<BLACK BOYبه من میگن دیونه ،چرا؟ />
روزهای آخر... 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
گذشته ها

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
29 تیر 1387

یک روز بعد

نمی تونم بنویسم

روم نمی شه همش

یه سری حرف بچه گونه با چه رویی می ام و دذم از همه چی می زنم خودمم نمی دونم

چرا من اینقدر ر روام ......


4 تیر 1387
دلتنگییییییییییی

سلام

به همه

می خواستم بیام تو نت بنویسم کلی حرف داشتم اما نمی دونم چی شد مجبور شدم همه رو بخورم ٫ من گفتم روز تولدم می رم اره دلم هم می خواد برم کمی تردید البته بهش بگم ترس هست که منو از مردن می ترسونه ٫ تو این روزا به اجایی از نفرت از ادما می رسم که حد نداره اما کمی اروم می شم و می گم رسم زمونه همینه

اها ٬ تو این دو هفته کلی بلا سرم اومد از زیراب زدن منو ٫ چرت پرت گفتن پشت سر ادم گرفته تا  دانشگاه و زندگی کلی مسخره بازی دیگه ٫ اما در کل دلم می خواد برم ٫ وقتی ادم دلخوشی دلبستگی اصلا واسه چی که چی بشه ٬ وقتی زور می زنمی تلاش می کنی می خوای بقا داشته باشی اما می بینی نمی شه اونوقت چی ادم باید چیکار کنه می گه خدا دمت گرم اما خودم و می کشم مه بقیه نبینن من بازنده این بازی شدم .....


22 خرداد 1387
به هر حال

به هر حال هر چی بود داره می گذره و جنگی می شه .... دلم می خواست می نوشتم اما دور و برم شللوغه  نمی شه نوشت به زودی بیشتر می نویسم اما همینجوری جلو می ره و بهش نزدیکتر می شم و باید رفت ...

همه چی داره دست به دست هم می ده که این رفتن زودتر اتفاق بیفته ....


29 اردیبهشت 1387
امروز ٫ همون روزیه که باید می شد اما نشد ....

سلام

بعد مدتها خیلی خیلی زیاد دارم می نویسم

امروز ٫ همون روزیه که باید می شد  اما نشد چون نمی دونم چرا که این طور شد

دقیقا دو سال پیش همین روز همین امشب من رفتم که برم اما نشد که برم ٫ خریت یا سهل انگاری یا اینکه خدا خواست بمونم تا بکشم تا ایقدر بکشم که بفهمم اره .......

چد روزیه که همش به خودم می گم چرا اون شب اون لحظات کمی طاقت نیاوردم و نخواستم که برم ٫‌من رشد کردم فهمم هم رشد کرد سنم هم بالا رفت اما هیچی نشد ٫ ۲ سالم شد زبون وا کردم . ۷ سالم شد چشم وا کردم . ۱۵ سالم  شد تنهایی را مزه کردم ٫ ۱۷ سالم شد سیاهی رو تجربه کردم و پوچ شدم و فهمیدم که چیزی جز پوچی تو زندگی من نیست هر سال گذشت و بدتر شد . بد و بد و بد ..... می گذشت و بدتر می شد .... تا اون سال گفتم که تمومه من نمی دونم چم بود نه عاشق بودم نه عارف نه زاهد بودم نه کافر فقط خودم و بودم و خودم اما نشد اما حالا دیگه از نشدن خسه شدم ..... کمی ترسو شدم ..... من ۲۸ تیر چندین سال پیش چشام وا شد پیش خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه نتونم نشه حتما می رم ٫ کلی حساب و کتاب دارم که صاف کنم نمی خوام مدیون بمونم ٫ ممکه چند روز بعد پشیمون بشم اما می خوام که تموم کنم اگه نتونم ....... از الان می نویسم می خوام همش بویسم واقعا بریدم همه چیم به ته رسیده  دیگه هیچ چی ندارم ... اخه نداشتم اما فکر می کردم که دارم الان اصلا ندارم ... زندگی یه بازیه یه بازیه سخت یکی مصدوم و زود باید تعویض بشه ... و من اگه خوب نشم باید تعویض بشم .... نمی دونم چی می خوام اما دیگه هیچی نمی خوام نه مادی نه معنوی می خوام برم فقط ٫ از عالم و ادم خسته ام ٫ چند سال پیش گفتم مرگ یعنی آزادی ........ میام و از روزهای عجیب و غریبم تعریف می کنم ......


