون از آب هست می بینم ... یه خورده بگرد ... ببین چه چیزایی ازاون قسمت پنهان شده خودتو می تونی پیدا کنی . ... اونارو اگه واسه من بنویسی ... ویا حتی تو همین وبلاگ خودت بنویسی هیچ اشکالی نداره (((من تو وجودم تو ضمایر پنهانم نفرت هست ٫ من همینطور بالا می اومدم بد شانسی می اوردم ٫من از اونایی همیشه خوردم که بیشترین محبت رو کردم))) ------------------- وب لاگ نویسی من مخفیانه هست هیچ احد الناسی که منو به چهره و اسم می شناسه از وجود این وبلاگ خبر نداره ..اگه تو هم اینجوری هستی و کسی از این وبلاگ خبر نداره اونارو بنویس فقط منو بی خبر نزار ... یا خصوصی بفرست به میلم یا برام کامنت بزار و یا توهمین وبلاگت بنویس ..و شاید هم مایل نباشی در باره لایه های پنهان صحبت کنیم که اونوقت دیگه اصرار نمی کنم .(((بقیه اش رو تو بلاگ جدید می نویسم))) ----------------------- ۳- یه سوال دیگه تو اولین پست نوشتی که یه داستان رو از یه دوست نقل می کنی امکان داره اینایی رو که می نویسی در باره یه شخص دیگه باشه ؟ ۴- یه سوال دیگه می تونم بپرسم که فاصله سنی شما با اون خانوم چه قدر هست ؟((نمی دونم چند سال بود فقط می دونم از من بزرگتر بود)) ۵- الان کارت چی هست ..؟ دانشجو .... شاغل .... لیسانس .... اگه تونستی اونو هم بهم بگو (((مثلا دانشجو هستم این ترم رو هم که اصلا نمی دونم چی شد اخه امتحان نمی دم))) ۶- تو زندگی خودت .. اون قسمت که بیرون از فضای وب هست ... تا چه حد از دروغ استفاده می کنی (((به من اون دختر خیلی چیز ها یاد داد٫ یکیش این بود که درو نگم نمی گم نگفتم یا نمی گم اما هیچوقت برای اینکه کارم راه بیفته یا بزرگ کردم خودم استفاده نکردم من اگه نسبت به دورو بری ها حساب کنم خیلی خیلی کم دروغ گفتم و میگم)) ۷- درباره وضع معیشتی .. اون چی ..تو چه سطح مالی هستی ((اونی درکار نیست٫ منم تعطیل)) اون خانوم چی ... اون تو چه سطح معیشتی هست
۸- یه سوال خیلی مهم ...اینو اول از همه می خوام جواب بدی ..رابطه شما با اینایی که می پرسم چی هست سوالای منو به چه حسابی می زاری ..؟ سوالای منو یه جور فضولیی می دونی ...؟ منو یه آدم علاف و بی کار می دونی ..؟ منو یه آدم دلسوز می دونی ؟ فکر می کنی که می خوام تو رو از تصمیمی که گرفتی منصرف کنم ...؟((می دونی من از این دنیای مجازی خوشم می اد هر کی می اد راحت حرف می زنه شما اولین نفر نبودی نمی دونم اخرین نفر باشی٫که این سوال ها رو می پرسین با شما خیلی حال می کنم چون هر چی تو دلتون هست می نویسید مثل من ٫ ادرس این بلاگ رو بر اساس یه سهل انگاری یکی از نزدیکان می دونه ٫ اما دیگه نمی بینمش شاید هم دیدمش ٫ اما ادرس بلاگ رو تغصصر می می دم تا اینجا ناشناس نا شناس باشم ٬ همه می خوان منو منصرف کنن ٫ همه دلسوزی می کنند ٫شما هم اوقاتی رو که می تونی بشینی پای تلویزیون و هزار تا کار دیگه می ای نت و اینجا رو می خونی ))) ------------ ... اگه مقدور بود به سوالام دقیق جواب بده ...بدون دخالت دادن عواطف به سوالا جواب بده ...یه بار دیگه تاکید می کنم ... جوابایی که می دی بیشتر به من کمک می کنه ... جوابهای واقعی البته عجله ندارم اگه وقت نداشتی یه بار دیگه جواب بده ...منتها فردا برام یه کامنت بزار ---------- فدای تو جوون اینم جواب این دوست٫ می خوام ادرس رو تغییر بدم که بتونم راحتتر بنویسم .....
|
|
| |
| 24 خرداد 1385 |
|
همین دور براست ٫ خیلی نزدیکه ٫ همش پشت سرم داره باهام می اد ٫ نمی دونم چیکار کنم ..... |
|
| |
| 23 خرداد 1385 |
| بعد از چند روز... |
خوب بعد چند روز وقت پیدا کردم بنویسم ٫ چند تا پیغام تو یاهو مسنجر و چند تا میل داشتم ممنون که بهم سر می زنید ممنون که جوری وانمود می کنید که براتون مهمم ٫ وقاعا تو این چند هفته خیلی چیز ها بهم اثبات شده ٫ از کسائیکه انتظار نداشتم چیز هایی دیدم که باورم نمی شد از کسایی که فکر می کردم روزی به دردم می خوردن دیدم نه اونا .... بگذریم این رسم همه چیز هست .....
یکی برام نوشت علمی به اسم تناسخ وجود نداره این اسم رو هم خودم مطمئن نیستم چون کسی این اسم رو بهم گفت من هم از اون باب گفتم.ولی به اون نظریه اعتقاد دارم چون بهم اثبات شده ٫ یکی گفت بزرگترین سرمایه زندگیت رو از نباید از دست بدی ٫ منظورش روح و جونم بود ٫ عزیز این کوچکترین چیزی هست که من دارم ٫ بزرگترین هاش رو این دوره زمونه از من گرفت ....
من به نظر خودم تمام شده ام ٫ برام نوشتن تو می گی کسی برات مهم نیست ولی برات مهمه ٫ نه دیگه نیست اصلا نیست ....
