X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روزهای آخرگذشت

خستگی

امسال هم داره به روز های پایانیش نزدیک می شه 

امسال هم باید یه تصمیم قوی بگیرم ببینم چه باید بکنم 

یعنی دوباره باید مسیر رو عوض کنم 

.. چرا هیچ چی بران خوب نیست چرا ؟!

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 بهمن 1393 ساعت 01:15 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

یه روز دیگه از روزای خدا

شماره معکوس 93 شروع شد دو فصلی که ازش متنفرم فصل رکود فصل ثابت شدن همه چی .. اما اگه امسال نشه دیگه هیچ چی هیچ فایده ای نداره، باید جمعه کنم و برم ... و ره جدیدی رو انتخاب کنم.. ده سال تلاشم رو می ریزم دور .. اما خوشحالم چون تلاش کردم .. و من تلاش رو دوس دارم .. وفتی به روبروم نگاه می کنم دورتر از فردا نمی بینم .... پس فردا اصلا معلوم نیست چه جوریه ...

تاریخ ارسال: شنبه 3 آبان 1393 ساعت 09:39 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

زندگی غریبه... خیلی غریب نمی تونم بخندم نمی تونم شاد باشم اصلا نمی فهمم چرا ... اصلا درک نمی کنم نمی تونم سرمو بالا بگیرم ... سخت شده همه چیز سخت شده ... 

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 10:13 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

گلایه

روزگار عجیبیه.. وقت هیچ چی نیست .. سر در گمم. خیلی همه چی تو همه، خیلی وقتا می شینم کنار به همه چیز نگاه می کنم، عجب روزگاریه.. زندگیه مسخره ایه .. همش بدو بدو اونم بی نتیجه .. غر نمی زنم نا شکر م نیستم .. گلایه دارم 

از خودم از روزگار 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 10:25 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

تنهایی

زندگی کم و بیش در حال جریانه، خوب و بد داره  جلو می ره ، 7 سال داریه می گذره و من غر می زنم اما باز زندگیمو می کنم، رشد موفقیت من خیلی خوب بوده خیلی خوب، شاید هیچ کس از دورو بری هام ندونه توی من چی م یگذره، خیلی خوبه این، و اینکه اینجا رو داریم این خوب تر از اون، زندگی خوشگله خیلی خوشگل، به شرطی که سلامت باشی دیگه هیچی نمی خوای چون بقیه اش رو می تونی بدست بیاری می تونی رو پات وایسی و دهن این دنیا رو سرویس کنی ، باهاش بجنگی اخر سر یا شکست بخوری یا ببری، تو کتاب یهود نوشته سلیمان با خدا کشتی گرفت زیر خم خدا رو می گیره رو اون رو به زمین می زنه ، این کفر نیست این خدا که توش نوشته همون ... خودمونیم هر وقت بتونی به غر زدنات پایان بدی خیلی خوبه خیلی خوب ... نمی دونم خوشحالم یا ناراحت اتفاقات زیادی امسال برام افتاده ... هدف هام دوه دونه داره به واقعیت نزدیک می شه .. دونه دونه ... ولی یه هدف هنوز مونده که خیلی بزرگه ... غر نمی زنم چون همه چی خوبه، حرفی نمی زنم که خدا ازم شاکی شه .. چون سالمم .. اما یه چی می دونم خیلی تنهام بین این انسان های دوپا، تنهایی به قدر من و اون بالا سری


تاریخ ارسال: شنبه 9 آذر 1392 ساعت 04:08 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 3 نظر

ممنون

تو روزگار ما و برخورد با ادم ها .. خیلی خیلی چیز های عجیب و غریب اتفاق می افته ... وقتی به نوشته های 8 سال پیش نگاه می کنم می بینم چقدر تغییر کردم چقدر ارزشام عوض شده اما خیلی چیزام عوض نشده ، زندگی همیشه طولش مشخصه .. کاش بتونی عرضش رو درست تعیین کی که اذیت نشی.. خیلی وقت بود ننوشته بودم همیشه وقتی می نوشتم که اوضاع بد بوده این خاصیت ادمی زاد هست که وقتی حالش خرابه یاد خداش بیوفته ... همه چیز جمع شد همه چیز برام شد یه درس حالا  یاد گرفتم فقط بخندم و گاه کنم همه چیز رو برای خودم بخوام هیچ چیز برام بن بست نیست چون دارم به همه چیز دست پیدا می کنم ... خیلی خیلی گنده تر از اونم که خودم بخوام فکرشو بکنم ... خیلی بزرگتر از اونم که دورو بری هام بخوان فکر کنن ... بزرگترین ایراد من .. تنفر هست .. این احساس تنفر منو می خوده .. تنفر از ادم هایی که بام بد کردن و من نتونستم جوابشون رو بدم ...در کل همه چیز خوبه ... بدنی سالم .. خدایی مهربون .. دلی پز از تنفر که برای انتقام از ادم هایی که باش بد کردن دوست داره پیشرفت نه که اه و افسوس نبودنش رو دل بقیه بذاره ...

ممنون بابت اینکه همیشه سر پام ممنون بابت اینکه غمی تو دل ندارم ...

ممنون بابت اینکه تنهایی رو بیشتر از همه چیز دوست دارم 

ممنون بابت اینکه همیشه یه رنگ بودم ..

ممنون بابت اینکه هیچ تغییری نکردم 

ممنون بابت اینکه سیاه رو دوس دارم .. چون یه دونه هست

ممنون بابت اینکه من می دونم کیم .. اما بقیه نمی دونن

ممنون بابت اینکه این منم که همیشه هل دادم 

ممنون بابت اینکه دستم جلوی کسی دراز نشد

و ممنون بابت نفس کشیدنم .. خندیدنم . مریض نبودنم ... سر پا بودنم ...

ممنون اوستا کریم .. که عاشقتم .. که خودمم و خودت ... دوتا هستیم.. دوتا شریک دوتا رفیق .. دوتا بردار.. من و تو یه خانواده ایم .. من کسیو ندارم نمی خواهم هم داشته باشم 

تاریخ ارسال: جمعه 19 مهر 1392 ساعت 05:53 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

شب تولد

زندگی با تو یا بدون تو می گذره، اگه باشی یا نباشی، همون آفتاب می اد بالا و بعد یه روز میره پایین ... اینجا فقط یه چیز ادم رو وادار می کنه واسه فردا سرشو بالا بگیره .... امید هست ... اره امید این امید هست که همه مارو رو به بالا می بره رو به فردا رو به روز های دیگه .. هر چه با امید تر .. نتیجه بهتر .. آیا همه امید دارن نمی دونم فردا تولدمه .. این همه سال گذشت و نمی دونم چی شد هر وقت یه سر به این بلاگ می زنم می بینیم چقدر عوض شدم و چقدر همون ارزش ها برام موندن .. 