16 فروردین 1387

سلام

بعد مدتها برگشتم

چقدر زود گذشت این همه روز ٫ دلم واسه نوشتن تنگ شده ٫ چرا وقتی آدم از مرگ هراسی نداره هیچوقت نمی میره اما دلبستگی که تو زمین پیدا می کنه .........

نمی دونم دلبستگی پیدا کردم یا نه ....

می ترسم ......


30 بهمن 1386

سلام

بعد چند وقتی می ام .......

بعد چند مدتی که مثل باد گذشت

زندگی مثل باد می ره واسه اینکه قدر لحظه رو نمی دونیم چرا ادما همش به دنبال بعد هستن هیچکس الانش رو دوست نداره همینه که ماها وقتی فرصت هامون رو از دست می دیم می گیم حیف شد باید واسه حالا بود ٫ باید با حالا عشق و حال کرد ٬ الان و باید چسیبد

باید از الان نهایت استفاده رو برد

باید از الان عشق کرد تا هر وقت که می شه باید از الان بدونیم که مرگ هست ..

همه چی لذت داره ٬ باید نهایت استفاده رو برد .................

البته من نمی تونم ..... چرا؟

 


2 دی 1386
ددددددددققققققققققققققققققققققققققققققق

وای چه احساس قشنگیه که آدم تو دفترچه خودش واسه خودش می نویسه اما کاش کمی سبک بشم  واقعا خیلی از خودم متعجب شدم اصلا هیچی برام مهم نیست اصلا برام روزها و هفته مهم نیستند مهم ترین تصمیمی که می گیرم واسه هفته بعده

زندگی برام هیچ شده  و پوچ

من هر سال یه دوره ای برام پیش می اد اخر سال دوباره نزدیکه داره پش می اد می دونم که دو باره همون حس ها و افکار رو خواهم داشت نمی دونم بگم خوشحالم گم ناراحتم گم چیم فقط اینکه داره ثانیه ها جو می رن و من نمی دونم چه کنم ..... دارم می ترکم


25 آذر 1386
سلام
وای که خیلی وقته دلم می خواست بیام بنویسم بنویسم بنویسم
اما چه می شه کرد که تو زندگی غرق شدم
داره زمستون می اد اه چه متنفرم از این زمستون  همیشه همین بوده و.قتی به این جای سال می رسم حالم از زندگی بهم می خوره  حس و حال هیچی نیست باید تحمل کرد شدم زندونی که معلوم نیست تو چی اسیره دارم می ترکم دارم می میرم  بازهمون قیافه خندون رو به صورت دارم و همه می بینن وقتی به پرواز فکر می کنم یه لذت خاصی دارم اما چه کنم که از ارتفاع می ترسم  می خوام یه مدت خودم و باشم و تنها الان نمی دونم روزها چه جوری می گذرن فقط می دونم روز شب می شه شب روز و من دارم دارم در جا می زنم .و زمان داره جلو می ره قاطی کردم بد هم قاطی کردم یه موقعی اینجا می نویشتم برام خوب بود الان دیگه وقت ندارم اینجا هم بنویسم  می آم باز هم می آم

24 مهر 1386

چند روزی خیلی دلم می خواست بیام تو نت و بنویسم وقتی می نویسم حال می ده شاید هم نده نمی دونم چه حسی دارم اما اینقدر تو این دنیا غرق شدم که نگو ٫ کاش کمی می شد زد بغل و از کنار به قضیه نگاه کرد همه چی دو باره پیچیده حال می ده ٫ دهن ادم سرویسه هیچ غلطی هیچ فکری نمی تونی بکنی ٫ اما من همیشه من هستم من همیشه می مونم برای خودم هیچ وقت خم شدن کمرم رو نمی ذارم کسی ببینه ای کاش ....