تو این سه هفته خیلی چیز ها فهمیدم ٫ خیلی چیز ها برام روشن شد ٫خیلی چیز ها هم که برام روشن بود روشن تر شد . جالب بود شاید جالب تر هم بشه ٫از این دنیای مجازی خوشم می اد چون هیچ کی هیچ کی رو نمی شناسه و با خیال راحت می شه حرف زد ٫ احتیاجی به دروغ نیست ٫ احتیاجی به دورویی نیست ٫ اینجا همونجاست که اخرشه ....
وقتش داره می رسه ٫ تو نوشته قبلی نوشتم پشیمون شدم ٫ یعنی داشتم می شدم ٫ اما نه نشدم رو حرفم هستم...
سال۱۳۶۴ یک روز گرم ۲۸ تیر البته شب ساعت ۹:۴۵ یک استارت زده شد و یه ماشین زمان به راه افتاد ٫ شماره معکوس من شروع شد و پایان این شماره معکوس اگه زود تر انجام نشه حتما حتی یک ثانیه دیرتر از اون نمی شه اینو مطمئنم ٫ نمی دونم چه اتفاقی می خواد بیفته که بخواد تصمیم منو عوض بکنه ٫ چون دیگه هیچ چی منو ارضاء نمی کنه دیگه هیچ چی برام هیچ چی هست ٫ تو پوچی قشنگی سیر می کنم ٫ من اون شب که ترسیدم از این ترسیدم که بخوام اذیت بشم ولی وقتی یادم می افته که اون صبح جمعه وقتی خوابم برد (بهم خبر رسید )داشتم می رفتم رنگم عوض شده بود که منو ب رگردوندند من هیچ چی نفهمیدم هیچ چی هیچ چی فقط چشام رو باز کردم٫ دلم برای اون موقع تنگ شده ٫ لیاقت هر کی رو خودش تعیین می کنه من هم می دونم بی لیاقتم ٫ پس باید تموم بشه ٫ من از خیلی چیز ها ضربه خوردم شاید هم نخوردم فکر می کنم ضربه خوردم ٫ به هر حال دارم پیش می رم ولی این پیش روی بیش تر از ۲۸ تیر نمی شه ٫ باید بمیرم باید تمومش کنم باید هر چی بودم از اینجا پاک بشم .... |
|
| |
| 21 خرداد 1385 |
| دوستان بدونند... |
| سیستم نظر دهی درسته فقط باید رو ی کروشه ای که توش عدد نوشته کنار{برام بنویس} روی اون کلیک کنید تا باکس نظر دهی باز بشه ممنون |
|
| |
| 20 خرداد 1385 |
| شاید پشیمون شدم |
چیزی واسه نوشتن نیست ٫حرفی نمونده ٫ یعنی حرفیکه بشه دل رو سبک کرد نمونده ٫ دیشب شب زیاد خوبی نبود ٫ همه چی بوی خداحافظی می داد بوی خداحافظی با دریا ٫ با تنهایی و خلوت با برگشتن هفته ای که جدا بودم اما باید بر می گشتم ٫ این فکر دیشب به سرم زده بود که پشیمون شدم ٫نمی دونم شاید هم شدم ٫شاید همه چی دیگه تموم شده اون بازی بچه گانه اون طوری که می خواستم تموم نشده ٫ همه چی رو خراب کردم یادم می اد یه موقعی گفته بودم عادت به بر گشتن ندارم اخه همیشه جوری خراب می کنم که بر نمی گردم ٫ اما ....
شاید دیگه نخوام برم شاید بخوام بمونم ٫ و بجنگم ولی باز تنهایی نمی دونم ..... |
|
| |
| 19 خرداد 1385 |
| همش بیست تا ... |
بیست تیر
بیست تابستان
بیست عید
بیست سال
همش بیست تا گذشت و جاده اش به انتها رسید ، مگه نمی گن بیست عدد خوب ها است ، حالا چی می شه یه دفعه عدد بد ها بشه و مال من ، آره من بیست سال رو تموم کردم ، اره بیست سال رو حروم کردم ، بیست سال زندگی کردم ، و دوست دارم با همین بیست تا به انتها ببرم ، چون اگه نبرم چون اگه بشه بیست و یک دیگه فایده نداره ، آخه یه سال دیگه رو هم حروم کردم ، جای یکی دیگه رو گرفتم .
علمی به اسم تـــنــــاســــخ وجود داره ، هر کی ازش چیزی نمی دونه بره بپرسه ، این علم در مورد زندگی دوباره روح در کالبد تازه صحبت می کنه ، به نظر من بهشت و جهنم موعود هم همون زندگی دوباره روح در کالبد باشه ، یعیی هر کی وضعیتی که حالا داره رو ببینه به نظر من باز خورد زندگی اون تو زندگی قبلی اون هست ، ممکنه کسی بگه تا کی ادامه داره ، من هم نمی دونم ولی به نظر من این نظریه از بقیه درست تر هست ، شاید دفعه بعد پسر سیاه اومد .. از این بد تر باشه ، بگذریم .