اره این همه سال عین باد گذشت ... و حالا امشب و فردا شب هم می گذره .. و سوال بزرگ اینه که چرا اومدم .. این سوال اینقدر بزرگه و ترس از جوابش ... خودم سوال و گم می کنم که اذیت نکنه ... راه درازی در پیش هست .. تنفر داره مثل خوره منو می خوره باید انتقام بگیرم تا اخرین لحظه ، باید همه اون درونی رو خالی کنم ... اره امسال مثل هر سال نیست که بخوام تموم شه می خوام یه حالی به همه بدم ... می خوام .... نمی دونم راهم درسته اما باید خیلی ها جواب پس بدن ... دوتا چیزو خیلی دوست دارم .. غرور و تنفر رو .. چون هر دوتا باعث پیشرفت می شن ... 

فردا هم می نویسم .. خیلی خوب خیلی خیلی خوب ....


تاریخ ارسال: جمعه 28 تیر 1392 ساعت 03:44 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

احساس 28 سالگی ....

28 مین 365 روز عمرم داره تموم می شه ... همیشه فکر می کردم اتفاق عجیبی تو 27 سالگی می افته یا تموم می شه یا کلا رو به بلا حرکت می کنم 

جواب می گیرم اما هیچ نشد اما روند زندگیم تغییر کرد .... نمی گم دلم گرفته نمی گم دارم دق می کنم نمی گم داره بم سخت می گذره .. چون اصلا اینجوری نیست ..اما اینو می گم که تنفر داره منو می خوره ... تنفر از چیزی به اسم خودم چرا باید الاناینچا وایساده باشم اینقدر سر خودم رو الکی شلوغ کردم که به هیچ چی فکر نمی کنم ... خودمو عملا رسما تحقیقا دقیقا به اون راه زدم ... واقعا نمی دونم روز ها چطور می ان و می رم ... تنهای تنها ... به هیچ چی فکر می کنم وو دوست دارم چهار  روز مونده این هم تموم شه .. احساس رو نمی دونم چه حسی شاید باشه شاید نباشه ....

تاریخ ارسال: دوشنبه 24 تیر 1392 ساعت 07:06 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

اینم نزدیک اخراش

خیلی وقت بود دلم می خواست بیام اینجا جایی که می نویسم از  همه چی از نداری ها از دارایی ها از بدی ها و خوبی های ... من هر سال یه داستان جالب دارم امسال لا شوک عجیبی روبرو شد .. نمی دونم این اتفاقات خوبه یا بد به هر حال دارم باش می سازم و جلو می رم ....  خیلی وقتا پیش خودم فکر می کنم من که نمی تونم پیشرفت کنم من که دل بستگی دیگه ندارم چرا صبح رو شب می کنم شب رو صبح ... شاید سو سوی امید داره تو دلم منو می کشونه ... فکر می کردم 27 تا تیر رو بیشتر نمی بینم .. اما 27 گذشت و بازم هیچی نشد .... اخرین تلاشم هم برام تموم شد ... زندگی همینه پر از برد و باخت ، اما نصیب من پر از باخت شده .. خدا رو شکر سالم هستم خدا رو شکر علیل و ذلیل کسی نیستم .. بخور نمیری هم در می اد .. اما نمی دنم چرا درست نمی شه من اندازه سه نفر کار می کنم اما اندازه یه نفر از زندگی لذت نمی برم ...

تاریخ ارسال: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت 01:28 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

سالی جدید....

روزگاری غریب

تنفر از حال و احوال

شکر بابت سلامتب

شکر بابت هر چی که دارم 

گلایه بابیت چیزایی که باید می داشتم و نداشتم

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت 08:01 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

تولدم ...

امروز روز جالبیه روز اومدن این روز چندمین تیری هست که از عمرم می گذره .. روزگاری خوش .. که با مشکلات  نا خوش می شه و باید دید و خوب کرد هر چند ادم خودشو گول می زنه اما این کارو باید کرد .... نمی خوام خم به ابرو بیارم دیگه ... ظاهر چیز قشنگیه که ادم بخواد حفظ کنه ......

تبریک ها دارن می ان .... تا حالا بانک ها بیشترین تبریک رو فرستادن .... 

                                 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 10:47 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

تولدم ...

امروز روز جالبیه روز اومدن این روز چندمین تیری هست که از عمرم می گذره .. روزگاری خوش .. که با مشکلات  نا خوش می شه و باید دید و خوب کرد هر چند ادم خودشو گول می زنه اما این کارو باید کرد .... نمی خوام خم به ابرو بیارم دیگه ... ظاهر چیز قشنگیه که ادم بخواد حفظ کنه ......
تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 10:46 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

انتها ..............

تنها وابستگی 5 ساله من هم تموم شد ... دیگه چیزی هم نموند واسم ... خیلی خوبه دلبستگی یا وابستگی نداشته باشی ... هیچ چی .... برات مهم نباشه چی می خواد بشه .. چی می خواد نشه .. چه اتفاقی برات می افته ... وقتی عرض داره لهت می کنه به اخر طول فکر کنی ... همه چیز و همه چیز ... 

تاریخ ارسال: شنبه 17 تیر 1391 ساعت 11:39 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

تنها وابستگی 5 ساله من هم تموم شد ... دیگه چیزی هم نموند واسم ... خیلی خوبه دلبستگی یا وابستگی نداشته باشی ... هیچ چی .... برات مهم نباشه چی می خواد بشه .. چی می خواد نشه .. چه اتفاقی برات می افته ... وقتی عرض داره لهت می کنه به اخر طول فکر کنی ... همه چیز و همه چیز ... 

تاریخ ارسال: شنبه 17 تیر 1391 ساعت 11:39 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

دست و پا

گاه کداری .. رو به آسمون می کنم و هر چی دلم می خواد بش می گم بش فحش می دم .. باش دعوا می کنم .... خسته کننده شده .. وقتی دست و پا می زنی و وقتی .. خودتو تیکه پاره می کنی و وقتی نگاه می کنی می بینی همون جایی .. یه چیز کاملا مسخره یه چیز خنده دار .. یه چیز داغون .. نمی خوام بگم بریدم خسته شدم .. داغونم ... چون نمی دونم هستم با نیستم فقط می دونم .. هر چی که هست .... داره از تو می خوره .. صبح به صبح که پا می شم .. خوشحالم که درد ندارم سالمم و ناراحت از اینکه پیشرفتی نکردم ... خیلی دست و پا می زنم که عرض رو برای خودم زیاد کنم ... امانمی شه .. پس طولشو کم می کنم ... باید عرض زندگی به اندازه طولش باشه باید مربع باشه ..نه مستطیل دراززززززززززززززززززززززززز......