کاش می شد رفت یه جایی که کسی نبینه و خم شی و .... اما هیچ جا خدا که هست ٫ اون می بینه دلم گرفته بد جور هم گرفته هیچ کی . هیچ چی لذت نمی دن کاش تموم بشه

یه روز یه پیشگو به من گفت ۸۳ سال عمر می می کنم یعنی چی یعنی باید ۶۰ سال دیگه بکشم یعنی ۶۰ سال باید عذاب بکشم .. خدا کنه این نباشه هر چی زودتر بپری زودتر خلاص می شی

 


2 مهر 1386

یک سال اندی گذشت ٫ باید نوشت اما حالا نه سر فرصت خیلی حرف هامونده ٫دلم گرفته ٫ خیلی غرق شدم ٫ تو چیزی که بهش می گن زندگی تو چیزی که صداش می کنن رزوگار ٬ روز و شب پیش می ره به این نتیجه می رسی که همه چیز پوچه همه چیز به درد نمی خوره که همه چیز یه بازیه مزخرفه ٫ چیزی به اسم جون و پول  که همه دوسش دارن ٫ نمی دونم چی بگم ٫ خیلی وقتها که بالای یه بلندی می رم می بینم که چقدر فاصله بین بودن و نبودن کمه ٫ خیلی خیلی کم یکی می میره اما یک لحظه پیش زنده بود ٫ اما روزگار پیش می ره ٫ جالبه همه چی جالبه ...


20 شهریور 1386
خیلی وقت بود اینوری نیومده بودم هر دفعه می ام می گم دیگه می نویسم ٫ وای یک سال گذشت ٬یک سال پیش همین موقع ها ٫ خیلی جالبه ٫ این روزگار لعنتی بالا و پایین داره خیلی قشنگ داره سرم می آره ٫‌هر روز از خودم می پرسم چرا من هستم ٫ چرا صبح پا می شم و می رم سر کار و چرا و چرا و چرا ؟.......................

5 مرداد 1386
مرگ به همین آسونی

من هر وقت اومدم از نا امیدی گفتم ..

یه داستان جالب ..

دوست من یه دوست دختر داشت ۲۷ ساله ٫ خیلی خوب خانم ٫ همه چی خوب ٫ شغل خوب و ورزشکار ٫ می ره آرایشگاه می گه قلبم و .. ایست قلبی می کنه ..... تو همین حین خون هب مغز نمی رسه و به کما می ره و هفته بعد از دنیا می ره به همین آسونی ..

نمی دونم بخدنم یا گریه کنم ٫ به همین آسونی یکی رفت.......


10 خرداد 1386

امروز دهم هست پارسال همین موقع داشتم تو خیابون ها ول می گشتم م یخ واستم زودتر بیام و بنویسم بنویسم از اینکه چی شد که نشد چی شد که من هنوز هستم  و هنوز از اینکه نرفتم خسته ام

زندگی من شده یک صبخ تا شب کردن یک وقت گذرونی و کار کردن بدون هدف بدون هدف جلو می رم تا اینکه با مخ به دیوار بخورم می دونم که به همین زودی ها کم می ارم خسته شدم حتی خشته تر از پارسال هیچ دل خوشی به هیچ چیز ندارم ٫ از آسمون وزمین بدم می آد کاش صبح فردایی نباشه که واسه من بهتر باشه ٫ اما من باید بمونم من رو محازات کرده به موندن برای زجر کشیدن ٬ کمی می ترسم که بپرم ٫ اما باید پرید ٬ چیزی که سود نداره باید یه روزی تموم شه پس کی هنوز خودم هم نمی دونم ٫ چه رروزهایی بود که می دونستم جرات دارم که بپرم و وقت مقرر کرده بودم و پریدم اما بالم شکست و دیگه حتی نتونستم سر بالا بگیرم چه اینکه بپرم


20 اردیبهشت 1386

داره یک سال می شه ٬‌یک سال از پارسال گذشته ٬یک سال یعنی ۳۶۵ روز یعنی یک عالمه روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و لحظه و کلی چیز دیگه ٫ اما فرقی داشته یا نه ٫ یعنی چیزی  عوض شده ؟ یعنی بهتر شده یعنی....

نمی دونم دوباره تو هپروت خودم غرق شدم ٫ دوباره دارم جدا می شم ٫ دوباره توی خودم دارم عرق می شم ...

ویه عالمه دوباره دیگه که داره دوباره تکرار می شه ٬ خسته شدم از این همه دوباره


19 فروردین 1386
وقت ندارم ٬ بنویسم . اما در همین حد که وقت دارم ٫ دارم تو سر پایینی با قدرت و سرعت زیادی می رم ٫ فکر کنم همین نزدیکی هاست که با صورت به ته دره بخورم ٫ مطمئنم که می شه ٫ خیی جالبه ٬ هیچی با  هم جور نمی شه همش ضد حال پشت ضد حال ٫ همش بد بیاری ٫ باید فکر کنم چه کنم شاید پایان که جدیدا خیلی بهش فکر می کنم ..............