همیشه از گذشته بدم می اومده چون گذشته همیشه گذشته ، همیشه اگه امروزم شد دیروز دیگه با دیرو زکاری نداشتم همیشه دیروز رو فراموش می کردم ، همیشه بدی رو فراموش کردم نمی دونم دور و بری های من هم اینجوری بودن، ه من نه مهربونم نه احساسی ، ولی یاد گرفتم دیروز دیروز بود ، دیروز خاطره بود خاطره هم همش یه حرف هست یه چیزی که دیگه نیست ، پس تموم شده ، همیشه می گذشتم اما کسی بود که از بدی های من بگذره ، بازم نمی دونم ، برام اون نا رفیق نوشته بود که تو یه طرفه به قاضی رفتی ، نه نارفیق گل من هیچوقت هیچ کس رو محکو نمی کنم ، من فقط گفتم چیزی که ممکنه کسی ببینه هیچوقت اون چیزی نیست که می بینه ، من همیشه دیدم و باور نکردم ، همیشه شنیدم و قبول نکردم . همیشه بودم اما هیچ کی نبود ، همیشه تنها بودم. شاید اگه وقت بشه از تمام مشکل هام می گم ، از وقتی که تنها بودم و هستم . یه دوست نوشت که نمی خوام منصرف بشی اما چند روزی دست نگه دار ، گفتم بهش باشه ، نشیت و بلاگ رو خوند دیگه هم ازش خبری نشد ، راستی یه دوست گفت نمی تونی بلاگ رو تغییر بدی ، گفتم نمی تونم ، اما نمی دونم چطور شد یهو تونستم ، چرا من همه کاری رو می تونم اما می گم نمی تونم .. گرا می فهمم اما می گم نمی فهمم ، چرا همیشه خود رو تو پس یه چهره خندون قایم می کنم ... چرا چند ساله دیگه خودم نیستم ، چرا دارم تموم می شم ، چرا می خوام تموم کنم ، چرا من همین من که همیشه گفته من هنوز می گه من .. چرا ؟
|
|
| |
| 19 خرداد 1385 |
| یک ماه گذشت... |
یه چیزی حول و حوش به یک ماه می شه که از اون روز میگذره٫ به طور دقیق ۳ هفته ٫ آره امروز شد سه هفته ٫ ای کاش تموم می شد ٫ ای کاش روز جمعه روز آخر بود ٫ ای کاش همون روز خوابی می رفتم که باز گشت نداشت ٫ ای کاش از اتاقم برون نیموده بودم ٫ ای کاش مرده بودم ٫ ای کاش الان زیر یک من خاک بوم ٫ ای کاش حالا در عذاب بودم ٫ ای کاش نبودم..... یکی گفت : اینا همش کاش هست ولی حالا نیست ٫ دیدم راست می گه همش کاش بود ٫ همش پوچه... تو این چند روزه وقتی می رفتم کنار دریا ٫ صدای موج خیلی چیز ها رو یادم می انداخت ٫ روزی که وقتی بهوش اومدم دیدم سرم داره از درد منفجر می شه ٫ وقتی بهوش اومدم دیدم هیچکی نیست ٫ وقتی بهوش اومدم ذلالت رو تو خودم دیدم ٫ وقتی بهوش اومدم داشتم التماس می کردم ٫وقتی بهوش اومدم فهمیدم که نرفتم ٫ وقتی بهوش اومدم نفس می کشیدم ٫ وقتی بهوش اومدم فهمیدم دستم تو دست یکی هست و دارم فشار می دم دارم با فشار دادنم التماس می کنم بهم گفت :بعدا واست یه قطره اشک هم نریختم ُ می خواستم اوموقع بزنم تو صورتت ٫ دیدم راست می گه کسی که اون جوری التماس کنه باید زد تو صورتش ٫ اشک نه برای من نه ُ هیچ کی حق نداره نه برای من ناراحت بشه نه اشک ریزه ٫ سیاه خودم رو هم ۵ ساله پوشیدم ٫ اینم احتیاج نیست ٫ اون روز داشتم به آرزوم می رسیدم ... اما نشد . یکی پرسید چرا می خواستی روز تولدت با مرگت یکی بشه ٫حالا چرا زودتر ... من متولد ۲۸ تیر هستم معکوس شمار من از بهمن پارسال شروع شد ٫ تو اولین روز عید دیگه شماره به انداختن کرد از ۱۲۱ شروع کرد تا حالا که نمی دونم چند تاش مونده به هر حال روز اخر هم وجود داره اگه حالا نباشه اگه حالا بترسم ٫ من از مرگ می ترسم شاید هم نترسم نمی دونم . من باید برم ٫ دارم خیلی چیز ها رو حالا پس می دم تاوان کارهایی که نکردم تاوان کارهایی که کردم تاوان چیزهاییی که کشیدم ٫ کلا عادت داشتم که همه چیز رو تو خودم بریزم ٫ اما نمی دونستم یه روزی همش بیرون می ریزه و اون روزها حالا اومده ٫ یکی بهم گفت هر کی اندازه فهمش مشکل داره ٫ نه من مشکل نداشتم ٫ مشکل من این هست که نمی فهمم از هیچ چی سر در نمی ارم اخه به هیچ چی فکر نمی کنم ٫ دیگه هم طاقت ندارم ٫ نیم دونم چه حسی دارم متنفرم خوشحالم معمولیم هر چی هستم خودم نمی دونم چمه ٫ دیگه فردا فکر نمی کنم حتی به یک ساعت دیگه هم فکر نمی کنم حتی به یک لحظه دیگه هم فکر نمی کنم ٫ همش حالا همین حالا هم که می نویسم همه حرفام واسه حالاست ٫ خیلی وقته واسه حالا زندگی می کنم ... می خواستم داستانی بنویسم باز هم خیالی اما شاید وقعی مثل همون داستان قبلی که نوشتم ٫ بهتره به نظر همتون خیالی بیاد ٫ چون داستان همه خیالی هست ولی واسه خودش واقعی ٫هر چند سالی که عمر کردم و تعداد سال ها هم زیاد نیست همش تو چند سال اخیر خلاصه می شه ٫ از قبل اون نه خاطره ای دارم هم از اون سال ها بدم می اد ٫ همه ی اخلاقم همه ی وجودم تو این ۵ یا ۶ سال اخر خلاصه شده ٫ این ۵ سال که جدا شدم از همه جدا شدم از دنیا جدا شدم ٫ دیگه هم نتونستم بر گردم ٫ هر سال یه مشکل جالب داشتم ٫ یه سال یه جا بهم تهمت دزدی زدن ٫ یه سال کلیه هام عفونت کرد و یه مشکل جالب واسم پیدا شد تا حالا هم هست ٫ یه سال اودم کار کنم و یکی گذاشت و رفت و همه چی بهم خورد ٫ یه سال هم که امسال باشه از ائلش به زیبایی شروع شد و داره تا تیر تموم می شه ٫ دو سال هم که دبیرستان و بقیه قضایا ٫ کل زندگی من از دوم دبیرستان شروع می شه ٫و تا حالا ادامه داره .... من مشکلام واسه خودم جالب بود .. به هر حال همشون هر چی بودن یا تموم شدن یا تا حالا ادامه دارن ٫ فقط برام یه چیز به یادگار گذاشتن ٫ اینکه یه آشغال همیشه یه آشغاله..... و باید هر چی زود تر بازیافت بشه ... همون تفکیک ٫ نه از مبدا نه از مقصد ُ از وسط که حال من توش هستم ..... |