یکی نیست به اون بالایی بگه .. این خری که انداختی تو چاله خسته شده از دست و پا زدن...

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 11:39 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

همه چی مسخرست.....

یه دوستی برام نظر گذاشته بود .. جالب بود همه رو خوندم ....

من نه افسرده هستم 

نه دیوانه ...

نه چیز دیگه ... یاد گرفتم خودم برای خودم دادگاه درست کنم خودم خودم رو بکوبم .. خودم خودم رو تشویق کنم .. و  این خودم بهم می گه .. همش کشکه ... زندگی کلا کشکه ... وقتی مثل خر دست و پا می زنی تو باتلاق... بهتر ثابت وایسی و سر بلند بری اون تو.......................

وقتی طول مشخصه ... و عرض زندگی کم جوری که جای تو نیست ترجیح می دوم به آخر طول برسم .. تا تو کم جایی عرض له بشم..

تاریخ ارسال: شنبه 13 خرداد 1391 ساعت 02:01 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

سال جدید اومد ... یک سال دیگه دوباره شروع شد و این رو به ما گوش زد می کنه که .... داره نزدیک می شه ... امسال یا بهتره بگم این عدد برام عجیبه .... نمی دونم چه اتفاقی می افته اما می می دونم بزرگترین اتفاق زندگیم تو این سال می افته ......اره 27 عددی که ازش نمی ترسیدم عددی که 13 14 ساله تو ذهنمه .. می گفت 27 تا بهار و می بینی شاید هم ادامه دار باشه اما یه چیزی هست می دونم که اتفاق برگی می فته خیلی بازی ها باید امسال تموم بشه .. البته تا 27 چند ماهی مونده ... چند ماهی که باید دید به چه صورت جلو می ره نه نارحاتم نه غمگین و نه خوشحال روز اول از سال 1391.... نمی خوام بگم این کار و اون کارو می کنم .. چون نمی دونم می شه یا نمی شه ... نمی خوام بگم بریدم چ.ن می دونم من تا اخرین لحظه به فکر بردن این جنگ بزرگ هستم ... جنگی که بین من و روزگار هست اره جنگی که یکدوممون می بره .... من یا روزگار روزگار ببره من تموم می شم ... و اگه من ببرم .. رو کول روزگار سوار می شم .... چندین سال هست که با هم داریم می جنگیم همیشه روزگار برد اما یه مسئله بوده که همیشه زور اخر تو دقیقه اخر فیلم زده می شه و امسال دقیقه اخر داستان من هست ... .... عید همه مبارک
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 05:48 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

غرور

روزهایی که می گذرند و من در مردابی فرو می رم که لحظه به لحظه به پایان نزدیک می شم .. امیدوارم بتونم تا آخرین لحظات که چشام رو می خوام ببندم ....سرپا و مغرور باشم ..... 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 05:40 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

بازنده

و امشب ... شب تاسوعا .. زمان در حال گذره و همه چی در حال انهدام .. تمامی قول ها نتونستم بهشون عمل کنم حتی یه دونه هم محق نشد ... بازنده بزرگ به جایی باید بره که حقشه .. بازنده همیشه بازندست ... و من می بازم .... باخته ام  تمام ماجرا همین هست...... 

همه چی داره خراب می شه همه چی ..... 

به جز افول چیزی نمی بینم ... 

تاریخ ارسال: دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 10:50 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

اشتباه

این بار تقصیر خودم بود .. این بار مشکل از خودم بود ... چند روز جالبیه همش دارم کوبیده می شم .. همش داره رو سرم خراب می شه .... اما مقصر خودم بودم .. کاری کردم که اشتباه بود .. کاری کردم که همش اشتباه بود .. اشتباه پشت اشتباه .. من داغون از همه اشتباهاتم .....

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 آبان 1390 ساعت 12:12 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

تلاش

دلم تنگه واسه خودم .. واسه اون لحظاتی که مغرورانه از همه می بریدم .. دل رحم شدم .. دل ببند شدم ... دلم شده موم .... قیافه ام اهنی هست ... قیافه ام از فولاد .. قیافه م .... 

از تو دارم پوک می شم ... و ای کاش تموم بشم .. خسته شدم از تلاش به حد و حصر .... تلاش هایی که صادقانه هست اما نتیجه ای نداره ...

تاریخ ارسال: جمعه 13 آبان 1390 ساعت 10:48 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

یه دفعه نوشتم که بدم می اد هی بیام بگم حالم بده .. اما این دفعه هم بده .... نمی دونم چمه ... یه چیزی داره آزارم می ده که خودم هم نمی دونم دلیلش رو پیدا کنم ..... و کسی جز خودم نمی تونه به خودم کمک کنه.....

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور 1390 ساعت 12:47 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

حال و هوای عجیبی دارم ... نمی دونم چمه اما انگار اینجا نیستم ... هم متنفرم هم نیستم ... عجیب و غریبه... خیلی وقت بود دلم می خواست بیام اینجا و بنویسم واسه خودم .. دلم پر از همه چی نمی تونم خودم و خالی کنم دارم دق می کنم ... عادت به حرف زدن هم ندارم ... خسته ام بد جور خسته ای کاش .. همه چیز می ایستاد ... زمان به سرعت جلو می ره و وقت من داره تمام می شه و من دارم  می بازم .. اره دو سالم داره تمام می شه . متاسفم که مثل یه بی عرضه باختم ... من جنگجوی خوبیم اما فقط دفاع می کنم عضه حمله ندارم ... کاش جرا حمله رو هم می داشتم.... اما نه بی عرضه تر از این حرفام

تاریخ ارسال: شنبه 19 شهریور 1390 ساعت 03:23 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

یا ایام

روزگاری عجیبیه ....

وقتی می شینم نوشته های قبل رو می خونم و یادم می افته چه گذشته خودم هم می مونم چرا .. به اینجا کشیده شده ......

امروز اتفاق عجیبی افتاد ... خاطر های کهنه به اندازه 5 سال زنده شد ....... خاطره ای به وسعت این 5 سال این چند وقته که معلوم نبود چه شد چه گذشت چه خواهد شد.....

نمی گم خسته ام نمی گم بریدم .. چ.ن همه حرف های تکراری هستند .....

زندگی می گذره بی من یا با من .... همه زندگی می کنن چه با من چه بدون من ......

 ای کاش .......

نمی دونم به کی و کجا باید شکایت کنم .... 

نمی خوام شکایت کنم .. قشنگ تر خوردن غم ها و لبخند به لب اوردن هست.................