11 فروردین 1386
سال نو مبارک

سال نو مبارک

سال جدید هم اومد و یک سال گذشت ٫۱۲ ماه ٫۳۶۵ روز و کلی ساعت و دقیقه و نمی دونم چی شد ٫ سالی نه خوب و نه ... نمی دونم بد اسمش رو بذارم یا نه چون امسال از سال گذشته بدتر می شه ٫ دلم تنگ شده بود روزگاری بود که هر روز اینجا می نوشتم شاید سبک می شدم اما حالا دیر به دیر می آم روزهایی رو که می شه گفت مرگبار روزهایی که خنده داشت و شادی همش رو تو اینجا نوشتم ای کاش ......


21 اسفند 1385
ای کاش

برگشتم ٫ خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ٫ اما نمی شد ٫ داشتم یه دوری تو این چند وقته تو بلاگ می زدم ٫ نمی دونم چرا هیچوقت نبوده بیام بنویسم که برام خوب شده ٫ همه چی بد بوده ٫‌همیشه شاکی بودم ٫‌همیشه گلایه داشتم ٫ همیشه خسته بودم همیشه درمونده بودم همیشه به فکر فرار بودم همیشه همیشه همیشه .....

الان هم همینطور ٫ شاید بشه گفت ٫ دومین شکست گنده رو حالا خوردم ٫ همچیم دوباره به نابودی رفت ٫ مهم نیست عادت شده ٫ ولی خسته ام خیلی هم خسته ٫ چند بار فکر رفتن به سرم زده ٫ اما زود محو شده ٫ همه چی دارم ٫ قرص هایی رو که خریده بودم رو هنوز دارم ٫ به اندازه کافی برای یه خواب طولانی ٬ برای اینکه برم و همه چیو فراموش کنم ٫ کاش همه چیو می شد فراموش کرد ٫ کاش می شد ٫ رفت و نموند ٫ شدن که می شه فقط کمی عرضه می خواد که باید به خرج داد ٫ چرا تمومش نمی کنم ٫ به نظر خودم اگه کمی دین نداشتم تمومش می کردم ٫ چون احتیاجی به موندن نبود ٫ مثل ۱۰ ماه پیش که با همه صاف صاف بودم ٫ با خیال راحت می خواستم برم ٫ که نشد ٫ یه موقعی بود اگه توم داشت می سوخت ولی ظاهرم هنوز می خندید ٫ ولی دیگه نمی تونم ٫ نمی دونم چرا اینجوری شدم ٫ خیلی بده ٫ دلم می خواست باز ظاهر و نگه می داشتم که دور و بری هام سوختن من رو نمی دیدن ٫ باعث افت من هست ٫ من همین من نباید هیچوقت .... شیر رو دوست دارم چون وقتی داره می میره می ره جایی که هیچکی نیست ٫ تا اینکه غرورش نشکنه تا اینکه خفتش رو نشه ٫ می خوام شیر باشم ٫ همیشه شیر بودم ٫ سوختن من هم برای خودم هست ٫ کاش بشه خندید کاش............................. 


1 اسفند 1385
کارم

اومدم ٬ دوباره با حرف های نا امید کننده اومدم تا بگم بازم شکست خوردم ٬ اومدم بگم باز هم یه بازی دیگه رو باختم ٬ این بازی هم داره نفس های آخر رو می کشه ٫ اومدم بگم بازم باختم

یادم پارسال این موقع یه سری اتفاق های بد واسم افتاد یادم می آد اون دوره فکری از همین موقع ها شروع شد یادم می آد تصمیم داشتم که نباشم از همین موقع ها شروع شد ٬ یادم می آد ... حالم از زندگی بهم می خوره

امسال یه روز خوش به خودم ندیدم و سال بعد هم همینطور و سال های بعد هم بازم همینطور ٬ دلم هیچ چی نمی خواد دلم کمی آرامش فکری می خواد ٫ تو این چند وقته خیلی حرص خوردم خیلی عصبانی شدم خیلی خون جیگر خوردم .. اما آخرش شکست خوردم