|
| |
| 18 خرداد 1385 |
| زیبا بود... |
| من غریبه ی دیروزم ،آشنای امروز و فراموش شده فردا. پس در آشنایی امروز می نگارم تا در فراموشی فردا یادم کنی.... |
|
| |
| 18 خرداد 1385 |
| یه داستان جالب... |
دیروز یه چیز جالب برام پیش اومد باز هم مثل همیشه که رفته بودم کنار دریا ، چند دقیقه نگذشته بود که یه بچه حدودا 13 14 ساله اومد پهلوم و دست داد و نشست . پرسید بچه تهرانم و کجای تهران و این حرف ها لز سر تکون دادنش ها معلوم بود که هیچی از تهران نمی دونه ، بچه بند گز بود استان گلستان از خونه فرار کرده بود همش 2 روز بود که از خونه اومده بود بیرون ، مثل اینکه دنیا رو بهش دادن ریال گفت باباش می زندش میگ فت اون رو مجبور می کنه بره سر باغ و کا رکنه می گفت من از باغ بدم می اد ،البته یه دلیل دیگه داشت ، اون با سنگن سر یکی رو شکسته بود برده بودنش پاسگاه باباش اومده بود گفته بود : نه سند می ذارم نه تضمین می کنم نه کاری باهاش دارم .اونم روز سوم که گفته بودن بره امتحان بده فرار کرده بود اومده بود اینور . می گفت یه ماهی می خوام بچرخم می خوام برم اصفهان شیراز تهران همه رو ببینم ... فقط نگاش می کردم اخر هم مثل این بابا بزرگ ها نصیحت کردم و گفتم بر گرده ، گفت :شام نخوردم . می تونستم کمکش کنم اما نکردم پیش خودم گفتم اگه گشنگی بهش فشار بیاره شاید برگرده ، یا لا اقل من کمک نکرده باشم که یاد بگیره دستش جلو کسی دراز بشه،باهاش کلی حرف زدم راستش من اون با هم فرقی نداشتیم جفتمون حالا بی خونه بودیم با این تفاوت که اون از خونه فرار کرده بود و من رو از خونه انداختند بیرون ...
می گفت : یه ماه دیگه بر می گردم خونه ،گفتم :رات ندادن چی ؟، مطمئن بود که را شمی دن اما باز دودلی که توش ایجاد کردم شاید بهش کمک کنه که بر گرده ،وقتی بر می گشتم ÷یش خودم فکر می کردم کار درستی کردم یا نه ، اما فکر کنم اشتباه نکردم ، از اونایی بود که فکر می کرد چه خبره این دنیای بزرگ .. روز اولی بهش حال داده بود .. اما نمی دونست که به همین زوذی ها در به دری به سراغش می اد.. همونی که سراغ من اومد..... |
|
| |
| 17 خرداد 1385 |
| بازم یه روز... |
باز یه روز باز یه ساعت و باز یه دقیقه باز یه ثانیه باز یه لحظه باز و باز و باز..... همش ادامه داره همه ای باز ها ادامه داره ٬ اما تا یه حدی اونم برای من ٬ داشتم بلاگ و نظر رو می خوندم یه دوست جدید اضافه شده ٬ می خواد بدونه چرا بدونه واسه چی ٬ راستش من خودمم نمی دونم شاید همش یه بازی بچه گانه هست بازی که من شروع کردم و به همین زودی ها تموم می شه ٬ یه نارفیق نوشته بود که تو ترسویی اگه بلاگ رو عوض کنی اگه این همه کار رو بکنی ٫ اما نمی دونه هیچ فوقت هیچ کس متوجه نمی شه .. اره الان هر کی منو ببینه باز می گه این چی بی غمه وافعا هم هستم اره غمی ندارم واسه چی غم داشته باشم به خاطر کی به خاطر چی ٫ می خوام همتون مطمئن شین که من ترسیدم ٫ نا رفیق البته جوابش رو تو میل بهش دادم اما می گم که تو هم از مرگ می ترسی من هم می ترسم هر کی بگه نمی ترسه غلط کرده..... ماجرای من دیگه از دو قرون دوزار گذشته ماجرای من دیگه از خیلی چیز هایی که تو نارفیق فکر می کنی که من به خاطر اونا دست به خود کشی زدم هم گذشته یه روز یه رفیق گفت خاک تو سرت خودکشی کردی برو دوباره بکن حق تو مردنه این یه رفیق که فکر می کردم یه جور دیگه بر خورد کنه یه رفیق دیگه گریه کرد زار زد بهم التماس کرد یکی هم بهم میل زد ه و می گه صبر کن ولی منصرف نشو اره همش بازی قشنگیه ٫ من یه بار هم گفتم تا حالا فقط فقط سه تا گریه منو تحت تاثیر گذاشه ٫ یکی که خیلی فبله یکی هم تو بغلم بود و زار زار هق هق می کرد و فقط من می گفتم اروم باش یکی هم این رفیق که اشکاش قشنگترین نروارید های دنیا بود ٫ نه به خاطر من به خاطر اینکه خیلی تقدس داشت و خودش رو به خاطر یکی دیگه اینجوری داشت ذلیل می کرد .... اینا همش فرقه ..
می خواستم ادرس بلاگ رو عوض کنم و لی این کار رو نمی کنم ٬ می خوام به همون نا رفیق بگم که اره من ترسو هستم اما نه اونقدری که تو فکر می کنی ٫ شاید هم عوض کردم . ... خیلی وقته خیلی ها تو ذهن من به حاشیه رفتن شاید قسمتی از خاطرات من هستند ٬ اما حالا تو همون خاطره ها هستند ٬ من چند هفته ای می شه دیگه به هیج جی فکر نمی کنم ٬تو یه خلاء فکری گیر کردم بخوام هم نمی تونم فکر کنم ٬ الان تویکی از شهر های شمالی هستم بعضی خاطره ها برام زنده شده همین ... نارفیق تو هم بشین بخون و بخند یا اگه خواستی دیگه سر نزن می دونی من خیلی وقته برام دیگه خودم مهم نیستم چه برسه به اونایی که بهم سر می زنند پس منت اینکه به این بلاگ می ای رو سر من نذار نارفیق گلم
دلم گرفته هر روز می رم کنار دریا و با خودم خلوت می کنم .. دلم می خواد بتونم زود تر تمومش کنم ... اینم از امروز .. انم از این لحظه ...