تاریخ ارسال: شنبه 11 تیر 1390 ساعت 10:18 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

روزگار هم برای ما داره می سازه  

داره وعده 2 سالم تموم می شه و اگه نبرده باشم ... دیگه بازی نمی کنم .... آره امید داشتم که ببرم داره فرجی می شه داره بالاخره به جایی می رسه ....... خوشحالم.

تاریخ ارسال: جمعه 6 خرداد 1390 ساعت 09:36 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

بردن

همیشه اومدم نوشتم خسته ام بریدم 

اما امروز می گم بازم دارم می جنگم اما جنگ آخر که می خوام برنده باشم  

سخت دارم دست و پا می زنم امیدوارم که بتونم ببرم ..... 

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 ساعت 09:00 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

امشب بد جور دلم گرفته ... نمی دونم  چرا اما گرفته .. یهو یادم اومد یه جا دارم که بش سر بزنم و ببینم که با خودم چه کردم  و چه می کنم ... روز های خوبی دارم بد نیست اما چرا بده هیچ سودی نداره همش تصمیم و همت ونتیجه بی نتیجه  

خسته شدم ... این چند وقتم نره، یه کاری می کنم ... باز زئه به سرم  

هر دفعه هزار بار میرسم   اگه اون شب تمام می شد ... چقدر خوب بود ... این همه وقایع تلخ و شیرین اتفاق نمی افتاد .... 

کاش تمام بشه به همون شیرینی به همون لذت به همون زیبایی بدون هیچ درد و سر و صدایی ...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 01:38 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 2 نظر

یکی از کسایی که به اینجا سر می زنه حرف از اشنایی می زنه می دونی خوبی اینجا چیه رفیق اینجا هیچکی هیچکی رو نمی شناسه و با خیال راحت و آسودهه از هر نوع دادن ضعف به کسی از نزدیکان خیلی راحت می شه همه وجود رو خالی کرد من ادمی هستم که خیلی کم یا اصلا با کسی درد و دل نمی کنم .... 

دوباره داره شروع می شه این حس و حال مزخرف که اصلا خوب نیست.... من از زندگی همه چیز می خوام رفیق ف همه چیز همه کاری کردم تلاش زحمت همت ... اما هیچ بالا سری حال نداده که بهم خوبی نشون بده همیشه تلخ بوده

تاریخ ارسال: جمعه 3 دی 1389 ساعت 06:15 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

وقتی دلم می گیره اینجا می ام ، از خودم خجالت می کشم همه نوشته هام تو اینجا شده اه و ناله و اینکه باید تموم شه و خودم تمومش می کنم و  اخرش هیچ غلطی نمی کنم... از این زندگی تکراری واقعا خسته شدم تا میام بال و پر بگیرم همیشه با مخ خوردمزمین ... دارم دیونه می شم چرا همش تلاش الکی و بیهوده خسته شدم از این همه تلاش که اخرش می خواد خراب شه..... 

بازم خراب شد.. مگه من چه کردم جز تلاش .. حق کیو خوردم ... از دیوار کی بالا رفتم که دارم تقاص پس می دم... 

یه دوستی که نمی دونم کیه بهم همش سر می زنه ... دیگه کسی یاد ما رو نمی کنه حداقل این بنده خدا لطفش شامل حال من می شه ..... مرسی غریبه .. ممنونم که باد منی ... به ذفتر چه خاطرات رنگارنگ من سر می زنی  

کاش زندگی من سیاه می بود ... یک رنگ یک رنگ

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 16 آذر 1389 ساعت 01:11 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

امان از این روزگار مسخره که روز شبش مسخره تر از قبل هست .... نمی دونم به نا کجاآباد می رم .. نمیدنم چی می شه .. اما حس می کنم اون حس تنفرم داره دوباره شکل میگره که چند سال پیش داشتم اون موقع یه وحشی بودم .. و تو این یکی دوساله کمی اروم شده بودم حس می کنم اون حسی که بش می گفتم مهربونی رو باید از دست بدم و نداشته باشم .. هیچ چیز برام مهم نیست و نباشه و.... همه چیز نسبی ادم ها کار پول ها و زندگی .. اصل زندگی این هست وقتی چیزی مهم نباشه خودش سراغت می اد .... دیگه فقط باید برید و کشت و جلو رفت دل رو کشت  احساس رو کشت همه چیز رو باید از بین برد ... و می برم دیگه می برم هیچ کس لیاقت هیچ چی رو نداره......

تاریخ ارسال: یکشنبه 21 شهریور 1389 ساعت 11:54 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 5 نظر

دویدن

دلتنگی احساس غریبیه... 

دلتنگم امروز .............. چند روزی هست که دلتنگم ....  

دلتنگ خودم ... حس می کنم عوض شدم ... خیلی هم عوض شدم ... واقعا این همه دست و پا زدن واسه چیه .. این همه دوندگی واسه چی هست ... 

خسته ام خسته .. کاش کمی ایستادن و صبر کردن و فکر کردن اما زندگی وای نمی ایسته باید دوید و دوید تا به اخرش هست رسید چندین سال بعد ... مرگ!!!!!

تاریخ ارسال: جمعه 5 شهریور 1389 ساعت 12:27 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 2 نظر

سلام .خوبی ؟؟ ....خب خدا رو شکر ( همیشه از اینی که هست میتونه بدتر باشه ) ! آهان ، باید بگم که خیلی باهوش تشریف داری که فهمیدی من همون شکلات ام !! ولی نیستم ، میتونی باور کنی میتونی هم........بگذریم .از بعد از اون نظردیگه نیومدم وبت ، برخلاف چیزی که گفته بودم ! خیلی کم پیش میادحرفی بزنم و پاش واینستم !! زمونه زد برام .یه ساز جدید !!
منتها این دفعه سازش خیلی جدید و یه جورایی تند بود .نمیتونستم باهاش برقصم . اینطوری شد که افتادم تو سراشیبی . نمیخواستم جلو برم ها ، ولی خودبه خود میرفتم . میدونی که سراشیبی چطوریه ؟؟ آره دیگه ، منم مثل هزار نفر دیگه بوسه زدم به تقدیر و سرنوشت ! اجازه دادم خودش برام ببره و بدوزه ! لباسی که برام میدوخت اونقدر تنگ بود که داشتم خفه میشدم .یعنی دیگه خفه شده بودم . این یکی زخم از اون زخم هایی بود که التیام پیدا کردنش روباید توی خواب ببینم . همیشه همیشه تازه میمونه ، لامصب دست از سرم بر نمیداره . تازه به این همه عذاب هم راضی نمیشه ، هر روز بیشترو بیشتر . حالا توی این گیر و دار خواستم که................
بگذریم !! خیلی از خودم گفتم .همینه دیگه تا یه کلمه میگم بقیه اش خودش بیرون میاد . اخلاق بدیه مگه نه؟؟
پست های قبلی ات رو فقط یه نظر کوتاه نگاه کردم .همیشه میگن حرفی که از دل بیرون بیاد به دل هم میشینه . ولی خلاف این رو همین امروز دیدم .حرف هایی رو که توی کامنت  آخری گفتم همش از سر محبت و از دلم بود .نمیدونم چرا ولی همش احساس میکنم که حرف هام رو باور نداشتی .یعنی حس کردم داری همش رو انکار میکنی ، داری ردشون میکنی !!
تولد...............تولدت مبارک !
خب یه سوال دارم .بپرسم دیگه ؟؟ ها؟؟......نشنیدم ، اهان ! الان که داد زدی شنیدم !!
تو دقیقا چی میخوای ؟؟ میخوای خدا برات چیکار کنه ؟؟ که بعدش چی بشه ؟؟ دلت میخواد چه جوری باشه ؟؟ و اینکه خودت چیکار کردی برای بدست اوردنشون؟؟
از یه سوال بیشتر شد مثل اینکه ! عیب نداره ، عادت میکنی !! ( شوخی کردم )
هدیه روز تولدت که گذشته :
معنای زنده بودن من با تو بودن است
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سراید مرا مباد !
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگی است
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو،
برای تو زیستن است .
---------------------------------------------------------------------!!! 