۳ ماه پیش حوالی آبان یکی از بچها قدیم بهم زنگ زد و گفت دارم یه کار می کنم می آی بازی کنی گفتم نه ٫ ولی به اصرار یکی دیگه از بچه ها رفتم سر کارش ٫ قرار بود فقط کارش رو روتوش کنم اما نمی دونم چی شد که تو جریان کار افتادم و نمی دونم چی شد که بازی کردم نمی دونم که چی شد که شدم کارگردان و نیم دونم که چی شد کار رو هم نوشتم یا اصلا دوباره نوشتم. خلا صه افتادم تو این جریان  تو کار من فقط یک نفر تا حالا کار کرده بود ٬ بقیه از بیخ عرب خودم و کشتم و اصول اولیه و بازی کردن و دیالوگ گفتن و خلاصه همه چیو یاد دادم ٬ اما اشتباه کردم و به حرف یکی تکیه کردم........ کار داره شهید می شه ٬‌نتونستم اجرا هایی رو که می خواستم بدست بیارم ٫ نتونستم ٫ سر این کار همه چیم تو این چند ماهه رو از دست دادم ٫ دانشگاه مشروط شدم ٫ یه کار رو از دست دادم ٫ خلاصه خودم رو غرق این کار کردم ٫ به کاری که کردم اعتقاد دارم متن رو دوباره نوشتم .... اما همیشه مثل حالا جواب نگرفتم

دوباره باختم هیچ خیالی نیست ٫ اگه عرصه بهم تنگ بشه ٫ اخه از چند حای مختلف خیلی داه بهم فشار می اد ٫ اصلا کار مهم نیست مهم اینه که زحمت هام به هدر رفت ٬ من اونا رو از کجا به کجا رسوندم ٫ اما جواب نگرفتم .....

حالم بهم می خوره از این زندگی ٫ شاید همه بگن این کار بود ٬ یا شکست داره یا برد اما به هر حال برای من برد مهم نبود ٬ برای من خود مسئله مسدله هست که نمی دونم چرا اینجوری شده !

همیشه بازنده منم ٬ اما اول حریف رو شکست می دم بعد می میرم .....


11 بهمن 1385
امروز بعد دو ماه جون کندن یه نتیجه کوچولو گرفتم ٫ یه کار کردم که ای تونستم کمی نتیجه بگیرم ٬ احساس غرور می کنم ٬ اما ممکنه کارم زود شهید بشه ... فعلا باید بیام مفصل توضیح بدم

7 بهمن 1385

دو تا چیز همیشه سخته:

یکی انجام دادن یه کار

دومی به یادآوری کارهای شکست خورده

اما از این دوتا سخت تر کشیدن هر دوتاشونه مخصوصا اینکه بخوای ونتونی کارت رو تا تهش بری من می نویسم که یادم بیفته که می خواستم بکنم و اینکه نکردم پیش خودم به یه نتیجه می رسم اینکه .......

ای کاش...

این ای کاش حالم رو بهم می زنه چون مال..... اماادمی با ای کاش زنده هست

ای کاش منی وجود داشت تا با همین من فردا . پس فردا رو فتح می کردم ٫اما همین من مال حالا هست مال همین حالا نه فردا نه پس فردا می شده که همین امروز و فرداهاتموم بشه و تو چشم وا کنی و ببینی دستت به هیچ جا بند نیست یعنی مردی

و مرگ پایان است


2 بهمن 1385
سلام
باز هم نمی تونم بنویسم وقت نیست که بنویسم ٫‌حرف زیاد دارم دارم دق می کنم حالم گرفته است ٫ هیچی سر جاش نیست کاش بشه

24 دی 1385
خیلی خیلی سرم شلوغه اینقدر که خودم هم گیج شدم ٬ هم امتحانا هم ... هم .... هم ... همه اینا هستند نمی شه یه چیز خاصی فکر کرد ... می نویسم به زودی

11 دی 1385
ای ....
امشب خیلی حالم گرفته هست ٬ نمی دونم این چه بازیه مسخره ای هست که زمونه در می آره کاش می شد که نشه ٬ یه رز می شه پاشی و ببینی همه چی از حرکت وایساده ٬ داره می ره جلو هیچ و پوچ داره می ره جلو ٬ تو این چند ماهه یه کارایی کردم که از حال خودم در بیام (اما زمستون اومد)ولی هیچ فایده ای نداره ٬ نمی تونم با کسی حرف بزنم ٫ هیچ کسی نیست که بشه بهش اعتماد کرد و حرف زد کاش می شد  خدا بیاد پایین و بگه چته اونوقت کلی حرف واسه زدن داشتم ٬ قد بودن مغرور بودن خود خواه بودن هم بده اما نمی دونم چرا من دارم ٬ اصلا حال و حس ندارم ٬ بخوام بنویسم ٬ همش از نفرتم می نویسم ٬ همش از این می نویسم چرا من نمردم چرا من زنده بودم ٬چرا الان جرات کشتن خودمو ندارم ٫ مثل ترسو ها فقط حرفش رو می زنم٬...