حس می کنم غریبه همین نزدیکی هاست
حس می کنم صدایی اشنا صدام می کنه
حس می کنم یکی می گه مگه تو قول ندادی ثری
حس می کنم می گه تو گفتی
می رم اما بی صرو صدا تر از دفعه قبل |
|
| |
| 16 خرداد 1385 |
| یک روز دیگه.. |
امرز هم گذشت و دار به یک هفته نزدیک می شه ٫دو سه روزی هست که به شهر شمالی اومدم ٫ دیشب که کنار دریا رفتم ٫ یاد خیلی چیز ها افتادم یاد این افتادم که یه روز اومدم و بلاگ ساختم وگفتم که می خوام تموم کنم یاد روزی افتادم که دیگه خواستم تموم کنم اما از احمق بازی خودم دیگه نشد ٫ یه روز از خونه انداختنم بیرون ٫ یه روز اومدم نوشتم که قبلا چه روزی بود ٫و یه روز می اد که دیگه نیستم که بنویسم .... تا بعد ... |
|
| |
| 15 خرداد 1385 |
| خوب.. |
بالاخره یکی از همون دوروبری ها نوشت ٫ من جوابی نمی تونم بدم ٫ چون مطمئنن مثل همیشه فکر می کنی تو درست می گی ٫ من از زندگی نمی ترسم بدم می اد ٫ خیلی دلم می خواست که می موندم می گفتم که اره خیلی لفت تر از این حرفام ٫ ولی نه ۴ ساله این حرف رو به خودم زدم دیگه هم نمی زنم ٫ چون نیستم دیگه نیستم ٫می دونی فرق کسی که می میره با زنده هست چیه .... هیچ چی هیچ فرقی ندارن چون دوباره فرداش صبح می شه ٫ منم دیگه از این بازی می رم و نمی رم خسته شدم .. می دونم که همین روز هاست که به اون حد که شما ها ممی گین جنون برسم و بخورم .. چون دیگه دارم به اندازه کافی که سفر کنم تو این دو هفته همش سفر کردم تو خیابون خونه این و اون با گشنگی و تشنگی و سیری ساختم چون می خواستم همون جنون برسم من ازخونه اومدم بیرون این بیرون هم هیچ خبری نیست قصد برگشتن ندارم .. می خوام اگه روزی هم خواستن منو بر گردونند افقی باشه.. همین ...
من خسته شدم از خودم و خرابکاری های خودم ٫ بازم می گم خواستین به حرفام بخندین خواستین بگین دیونه هست چون دیگه برام مهم نیست ٫ می خوام یه بار هم که شده واسه خودم باشم .. بخندین و حال کنید که دنیا دست همه ی شماست ٫ بیزارم می فهمی بیزار ....از خودم حالم بهم می خوره که عضه ندارم یه هفته هست ۱۰۰ تا قرصو یه مرگ موش همرام هست دارم با خودم تاتی بازی می کنم که تموم کنم یا نکنم اما خیلی نزدیکه مطمئنم ... |
|
| |
| 15 خرداد 1385 |
| نوشته یک نارفیق.... |
نمیدونم از کجا شروع کنم .من دیگه قصد نداشتم بیام این سایتو ببینم.ولی وقتی دیدم که جواب منو نوشتی گفتم بیامو منم حرفهامو بزنم .مثل اینکه از حرفهام یا نوع بیان اونا ناراحت شدی .خیلی وقت بود که پشت سر هم داشتی می نوشتی و هیچ کس که از واقعیت خبر داشت نبود که جوابتو بده و همه چیز داشت یک طرفه می شد. پس لازم بود که یکی بیادو جواب نوشته هات رو بده. نوشته هایی که من هنوز اعتقاد دارم به نفع خودت گلچین کردی.البته در مورد چیزهایی که در مورد خودت نوشتی من حرفی ندارم خودتی و خودت. ولی وقتی موضوعی را در رابطه با دیگران نقل می کنی همه چیز شو بی کم وکاست و بدون زیاده روی نقل کن. بهتره دوباره نگی که از موضوع اطلاع نداری چون من همه چیرو شاید بیشتر از اون چیزی که تو میدونی و فکر می کنی می دونم. دوست ندارم تو رو راهنمایی یا نصیحتت بکنم. چون خودم واقعاً از این کار بدم میاد فقط میخوام مثل دو تا مرد هر چند وقت یک دفعه با هم صحبت کنیم اگر هم دوست نداری تو این وبلاگ باشه من حرفی ندارم برات میل میزنم. خوب ،گفتی اگه رفیقتم چرا بهت میل نزدم ببینم کجایی ،کجا میخوابی.خوب شاید تو راست بگی ولی خودت گفتی هیچ وقت نمیذاری بقیه بفهمند درونت چی میگذره، بفهمند که داری میری گفتی میخوای تا لحظه اخر کسی نفهمه هرچند من از همون اولاش، نمیگم چهار پنج سال پیش ولی این اخرها از موضوع خبر داشتم به هر حال این طوری که تو گذاشتی رفتی بدون یه خداحافظی خشک و خالی و مثلاً من هم نمی دونستم کجا داری میری انتظار داشتی یهو بهت میل بزنم بگم جات راحته خوب میخوابی یا نه؟ گفتی پیمانو دوست داشتی و داری اگه جون بخواد بهش می دی ولی درعمل چی؟ گفتی وقتی کسی گوشت میندازه یاد گرفتم دمم رو تکون بدم. همین طرز فکرهای نمیگم احمقانه چون تا 3 روز به حرفهای منم میگی احمقانه ولی بچه گانه رو کردی که کارت به اینجا کشید میدونم و میدونی که پیمان هیچی ازت نخواست ولی در قبالش تو چی کار کردی؟ دو سه تا کار احمقانه که من هنوزم علتشونو نفهمیدم.البته همه حرفایی که در مورد کار اولت گفتی رو میدونم ولی بازم اصلاً دلیل به حساب نمیامد.در مورددومیشم که اصلاً حرفی نزدی که در مورد اون اگه عمری باقی بودصحبت میکنیم . برات میل میکنم. گفتی اگه واقعیتو میگفتی همه بهت میخندیدن. گفتی میگم می ذارم همه بهم بخندن. ولی بازم نگفتی. گفتی اگه کسی فکر می کنه از پیمان ناراحتی دارم سخت در اشتباهه.