مرسی از کادوی تولدت..... 

من تازه اومدم و این ها رو خوندم ... 

می دونی من از خدا هیچی نمی خوام چون همه چی بم داده .... فقط بحث اینه که داده چه نمی ذاره استفاده کنم .. نمی ذاره مزه خیی چیز ها رو بچشم ...... نمی دونی تلاش یعنی چه نمی دونی سگ دو زدن یعنی چه .... نمی دونی خودتو می کشی اخرش هیچی یعنی چه .... نمی دونی من خودم رو می کشم و همه چی رو به خودم حروم می کنم که کمی جلوتر برم یعنی چه ..... خسته شدم .... خسته همش تلاش و همش تلاش .. مگه نگفته از تو حرکت از من برکت مگه نگفته از ته دل بخواین .... خوب من همه همه اینا رو کردم اما ..... خسته ام دوست خسته عزیزم خسته ... نفس و می کشم که کشیده باشم .... بدنم سالم هست بیماری رو ندارم دمش گرم .. چرا لطفش رو بیشتر نمی کن .....!؟

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 مرداد 1389 ساعت 11:54 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

امروز روز تولدم بود یه سورپرایز بزرگ برام اتفاق افتاد ... همه چی خوب بد گذشت و سال جدیدی برام شروع شد سالی که هر روزش رو به اتمام شدن می ره ممنون اوست کریم که این همه نعمت بهم دادی....

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 تیر 1389 ساعت 12:34 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

درد و دل

خیلی سر می زنم به اینجا  

دلم گرفته بود باز اومدم گفتم بازم بنویسم اما یه چیز رو فهمیدم که خدایا دمت گرم خدایا یلی باحالی خدایا شکرت ... متشکرم از همه چیز وقتی ۳ سال زندگیم رو اینجا می خونم می فهمم که به  مو رسونده ولی پاره نکرده ٬ الان همه حس می کنم داره اون چیزایی که مد نظرم بوده رو بهم برسونه خدایا متشکرم و ممنونتم که اینجوری با من می کنی که داری منو می پرونی به بالا . خدایا می خوام منو بالا ببری و ببینی من لیاقت بالا بودن رو دارم از اون روزی کخ قصد سفر کردم همه چیز برام اتفاق افتاد اما نکته جالب این بود تا حالا کشوند حس می کنم می خواد بهتر بشه من دو ماه پیش فیلم راز رو دیدم خیلی قشنگ بود ... منو عوض کرد زندگیم رو هم عوض کرد یه دوست برام نظر گذاشت و نوشت عوض شو ۳ ماه دیگه می ام می بینی ک عوض شدی .. بگم دوست دمت گرم درست می گفتی لحظه های نا خوشایند زیاد داشتم اما داری خوشی هاش رو زیاد تر می کنی خدایا حس می کنم دارم می رمم بالا دارم اون لحظه های بد که گذروندم رو الان بر داشت می کنم ... خدایا ممنونتم ... خیلی خیلی ممنونتم ... متشکرم.... خدایا دلم بازم بیشتر می خواد می بینی که من لیاقت بیشتر از این ها رو دارم ..بم بده تا پخش کنم پیش همه .. ممنونتم 

 

                                           پسر سیاه

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 تیر 1389 ساعت 07:31 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

دلم امروز  گرفته، یه جوریم ، اولین بار دار این موقع صبح می نویس .. ای کاش درست می شد همه چیز .. خسته ام .... اولین بار اینجوری شدم .... داشتم خوب می شدم داشتم دوباره می ساختم ولی این بار درست ..... حس می کنم داره همه چیز خراب می شه .. دارم دوباره همه چیز رو از دست می دم .... می خوام هر روز پا می شم شاد باشم و خوشحال دلم می خواد بخندم فقط بختدم دارم سعی می کنم اینجوری باشم اما نمی شه ..  خیلی دارم سعی می کنم همون ادم 6 سال پیش بشم اما نمی شه .. دلم  گرفته بدجور....داره روی کار کردنم هم تاثیر می ذاره .....داره رو همه چیزم تاثیر می ذاره ..... همه چی خوبه اما یهو حالم می گیره ....این بده ..دلم نمی خا اینجوری بشه ... اخه

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 خرداد 1389 ساعت 11:56 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

اخرین باری که نوشتم ... نوشتم اگه اتاق بزرگ تو زندگیم نیفته  ی کاریش می کنم .. چند روز بعدش یه چیزایی رو خوندم و دیدم که دیدم کلا عوض شد ومثبت فکر کردن رو پیشه کردم .. اما یه چیز وجود داره و اون ... زندگی نامرد و روزگار نامرد تر از اونه ...... هیچ چیز درست نشد و نمی شه ... هیچ چیز .....  

از همه چیز ناراحتم .. از همه چیز شاکیم ... از همه چیز بدم می اد .. همه و همه چیز .. دیگه نمی تونم از نو بسازم .... خسته شدم هی ساختم و هی خراب ش .. هی ساختم و هی خراب شد .. هی ساختم و هی خراب شد ...... مگه من چقدر زور دارم که همه اینجور می کنن یا ملت سرم می ارن یا خودم ... با یه مشت آدم عوضی که ظاهر خوب داستن واسم دور برم هستن ... خیلی دلم می خواد برای لحظه زندگی کنم .. برای حال ... برای این زمان ... برای اینکه بتونم همه چیز رو فراموش کنم ... حرف های مفت کسی که می گفت دوسم داره و اخرش گفت من  و تو با هم نمی تونیم ..... حرف ها مفت کسی که میگفت عاشقمه و رفت با یکی دیگه دوست شد .. حرف های مفت ادم که رفاقت چندین ساله رو به یه شرایط فروخت و رفت و حرف های مفت یه ادمی که بهش اعتماد کردم و تو کار دورم زد... حرف های مفت ادمی که حرف مفت زیادمی زد.....  