9 دی 1385

می نویسم...


28 آذر 1385
امشب من

ای وای از این دور و زمونه ...

ای وای از این دل گرفته ...

دلم می خواست ٬ یه خورده حرف بزنم اما چه فایده ! چی می خواد بشه ٬ تو این چند وقته هر چی بوده خوب بوده اصلا چیز بدی نبوده

که بخوام ازش بنویسم ٬ خوبی این اتفاقات اینه که بد نبوده ٬واسه من هم اینکه چیز بدی رخ نده کافیه .

وقتی بد نباشه یعنی خوبه ٬ بعضی وقتها پیش می اد که بخوای برگردی عقب٬ به گذشته فکر کنی ٬ امروز یه خورده به عقب برگشتم و فکر کردم چرا  برگشتم خونه ٬ نمی دونم البته می دونم همش فکر کنم دو تا دلیل داشت ٬ یکی حرف یکی از بزرگتر ها بود که یه جورایی یه تضمین هایی رو داد که بعد زد زیرش ٬ یکی هم که یکی از دوستان یه میل بهم زد که بدجوری دلم و سوزوند٬ برگشتم که ثابت کنم خیلی گنده تر از این حرفام٬ اما نمی دونم می تونم ثابت کنم یا نه.....

اما چرا نمی خوام ٬البته نه اینکه کاملا نخوام ولی خیلی کم شده ٬ با اینکه با اون موقع هیچ فرقی نکردم ٬ اون موقع همه فکر می کردند که من عاشق شدم اما فکر نکنم البته ... یه مسئله ای هست ٬ که شاید بعدا بگم٬ یا بعضی می گفتن به خاطر شرایط پولی هست ٬ اما نه تازه فهمیدم که چرا خواستم تموم بشه ٬ بحث فکری یه چیزیه و یه چیز دیگه که اون موقع داشت داغونم می کرد ٬ چیزی که بهش افتخار می کردم اما به سرم اومد ....

برام خیلی درد داشت ٬ مثل خوره به جونم افتاده بود٬ داشت منو له می کرد ٬ نمی دونستم باید چیکار کنم ٬ اما به هر حال گذشت ٬ اما افتخار می کنم اگه بخواد بدتر بشه اینقدر راحت می رم ٬ بدون هیج ترسی همونجوری که راحت  اون شب اون چیزا رو به زور می خوردم بدون اینکه به چیزی فکر کنم راحت راحت ...... الان همونجا نشستم که داشتم می خوردم ٬ همه چی داره یادم می آد ٬ نمی دونید چه شب قشنگی بود٬ اما قشنگ تر می شد که من از اون اطاق در نمی اومد ٬ همش کاش هست ٬ ولی بعضی از این کاش ها به حقیقت رسیده اند ...

                                                 صدای دیروز                   سکوت امروز               مرگ فردا            هستم

                                                                        من پسر سیاه هستم من ٬من هستم

 


27 آذر 1385
چیزی ندارم

ای کاش........

واقعا دیگه ای کاشی واسه من وجود نداره ٬ خیلی جالبه دلم می خواست .. اما نه چیزی نمی خواد .

همه چی همینجوری جلو می ره ٬ نمی دونم چرا اصلا به پس فردا فکر نمی کنم ٬ همش فردا و امروز و حال رو تو ذهن دارم

خیلی حالبه تو هیچ چی جلو می رم ٬ برام هیچ اهمیتی نداره که چی می خواد بشه ٬ حالا دارم زندگی می کنم ٬ حالا می فهمم

که چه خبره ٬ باید جلو رفت و دید باز چه خواهد شد ٬اصلا مخم نمی کشه ٫مگه تا حالا کشیده که بخواد دفعه دومش باشه .......

دلم می خواست می نوشتم اما چیزی واسه نوشتن ندارم .


25 آذر 1385
من برگشتم .....

من بر گشتم بعد مدتها می خوام دوباره بنویسم نمی دونم که دوباره تو این بلاگ یا تو اون یکی بلاگ بقیه رو بنویسم اما چون ادرس این بلاگ رو  دو سه تا از دورو بری ها می دونن باید تو اون یکی بلاگ بنویسم !