تا موقعی که با هم بودین فرض میکنیم هردوتون پا به پای هم رفاقت کردین ولی بعد از کارهایی که خودت می دونی کردی فکر نمی کنم دلیلی وجود داشته باشه که تو ازپیمان ناراحتی هم داشته باشی اون وقت پیمان از تو ناراحتی نداشته باشه.به هر حال با اینکه موضوع رو میدونم و دلایل تو رو هم میدونم بازم قانع نشدم اگه خواستی چیزی بگی میلم هست. گفتی من هنوز خودم رو نمیشناسم مطمئن باش تو هم منو نشناختی یاگفتی برای همه بیشتر از خودت ارزش قائل شدی نمیدونم شاید هم نشناختمت در مورد اینا و کلاً در مورد خودت بعداً به میلت می فرستم که ببینم تو خودت رو بهتر می شناسی یا من تو رو . در مورد معرفی کردن خودم،گفتی همه رفیقات دورو بودن و تو اینو دوست نداشتی، گفتی همه دروغگو و ریاکار بودن، بعد گفتی تنفر از همه حتی از نزدیکترین ها، حالا واقعاً برات فرقی هم میکنه که من کیم؟ و آخرین حرف:خیلی از مرگ حرف زدی ؟گفتی مرگ یعنی آزادی، یعنی سربلندی و..... من رو هم پشت سر هم از اینکه میری ترسوندی.اولاً من خودم کسی هستم که ذره ای از مرگ نمی ترسم.به خاطر همین لطفاً منو از این چیزا نترسون.دوماً خودتم میدونی که تو این دنیا به قول خودت یه آشغال بی مصرف و از این حرفا بودی که البته من قبول ندارم چون میدونم تو فقط طاقت اینکه یه مشکل تو زندگیت چه کوچیک چه بزرگ پیش بیاد رو نداری. به خاطر همین یه روز میگی امروز چه حالی داد چه خوب بود روز بعدش احساس پوچی و مرگ و از این چرت و پرت ها.هیچ وقت نخواستی یه ذره با زندگی بجنگی. نگو که دشمن قویه و من هیچی ندارم خودت هم میدونی که فقط برای فراره. تو سن منو تو همه همین وضع رو دارن. همه واسه چی سفرمی کنن این رفیق ما می خواد واسه یه قرون دو زار سفر کنه. خلاصه زندگیتو درست نساختی.خوب تویی که اینجا اینجوری بودی دیگه از اونور نگو که تنهای تنهام،آزاد آزادم، هیچ غمی ندارم و...چون میدونم و میدونی که اگه تو این دنیا کمتر خواستی بجنگی برای اون دنیات که هیچ کار نکردی .پس فکر نکن اونجا حلوا پخش می کنن و با رفتنت دیگه همه چی درست میشه.نخیر از اینی هم که هست بدتر میشه . گفتم از مرگ حرف زدی ،گفتم منم از مرگ نمی ترسم خیلی هم قشنگه. ولی خودکشی فرار از زندگیه فرار از حقیقته فرار از همه چیزه به خیال اینکه از همه چیز راحت میشی. ولی خودتم می دونی که اونور وضعیت بدتر نشه بهتر نمیشه. گفتم از خودت تو میلت برات میگم ولی اینو میگم که عوض کردن بلاگتم یعنی فرار از واقعیت همون خودکشی .البته برای من فرقی نداره چون بهت میل میزنم. نمیدونم چرا تصمیم داشتی که روز تولد و مرگت یکی باشه و حالا هم چرا زودتر شده به هر حال منتظر جوابت هستم چه اینجا چه میلم. قربانت
|
|
| |
| 13 خرداد 1385 |
|
 |
|
| |
| 12 خرداد 1385 |
| جمعه... تنهاتر... |
| خوب الان دیگه دقیقا یک هفته شد در به درم ٫ خوب اینم ۷ روز ٫ بد نبود هفته جالبی بود بعضی لحظاتش رو شاد شاد بعضی هم تلخ تلخ بودم ٫ دلم می خواست کاش اون شب تمومش می کردم ٫ نمی دونم می خوام چیکار کنم ٫ اما دیگه پلی نمومنئه واسه بازگشت ٫ دفعه پیش یکی برام نوشته بود که همش داری حرف می زنی و کی می خوای عمل کنی دیدم راست می گه و خواستم برم .... خوبی اون دفعه این بود اگه بر می گشتم جایی واسه برگشت بود اما حالا دیگه .. هیچ پلی نمونده ٫ هیچ راهی نمونده منم همیشه خراب کردم جلو رفتم هیچ وقت هم نخواستم که درستش کنم ٬ همه چی تموم شده حداقل برای من تموم شده ٫ من یه چیزی که چند سال نگه داشته بودم رو گفتم ٫ می دونم اشتباه کردم ٫ خوب به هر حال چیزی هست که داره تموم می شه برای من هم فرقی نداره دیگه هم نمی گم کی می خوام تمومش کنم هر وقت بیشتر از ۲۴ ساعت آپ نکردم مطمئن باشین تموم شدم ٫ چون دیگه چیز هایی دارم که مطمئنم برم دیگه هم نمی ام ٫ احتمالا آدرس رو عوض می کنم می خوام حرف هایی رو بزنم که نمی خوام اون ۲ تایی که منو می شناسن اونا رو بدونن می خوام دلم رو سبک کنم ٫ هر کی خواست نظر بذاره و من براش به احتمال زیاد اگه آدرس بلاگ رو عوض کردم براش بذارم .. خودم هم خسته شدم یه هفته در به دری ٫ دیگه داره یه بازی مسخره می شه ٫ به هر حال یه بازی هم یه وقتی تموم می شه ٫ می خوام از ماجرای یه پسره و یه دختره تو چند سال پیش بگم .... فعلا |
|
| |
| 11 خرداد 1385 |
| خوب یه روز دیگه هم اومد... |
حرف زیاد داشتم با اونی که دیشب اون چرت و پرت ها رو نوشته بود ٫ هیچی دیگه منو عصبانی نمی کنه ٫ البته کمی دیشب اون حرف ها منو بهم ریخته بود ٫ فقط همین رو دارم بگم تویی که می گی ٫ رفیقی با نوشته هات ادعای رفاقت می کنی مگه میل منو نداری چرا تو این یه هفته نپرسیدی من کجام کجا می خوابم چیکار می کنم ٬ همون که به خودت گفتی نا رفیق دو رو برت من که گفته بودم از هیچکی انتظاری ندارم ٫ بالاخره یه روزی می رم تو می مونی و ...... |
|
| |
| 10 خرداد 1385 |
| ترسیدم |
ترسیدم.................................................................