اره همه حرف مفت زدن چرا من نزنم .... همه یه جوری ....  

خراب می شه وقتی می سازی و به هیچ چی نمی رسی.. خراب می شه وقتی دلت تنگه و داغون بازم سرت می اد ... خراب می شه .. وقتی دیگه جونی واسه درست کردن نداری... نه دنیا به اخر نرسید ... نه دنیا تموم نشد ... نه هیچ اتفاقی نیفتاد ... نه همه زندگی می کنن.. اما اره یکی این گوشه دیگه جون هیچیو نداره ............................

تاریخ ارسال: جمعه 24 اردیبهشت 1389 ساعت 02:30 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

ذلالت

 نمی دونم چه داره به سرم می ارم ولی هر چی هست از این بدتر نمی شده ، تمام اتفاقاتی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم که ممکنه من خودم سر خودم بیارم دارم سر خودم می ارم دارم خودم رو به ذلت می رسونم ..... به ذلت تمام همه چی به اینجا رسید که من باختم همه چیز رو باختم به اینکه چرا باید این کارو می کرد و الان سه ماه هست که بیکارم در امدم صفر شد تمام پس اندازم داره تمام می شه به هر دری هم می زنم بسته هست ... دوستی رو که فکر نمی کردم یه جوری اینجوری ول کنه ولی ول کرد ... اره یکی هم فکر نیم کردم خیانت کنه داره قشنگ خیانت می کنه و من می بینم و دم نمی زنم ..... من همون شیر وحشی بودم که همه چیز و می دریدم و ترس نداشتم .. اما حالا یع ترسو بز دل که حتی نمی تونه حرف دلش رو بزنه بگه بابا رفیق خیلی نامردی زن گرفتی خودتو اسیر که ندادی .. بابا تویی که دم از دوست داشتن می زنی خیلی هرزه ای منو به چوب خیلی چیزا زدی .. به خودم بگم خاک بر سرت که نمی تونی خودتو خلاص کنی ... خاک بر سر من که اینقدر بد بختم و جربزه هیچی و ندارم .. همش مقصر خودم هستم ... همش منه خاک بر سر باید یه کاری بکنم ... و همش من باید تمامش می کردم .... 

همش و باید من کاری می کردم که سرم نیاد و اون تداوم نفرت از ادم ها محطاط بودن هست .... 

به هر حال داره روزش می رسه و من نتوم حرکتی بکنم به خودم قول دادم که تمومش بکنم

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 09:33 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

سال ۸۵ بئد همون سالی که همه چیز درست بودهمه چیز داشت درست می شد .. داشت همه چیز تموم می شد داشت همه چیز به بهترین نحو می شد من از دست همه راحت می شدم و همه از دست من .. اره داشتم می خوندم چه روزهایی بود چه به من گدشت ۳ سال گذشت و هر سال در حسرت اون روز که همه چیز خراب شد اون وقت دیگه منی وجود نداشت .. اون وقت من نبودم که خیلی چیزا سرم بیاد ... دنبال همین هستم ..... به جایی رسیدم که با خودم عهد کردم که اگه نشد تا همون تاریخ این دفعه من ژیش دستی کنم و تموم کنم ... دیگه خسته شدم خیلی بلا ها سرم اومد ... خیلی خیلی بلا ها .... تمام چیز هایی که ازشون متنفر بودم سرم اومد ... البته همش مقصر خودم بودم ... البته خودم سر خودم اوردم البته که لیاقتم همینه .... بازنده یه بازنده هست ..... و من هم باخته ی بازنده ... دارم به اخرش می رسم ... من هیچوقت نتونستم انتقامم رو بگیرم اما نمی دونم این خدا چه بازی با من می کنه  ..... اما اگه نشه بازی و من تمام می کنم .....

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 ساعت 08:27 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

سفر

اره .. خستگی و دلتنگی .. خستگی از زمونه و خسته از خودم .....  

اید سفر کرد .... ۴ سال پیش هم همینجور بود ....خستگی و بازنده بودن ... ۴ سال گذشت و به خودم قول داده بودم تا ۲ سال پیش خیلی خوب پیشرفت کنم خوب شد اما خد اره همون خدا که کار گشا خودش گفته از تو برکت از من برکت من حرکت کردم و خدا بی برکت گذاشت .. خدا داره حکم سفر می ده .. من عازم سفر باید بشم ... هم.ن سفری که باید می رفتم  و نشد ... دارم جرات همون موقع رو پیدا می کنم .........باید سفر کرد....

تاریخ ارسال: جمعه 27 فروردین 1389 ساعت 02:41 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

یکی نیست بگه خدایا خیلی بی معرفتی .... 

خدا خیلی خیلی بی معرفتی

تاریخ ارسال: دوشنبه 23 فروردین 1389 ساعت 03:40 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

باختم

از اول فروردین تا حالا ننوشتم ... نمی دونم چطور گذشت فقط می دونم که همینجوری داره میگذره و روزا شب می شه و شب ها روز .... دل تنگم و خسته ام ... و شکست  خورده .. من بیست و اندی سال دارم ... خیلی ها حسرت اینو ارن که چیزایی که من بلدم رو بلد باشن .. خیلی ها به من می گن مخ ... خیلی ها می گن احمق .... ولی به نظر خودم بازنده ای بیش نیستم ..... تو همه چی باختم .. تو همه چی وقتی تصمیم گرفتم ژارسال که بتونم واسه خودم باشم و کار کنم .. اینو یادم رفته بود که من جزو اون دسته ای هستم که بازنده ام .. باید ببازم .. یادم رفته بود که بگم خدایا .... تو که می خوای حال منو بگیری ژس چرا می ذاری این فکر به سر من بزنه که برم دنبال این چیز ها.... اره باختم .... 

تو زندگی  

تو درس  

تو عشق  

تو کار  

و خودم ....... 

کوه غروری که چند سال ژیش به این نتیجه رسید هیچ چیز برای خودش نیست و باید بره ....  

خودش باعث شد که بمونه .. زجر کشیدن و ذره دره خرد شدن خودش رو ببینه .. ببینه که کوه هم یه چاله ای بیش نیست .. اره من الان چاله شدم .. زندگیم رو باختم درسم رو ول کردم عشقم رو هم امدم ابراز کنم گذاشت و رفت ... کارم هم شکست خورد و خودم اره خودم رو هم باختم ... حداقلش این بود که چند سال ژیش توهین نشنیه بودم غرورم رو له نکرده بودن ...  