خودم هم نمی دونم چی شد که تمومش نکردم شاید ترسیدم شاید مسئله انتقام منو سر پا نگهه داشته ٬انتقام از چی و کی بماند ٫ چند تا هستند که خیلی چیز ها رو ببیند و بکشند ٫ اما نه انگیزه این کار هم زیاد قوی نیست ٬ نمی دونم چی شد که همش از سرم پرید اما باز حالا هر چند وقتی پیش می آد که برم سراغ قرص هام و نگاهشون و کنم یاد چند ماه پیش رو بکنم و خیلی خاطراتم یادم بیاد و نفرتم خیلی بسشتر بشه ...

همیشه فکر می کنم که اگه خوام کم بیارم تمومش می کنم و می دونم که می کنم ..

چون اون شبی که داشتم اون چیزا رو می خوردم هیچ حسی نداشتم فقط می دونستم که باید بخورم می دونستم که قراره صبح رو نبینم می دونستم که نفس های آخره نه می خندیدم نه ناراحت بود فقط با زور همش رو خوردم .... ای کاش ....

تو این چند ماه که بر گشتم ٫ به خودم مثلا سرو سامون دادم ٬ سخت جلو می ره اما جلو می ره ٬ دارم آدم می شم ٬ لوحی از خاطرات و شیرین و نفرت از گذشته .... همه فکر می کنند ... نمی دونم چی فکر می کنند ٬ خیلی وقته به هیچ چی فکر نمی کنم ٬ نمی دونم چرا اصلا هیچ چی برام مهم نیست یعنی هیچ چی هیچ چی برام مهم نیست ٬ دلم نمی خواد به هیچ چی فکر کنم ٬ هیچ چی فکرم رو مشغول نمی کنم ٬ دلم برای گذشته تنگ شده اما هیچ وقت من برای گذشته نبودم من همیشه واسه حالا بودم همیشه به حالا فکر کردم همیشه الان رو خواستم همیشه واسه حالا فکر می کردم ٬ احساس رو دفن کردم ٬ فرستادم ته ته ...

من از مهر برگشتم خونه ٬ یک کلمه با هیچ کی حرف نمی زنم ٬ من دارم تو مثلا خونه خانوادگی مجرد زندگی می کنم ٬ یه کاری هم جدیدا در حق من کردن که شنیدن داره ٬ بعد هزار جور زحمت تو نستم یه آشنا واسه سربازی پیدا کنم ٬ که مثلا بابا فهمید از طریق یکی پیغام داد که من می رو با یارو صحبت کنم ٬ اخه باید کاری رو که چند سال پیش می کردن نکردن و الان قانون طلاق برداشته شد و من بدبخت شدم

خلاصه رفته اونجا و خبر رسیده که با یارو گفته که بگه نمی شه ٬ خوب می بینید که .... البته من دوباره دارم تلاش می کنم اگه نشه خودش قبر خودش رو کند .... من خر باش که الکی قبول کرد . من خودم خرم که اعتماد کردم ٬ این همون چیزی هست که همه بهش می گن خانواده ٬ نه من هیچ وقت نداشتم و نخواهم داشت ٬ من همیشه تنها بودم و می دونم که تنها میمونم٬ البته اونقدر این مسئله سربازی  منو عصبانی نکرد چون دیگه برام هیچ چی مهم نیست فقط شب رو روز می کنم ٬ من از اون روزی که باید می مردم  و نمردم دیگه مردم .......

                                                                                                  من صدای دیروز سکوت امروز و مرگ فردا هستم ....


22 آذر 1385
من برگشتم که بنویسم که چه شد که نرفتم جه چه شد که هستم که چه خواهد شد

14 آذر 1385
همه می آن می رن هیچکی برام  پیغامی نمی ذاره بابا هر اومد ورفتی یه حرف داره ..... 

4 آذر 1385
خوب بالاخره بعد چند ماه می خوام دوباهر بنویسم و دوباره شروع کمن می خواستم تموم بشه البته نمی شه @ جایی به اسم دفترچه خاطرات وجود داره که یاد گذشته می اندازه و همه چی یادم می مونه

5 آبان 1385
بعد مدتها می نویسم قرار بود اخرین کامنت رو بذارم ٫ نمی دونم بشه یا نشه دل کند از این دنیای مجاز و دروغ کلی حرف مونده نمی دونم کی وقت می کنم بنویسم ولی در اوبین فرصت این یک ماه رو جبران می کنم

25 شهریور 1385
برای بار اخر

بالاخره پایان رسید بعد مدتها می نویسم اما برای بار اخر و در اینجا د رجایی دیگر ادامه خواه داد .....