تا دمش رفتم همه کارام درست بد حتی تا آخرین لحظه اما ترسیدم .دیگه چیزی از دیشب و حال دیشبم نمی گم چون هر چی بگم کم گفتم بیشترین حد ترس رو دیشب احساس کردم از مرگ ترسیدم از رفتن ترسیدم ٫ ترسیدم که اشتباه باشه فقط ترسیدم و به غلط کردن افتادم .... یه ترسو هستم و بس...

امروز یه نظر خوندم یه شخصی جدید به خواننده ها اضافه شده ٫ کسی که من رو می شناسه اما کاش خودش رو معرفی می کرد ٫ می دونستم اگه بخوام واقعیت رو بگم همه بهم می خندن اما می گم می ذارم همه بهم بخندن ٫ هر کی هم فکر می کنه من به خاطر دلسوزی همچین کاری می کنم ٫ خوب این فکر رو بکنه اصلا برام اهمیت نداره ٫ چون این حرف رو خیلی ها برام نوشتن که این روش خوبی برای توجه جلب کردنه فقط به این دوستم می خندم و می گم تو راست می گی ٫ اما در جواب بقیه چرت پرت هاش من پیمان رو دوست داشتم و دارم هیچوقت هم محبت هاش رو فراموش نمی کنم یاد گرفتم وقتی واسم گوشت میندازند دمم رو تکون بدم ٫ هر کی هم فکر می کنه ممکنه من از پیمان رفیقم همه چیم ناراحتی دارم سخت در اشتباه ٫ ممکنه کسائیکه می ان این نوشته ها رو می خونند ندونند ماجرا چیه ٬ پیمان دوستی هست که یک سال به من پرو بال داد به من همه چی داد به من یاد داد که بعد ۵ سال دوباره همیشه شاد باشم ٬ منو خیلی جمع ها برد ٬ دوسش داشتم و دارم الان هم جون بخواد براش می دم ٫ اما من دیگه تموم هستم مشکل همیشه من بودم این در جواب اون دوستی که اون چرت و پرت ها رو تو نوشته قبلی نظر داده بود .
((خیلی خوب می نویسی بهم نگفته بودی که نوشتن هم خوب بلدی.وقتی نوشته هات رو می خوندم واقعاً هیجان آوربود فهمیدم که خواننده ها چه لذتی میبرند ولی وقتی خودم رو جای خودم گذاشتم به جزیه مشت مزخرفات هیچ چیزدیگه ای نبود. من که چند سالی هست میشناسمت و دوستات رو هم میشناسم و الان دیگه مطمینم که بهتر از تو هم میشناسم (چون اگه من دوستهایی مثل دوستهای تو داشتم همچین کار احمقانه ای رو در حقشون نمی کردم ) این چرت و پرت ها تو کتم نمیره . حالا هرچه قدر می خوای از این مزخرفات بگو که بعضی ها به حالت گریه کنند و با هوش ترها بهت بخندن. ما هم که کار خودمونو میکنیم . خیلی بزرگتر از تو با عزت گذاشتن رفتن و آب از آب تکون نخورده تو که سهلی. نمی دونم اون حرف ها رو در مورد رفیقات برای قشنگی نوشته هات نوشتی یا برای دلسوزی خواننده هات یا از روی نفهمی. ولی برای منی که رفیقاتو به خصوص پیمانوازخودم بهترمیشناسم واز تک تک کارهاش در مورد تو خبر دارم تمام نوشته هات اگه خیلی مؤدبانه بگم مزخرفاتی بیش نیست.به هر حال همه اینا گذشت . همه تحملت کردن با همه خوبیها و بدی هات .حالا هم که میخوای بری کسی جلوتو نگرفته و نه میتونه بگیره . اون 60 تا هم انشا ا… 120 تا بشه . اما میتونستی یک کاری کنی که بعد از رفتنت وقتی بقیه دوستات هم به تو ملحق میشن ( بعد از 100 سال )بتونی تو چشماشون نگاه کنی. حرف واسه گفتن زیاده وقتت رو نمی گیرم . یکی ازهمون نارفیقای دوروت))
هر کی می خواد گریه کنه بکنه ٫ هر کی هم می خواد بخنده بخنده خسته شدم از بس به فکر این و اون بودم همین امروز و فردا رو هستم دیگه برای هیچکی هیچ چیزی رو توضیح نمی دم راستی دوست عزیز اون ۶۰ تا دارم می رم ۱۲۰ تا بکنم شاد باش ٬ من به هیچ کی بدهکار نیستم چون پا به پای رفیقام باهاشون بودم ٬در ضمن ادم دو رو زیاد دیددم تو بگو کدومشون هستی . من هنوز خودم خودم رو نشناختم تو هم مطمئن باش منو نمی شناسی ... شاد باش عزیز .... |
|
| |
| 9 خرداد 1385 |
| اخرین قدم... |
اخرین قدم رو برداشتم ٫ و رفتم اون چیز نهایی رو خریدم ٬ فقط امیدواذم زیاد عذاب و درد نداشته باشه ٫ از درد خوشم نمی آد اگه برسم ٫ دفعه آخر هم آپدیت و حرف های آخر رو می زنم ٫ امشب شد شب آخر من ٫ از صبح فقط راه رفتم راه رفتم و نتیجه ٫ امشب شبد شب آخر... |
|
| |
| 9 خرداد 1385 |
| روز چهارم... |
خوب بالاخره روزش داره می رسه ٫ دیشب خیلی بد بود خیلی خیلی بد ٫ واقعا در به دری هم عالمی داره ٫ داشتم نوشته اولین روز رو می خوندم نوشته بودم که اصلا حس رفتن ندارم ٫ اما حالا می گم اگه امشب نشه دیگه فردا شب همه چی رو تموم می کنم و می رم ٫ خستگی و تنفر داره منو خورد می کنه .