خدایا ! این حق من نیست ..... حق من.... کاش می رفتم همون سال .. هنوز هم دیر نشده تا این چاله چاه نشده که همه اشغال ها و کثافت کاری هاشون رو اون تو نریختن ...... فقط باید با خودم کنار بیام اون سو سو زدن امید رو هم باید از بین ببرم ... که کسی مردن این شیر رو نبینه ...... من باختم .....

تاریخ ارسال: جمعه 20 فروردین 1389 ساعت 03:45 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

تبریک

یک ساعت و نیم دیگه سال ۱۳۸۹ از راه می رسه ..... می خوام برم بیرون برم یه جا سالم رو اونجا تحویل کنم اما نمی دونم کجا ...... دلم یه دل سیر گریه می خواد یه دل سیر اشک یه دل سیر داد یه دل سیر بیداد ... یه دل سیر فریاد به اون خدا که منو یادت رفته..من به کمکت نیاز دارم خدا ... خدا دارم می جنگم اما به جایی نرسیدم خدا . می دونی خدا خیلی بی معرفتی البته تو نه ادم هایی که جلو پای من می ذاری بی معرفتن ... خدایا متنفرم از خودم .. خدا چرا یه کار نیم کنی تموم شه ...... تو بد بن بستی گیر افتادم خدا ..... دلم می خواد برم همه چیو بریزم دور از اول از فردا شروع کنم اما می دونم نمی شه خدا جون می دونم که می خوای منو له کنی .... متنفرم از همه ُ از همه اونایی که گذاشتی و گفتی با اینا برو .... خسته شدم از بس جون کندم خسته شدم از بس دویدم .. خسته شدم اینقدر زور زدم اما به جایی نرسیدم.. خدایا ازت بدم میاد خدایا چرا منو فراموش کردی تو که می دون یتو دلم چه خبره می دونی هر کاری می کنم می گم خودم سپردم دست خودت  پس کو ؟ ها کو ؟ اون مهربونیت  قربونت برم فدات بشم من چرا به من هم حال نمی دی قول می دم قول می دم ........ می دونی چند ماه حالم خرابه می دونی دارم له می شم زیر این فشار میدونی تو دلم چی میگذره .میدونی که دارم خفه میشم اما نمی تونم با کسی حرفی بزنم ......نمی خوام با کسی حرفی بزنم  مگه من تورو ندارم مگه تو مال من نیستی ... چرا اخه پس چرا ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خدایا! آدم های روی زمین سال نو براتون مبارک........ 

تاریخ ارسال: شنبه 29 اسفند 1388 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

مهدی

خیلی بود نیومده بودم که بنویسم الان هم بی خوابی زده بود به سرم اومدم بنویسم  

حال و اوضاع عجیب غریبیه من از کارم استعفا دادم و دوست م هم به خاطر من اخراج مردن البته به خاطر من نبود یعنی من یه شرکت تاسیس کردم که همینکار الان من رو انجام می داد اونا می گفتن خیانت کردم از اون طرف دوستمم هم با من شریک بوده اونا فهمیدن و اونم اخراج کردن اون هم خودشو باخته اخه قسط وام داره خیلی حالم گرفته هست نه به خاطر خودم چون دیگه نمیخواستم باهاشون کارکنم به خاطر اون همش فکر می کنم من مقصرم کاش بهش پیشنهاد نمی دادم که بیاد .. دارم دق می کنم دستم بهجایی بند نیست .....  

همه ادم ها تو زندگی مسافرن . کنار هم می شینن تا به مقصد برسن از هم جدامی شن ..... اما من اون راننده هستم که اونارو می برم خسته شدم از بس باید حواسم به همه چی باشه اونم تو جاده ایکه مال اتوبوس نیست ... همش باید حواسم باشه نیفتم چپ نکنم پنچر نکنم  سقوط نکنم اما داره می شه ... اخه خدا نوکرتم منم یکم احتیاج به کمکت دارم فدات شم مگه من جز دویدن و کار کردن و سرم به کارم باشه چیز دیگه کردم ... ... خسته ام خیلی خسته .... همش می بازم همش در حال باختنم همش در حال از دست دادنم ... واقعا انتظار نداشتم که دوستم همچین رفتاری بکنه .. جلوی من چیزی نمی گه اما تو دلش هزاران هزار نفرین و فحش می ده ......... تو چشاش همه چیو می شه خوند .. کاش من به اون شهر لعنتی نمی رفتم کاش می میردم و می موندم یه سال زندگیمو همه چیو از داست دادم .. دوستام تفریح سربازی .. همه چیو خسته ام خسته .. بد جور .. نوکرتم تو که در رحمتت بازه .. بیشتر بازش کن.........

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 بهمن 1388 ساعت 01:52 ق.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

نوشته جالبی بود اما

ردو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

تاریخ ارسال: چهارشنبه 14 بهمن 1388 ساعت 08:00 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

الان وقت نیست اما می نویسم جریان تازه رو .... جریانی دوباره...

تاریخ ارسال: شنبه 3 بهمن 1388 ساعت 08:31 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

سلامخیلی وقته ننوشتم اما وقتی می نویسم دلم خیلی گرفته هست . خسته ام خسته .. باز هم همه چی بهم پیچید

راستش چند وقت پیش من با یکی از دوستام که صحبت می کردم ...... یه حرف جالب بهم زد گفت که تو زندگی ما ادم ها یه دست نا مرئی وجود داره که زندگی مارو هدایت می کنه که می گه چی قراره سر ما بید ... این دست نامرئی می تونه خوب و یا بد باشه .... حالا اون دست نامرئی حالا تو زندگی من اومده ... داره همه چی رو از من می گیره اول که نذاشت ...برم ... حالا هم نگهم داشته تا عذاب بکشم ... من خیلی سگ جونم همش دارم شکست می خورم همش دارم این کار رو میکنم ...باز هم شکست باز هم شکست باز هم شکست .. خسته شدم خسته خسته تو کار شکست خوردم تو درس شکست خوردم تو زندگی عاطفی شکست خوردم تنها چیزی که برام موند فقط تن سالم که اونم داره پیر می شه ... حس می کنم خیلی بی هدف هستم خیلی ... واقعا چرا من همش دارم خودم رو به در و دیوار می زنم واقعا چرا .... بشینم و ببینم و بمیرم بهرته ....حس و حال چیزی نیست .....