تو این چند هفته یه مسافرت و کمی خاطرات تلخ و شیرین داشتم یه مرگ جلوی من و یه نجات ..

برگشتم به خونه دیگه برگشتم ٬ اما می دونم که دوم نداره می دونم اگه بمونم دوباره سراغ انتها می رم دوباره به ته فکر می کنم یک کامنت دیگه هم می نویسم برای وداع از این بلاگ .....


9 شهریور 1385

دیگه حس نوشتن نیست ٫ وقتی شروع به نوشتن کردم می خواستم که جایی باشه که وقتی می خونم بدونم چه تصمیم داشتم به چی فکر می کردم برای چی فکر می کردم ٫ اره تونستن و نتونستن ٫ خندیدن و گریه کردن ٫ رسیدن و نرسیدن ٫ همه و همه به دنبال هم برای من بود اما من نمی دونم چی چرا و چطور برام اینجوری شد ٫ من اصلا مثل اونای دیگه نیستم من همیشه فرق داشتم من همیشه بدترین برام بود در کنار بهترین ٫ من تو این دو ماه بهم سخت نگذشت اصلا بهم فشار نیومد ٬ دلم برای خودم اصلا نمی سوزه چون هیچ دردی احساس نکردم ٫ دیروز یک اشتباه بد کردم دو ساعت رفتم خونه ٫‌تو اون دو ساعتی که بودم ایندفعه دعوا نشد ٬اما خیلی چیز ها یادم اومد ٫ شب های تنهایی ام که برای خودم رو کاغذ می نوشتم ولی اخر سد همه رو پار می کردم نکنه دست کسی نقطه ضعفی بیفته ٫ اون روز دعوا ٫ اون شب اخری که چرا شب اخر نشد اخر رفتن من خیلی بی سرو صدا بود شبی بود که برام لدت بخش ترین شب بود ٫ اما از چند روز بعدش شروع شد همه خاطره های بد برام رقم خورد همه چی فرق کرد ٫ من بلیطم رو خریدم و همراهم نگه داشتم اما با اتفاق هایی که برام افتاد از رفتن صرف نظر کردم ٬ باز اتفاق بد برام افتاد ین بار باز فکر رفتن به سرم زد ٫ رفتن و نرفتن فاصله اش یک چند ثانیه نه یک ثانیه نه یک لحظه کوتاه هست که باید اون رو حس کرد و من داشتن حس م یکردم اما از شانس بد نشد ٫ این بار هم مثل گذشته ٫ انجامش می دم ٫ نمی دونم چه کنم ٫ هر چی هست  و باشه منم هستم حال باید دید که چه می شه ........................

من هیچ دردی ندارم من هیچ ناراحتی ندارم من هیچ چی ندارم ٫ من بی غم بی غم هستم ٫ نمی دونم چند روز طول می کشه اما بالاخره یه پایانی داره ......


7 شهریور 1385
غریبه
من همیشه اعتقاد داشتم این ادم هست که همه چی رو رفم می زنه به جز بعضی موارد که دیگران مقصرند ٫ شاید دوباره خودم باید همه چی رو رقم بزنم ......    دیروز یه غریبه رو دیدم با هم کلی حرف زدیم ٫حرفهاش همش تکراری بود ٫گفتم اگه این کاری که می کنم نشه ٫حرف تو رو گوش می کنم مطمئن باش.... غریبه صدای قشنگی داشت یه صدا که یه چیز رو به یادم می اورد ۳ ماه پیش اواخر اردیبهشت .....

5 شهریور 1385

یه کمی زور داره ادم تو چیزی که شریکه یه خورده براش سوسه بیان ولی مهم نیست البته ماجرا رو بعدا مفصل تعریف می کنم .

یه دوست پرسید الان کجا هستم و کجا می خوابم : بدون اینقدر این ور و اون اعتبار دارم که یک سال هم بخوام بیرو باشم و جایی به اسم خونه نداشته باشم می تونم زندگی کنم ٬ من اونقدری که می گم هک بد نیتم اینقدر فی سبیل لله واسه این و اون کار کردم که حق به گردن این و اون داشته باشم البته من به ه رکسی هم رو نمی زنم


1 شهریور 1385
دعوا شد و دوباره زدم بیرون ٬ می گم رسم نیست ما رو خونه راه بدن ٫اینم رسم ما هست دیگه .....