یکی از دوستام از حال من و پا پیچ شدن متوجه موضوع من شد ٫ اخه یه جورایی من نمی ذارم مشخص بشه توم چی می گذره ٫ گریه کرد بهم التماس می کرد که این کارو نکنم ٫ خیلی واسم جالب بود یعنی من همین من اینقدر مهم هستم که دوستم بهم التماس می کنه نرم ٫ اون یه دوست و یه دوست دیگه که منو مسخره می کنه ٫ واقعا جالب بود فقط دونفر می دونندکه من چی شدم و چکار می خوام بکنم ٫ و فرق همین دو تا واسم جالب بود . شاید دیگه آپ نکنم ٫ دیگه اونقدر وقت نیست ٫ باید تموم بشه خودم هم ظرف این چهار روز خیلی کشیدم خسته شدم ٫ حرف واسه فتن زیاده اما بهتره بیشترش رو پیش خودم نگه دارم . تنفرم بیشت رمی شه که خیلی چیز ها رو باید تحمل کنم .
می گم چون تهش رسیدم و اینا دیگه راز نیست ٫ من تو ۱۶ سالگی محکوم به دیدن صحنه ای شدم که از اون روز همه چیم عوض شد ٫ از اون روز از همه مس بدم اومد از اون روز فکر رفتن تو سرم بود اما زیاد قوت نداشت ٫ از اون روز دیگه هیچ رنگی جز سیاه نپوشیدم ٫ از اون روز یا بهتره بگم از اون شب دیگه سیاه شدم و خودم رو تو سیاهی بردم و گفتم همه بدند ٫ زیاد توضیح نمی دوم اما تنها فردی که تو زندگی بهش اعتقاد داشتم رو از دست دادم ٫ یعنی خودش به سفر رفت .. می بینی دستت به جایی بند نیست ٫ می بینی ونمی تونی کاری بکنی ٫ کسی که خیلی چیز ها بهت یاد داده ٫ همه چیز به همین قشنگی تموم می شه و یکی می ره ٫ حالا هم بعد این ۵ سال نوبت منه که تموم کنم ٫ بهم گفته بود تو هیچوقت هیچوقت نباید اینکارو بکنی ٫ اما نمی دونست روزی روزگار همه چی رو به انتهای می بره جاده عمر من هم داره تموم می شه و به دره ختم .
یه روز یکی بهم گفت :تو ماری بودی که تو استین پروروندم تو به ناموسم چشم داشتی !!!!؟؟؟؟؟؟
نمی دونم وقتی داشت همچین چیزی رو می گفت مطئن بود یا نه ٫ حالم از خودم بهم خوردکه همچین حرفی در مورد من زده می شد ٫
حق داشت چون همه چی حاکی از همین بود اما.... دیگه اما رو نمی گم چون می دونم می اد و این بلاگ رو سر می زنه نمی گم تا بسوزه تا اگه مثلا فکر میکنه وجدان داره بسوزه و تا اخرش خماری بکشه اگه هم اومد اونور اوموفع می گم چرا همه چی حاکی از این بود .
بزرگترین بازیگر و بازیگردان عمرم خودم بودم ٫ اون یکه دوسش داشتم و اون موقع رفت بهم یاد داد چطور بازی بدم ٫ چطور اینقدر بالا و پایین کنم با این و اون بازی کنم ٫ یاد داد همه چیز باشم به جز خودم ٫ بهم یاد داد همه مردم دوست دارن مثل اونا باشیم ٫ بهم یاد داد مردم واسه خودشون خوب بودن . اما نمی دونست که من همین من اصلا نمی تونم خودم نباشم ٫ اما باز بازی کردم و بازی دادم .. هیچوقت نشون ندادم که وقتی یه مشکلی پیش می اد نفرت سر تا پام رومی گیره .
عشق٫ چیزی که نمی دونم داشتم یا نداشتم ٫ محبت چیزی که ازش حس نشد ٫ تنفر با تمام وجودم حس کردم ٫ تنهایی از ازل تا ابد ٫ من تعریفی نیست چون تموم می شه .
وقتی رفیقم گریه کرد ٫ خیلی حالم گرفته شد ٫ من هیچوقت از التماس کردن خوشم نیومد ٫ ولی اون داشت التماس می کرد ٫ گریه کرد سومین گریه عمرم بود که روم تاثیر گذاشت ٫من زیاد اشک در آوردم زیاد التماس کردن دیدم ٫ اما فقط سه تاش داغونم کرد ٫ یکی گریه اون که تو آخرین لحظات دیدم ٫ یکی گریه یکی که تو بغلم بود و زار زار گریه می کرد ٫ و این آخری هیچوقت این سه تا صحنه رو یادم نمی ره هیچوقت فراموششون نمی کنم ٫ فرق رو می شه احساس کرد.
از خونه وقتی انداختنم بیرون یا بگم نداختن محترمانه گفتن برو ٫ وقتی فردا شبش بر می گردی و می بینی که قفل در عوض شده خوب به هر حال باید ساخت خودت وارد بازی شدی پس باید تا آخرش بری ٫ از اون دوتا متنفر نیستم که خونه رام ندادن ٫ چون حتما حق داشتن ٫ اما اگه می |