تاریخ ارسال: یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 06:28 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

وقتی اد تنهاست و دلش کمک می خواد یاد جاهایی می  افته که قبلا پناه گاهش بوده مثل خدا و امام و نماز و واسه من اینجا ... چند روزی هست که دلم بد جور گرفته همه چی داره بهم می پیچه خسته شدم  نمیدونم دارم تاوان چی می دم  من سعی می کنم کارم رو درست انجام بدم اما نمی دونم چرا نمیشه نمی دونم چرا عذاب اوره همه و همه تنهام گذاشتن ..... منظورم اونایی بود که ادعا می کردن که با من باشن ... همراه ... شاید امروز بدترین روز تا چند ماه اخیر بود دروغ نگفته باشم تا مرز سکته رفتم و اومدم

تاریخ ارسال: شنبه 21 آذر 1388 ساعت 07:57 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 1 نظر

واقعا

نوشته یه دوست :



سلام.من یکی از دوستان شکلات کاکایویی هستم.نمیدونم این چه اسم مسخره ای هست که انتخاب کرده!من به وسیله ی اون با وب شما آشنا شدم .نمیدونی چه حس بدی داشتم وقتی نوشته هات رو میخوندم.یه حسی مثل اینکه وسط یه جنگلی باشی که به جای درخت از توی زمین ترس ونفرت ومرگ وسایه بیرون زده .هیچ کسی توی یه همچین جایی دوام نمیاره.نه من و نه تو.نه آسمونی رو میشه دید و نه راهی رو رفت .بدترین قسمتش اینه که بدونی اونجا تنهایی .                              

سخته ، تحمل یه همچین وضعیتی ...شاید وضعیت فعلی من بدتر از تو نباشه اما بهتر هم نیست .خواستم بدونی تا فکر نکنی که من خیلی آدم رومانتیکی هستم که نفسم از جای گرم در میاد و با خیال راحت نشستم دارم تو رو که حتی یه لحظه از سختیای زندگیت رو لمس نکردم نصیحت میکنم .من اونقدرها هم آدم خوب و دلسوزی نیستم که بخوام بشینم و بیخودی ندیده و نشناخته
از روی ترحم و دلسوزی یه ده خط برات حرفای پر از انرژی مثبت بزنم تا بلکه از این وضعیت بیرون بیای.نه!اما بهت گفتم وقتی نوشته هات و جوابهایی که به معدود نظرات توی وبت میدی ، میخوندم پاک بهم ریختم...ترسناک مینویسی...دلم میخواد بدونی که یکی اون بالا هستا...نه اصلا چرا اون بالا ، همین کنارت ، همین الانم هست...حسش نمیکنی!! من چقدر احمقم ، جای تعجب نداره . اگر تو واقعا حسش میکردی هیچ وقت خواهان مرگ نبودی...میدونی دارم از عصبانیت میترکم.همش فکر میکنم باید یه چیزی بهت بگم تا بشینی یه کم به حال خودت گریه کنی تا شاید یه کم دلت خالی بشه بعد اگه قلب سردت خواست پاشی جانمازت رو باز کنی ...و بهش بگی که چقدر به کمکش احتیاج داری....شاید حرفایی که میزنم برات اصلا مهم نباشه ، اما من میخواستم که اینارو بگم بهت ،شاید بازم اومدم و برات نوشتم در هر صورت تو چه دلت بخواد و نخواد من میام میخونم نوشته هات رو و مینویسم تا بخونی نوشته هام رو :

سلام خوبی من اصلا اون بنده خدا رونمی شناسم .. شایدیهدوست اشنا شاید یه دوست دور هر چی هست مال خودش هست .. و شمت ممنون که بهم سر می زنی اما می دونی که همون شکلات کاکایی هستی ....

در جوابتون بگم..... اره یکی اون بالا هست اما داریم با هم می جینگیم .. ای خدا کاش می شد  حرف هایی که شما می زنی نگرش جالبی به زندگی هست اما واقعیت یه چیز دیگه هست ... واقعیت همی هایی هست که من می نویسم من واقعا از مردم بدم می اد ..من واقعا می ترسم که روزی خواستم بمیرم اینجا دلبستگی داشته باشم .. من واقعا ژشیمونم چرا اون سال نمردم .. من واقعا از خودم حالم بهم می خوره که چرا اینقدر ترسو شدم .. من واقعا ادمی هستم خوب ... اما همش به من ادم های بد می خودن .. واقعا از این زندگی حالم بهم می خوره .. واقعا اینه که من خودمو تو کار غرق کردم که دیوانه نشم .. اما تو کا دارم همش اذیت می شم .. واقعا روزی ۱۲ ساعت کار ..واقعا مدیر پروژه .. واقعا چوب خورده از همه حتی اونی که می گفت دوسم داره و واقعا.. تنفر ............. دوست عزیز واقعا حس دوست داشتن تو من مرده ... واقعا چیزایی که از قبل داشتم رو ازم گرفت روزگار .. که الان بالای ۵ سال با یک نفر از اعضای خانواده صحبت نکردم .. واقعا تنفر درام ازشون .. واقعا  من منطقی فکر می کنم .. واقعا هیچ کسی وفا نمی کنه .. واقعا اونجوری که من هستم کسی نیستت ... واقعا برام بنویس خوشحال می شم ...



تاریخ ارسال: دوشنبه 18 آبان 1388 ساعت 07:06 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر

جالبرتین ... چرت تری و شاید عجیب ترین روزهای زندگی داره می گذره حالم داره بهم می خوره از ادم های دورنگ مسخره


واقعا لذت می برم که خیلی خوبم و خوب موندم تمام ادم های دورو برم که تو این شهر خراب شده هستم همه یکی از یکی  پست ترن یکی از یکی عوضی تر .. ادم هایی دو رنگ جلوت مخلصم چاکرم پشت سرت همه دنبال .. زیر اب زنی .. البته هیچ کدوم هیچ غلطی نمی تون بکنن..

انسهانها همینند می اریشون بهشون حال می دی باهاشون مهربون می شی اخرش تف می کنن تو صورتت ...

اینا ادم هستن اینها همونهایی هستن که من حالم از همشون بهم می خوره اما ادم ها و ادم ها ادم ها ای کاش ... این زندگی همون زندگی هست که نباید ادامه پیدا کنه کاش تموم می شد ... 

چند وقتیه فکر می کنم خدایا نکنه وقتی بخوام بمیرم که دلبستگی به این دنیا داشته باشم..

 باید رفت

تاریخ ارسال: دوشنبه 4 آبان 1388 ساعت 06:56 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 2 نظر

باز هم خیانت این بار از نوع کاریش.................

تاریخ ارسال: یکشنبه 3 آبان 1388 ساعت 06:18 ب.ظ | نویسنده: یک پسر | چاپ مطلب 0 نظر
   1      2     3     4   >> صفحات وبلاگ