<BLACK BOYدیونم ،چرا؟ />
روز های آخر ....

 

بهمن 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
گذشته ها

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 بهمن 1390
غرور

روزهایی که می گذرند و من در مردابی فرو می رم که لحظه به لحظه به پایان نزدیک می شم .. امیدوارم بتونم تا آخرین لحظات که چشام رو می خوام ببندم ....سرپا و مغرور باشم ..... 


دوشنبه 14 آذر 1390
بازنده

و امشب ... شب تاسوعا .. زمان در حال گذره و همه چی در حال انهدام .. تمامی قول ها نتونستم بهشون عمل کنم حتی یه دونه هم محق نشد ... بازنده بزرگ به جایی باید بره که حقشه .. بازنده همیشه بازندست ... و من می بازم .... باخته ام  تمام ماجرا همین هست...... 

همه چی داره خراب می شه همه چی ..... 

به جز افول چیزی نمی بینم ... 


سه شنبه 17 آبان 1390
اشتباه

این بار تقصیر خودم بود .. این بار مشکل از خودم بود ... چند روز جالبیه همش دارم کوبیده می شم .. همش داره رو سرم خراب می شه .... اما مقصر خودم بودم .. کاری کردم که اشتباه بود .. کاری کردم که همش اشتباه بود .. اشتباه پشت اشتباه .. من داغون از همه اشتباهاتم .....


جمعه 13 آبان 1390
تلاش

دلم تنگه واسه خودم .. واسه اون لحظاتی که مغرورانه از همه می بریدم .. دل رحم شدم .. دل ببند شدم ... دلم شده موم .... قیافه ام اهنی هست ... قیافه ام از فولاد .. قیافه م .... 

از تو دارم پوک می شم ... و ای کاش تموم بشم .. خسته شدم از تلاش به حد و حصر .... تلاش هایی که صادقانه هست اما نتیجه ای نداره ...


چهارشنبه 30 شهریور 1390

یه دفعه نوشتم که بدم می اد هی بیام بگم حالم بده .. اما این دفعه هم بده .... نمی دونم چمه ... یه چیزی داره آزارم می ده که خودم هم نمی دونم دلیلش رو پیدا کنم ..... و کسی جز خودم نمی تونه به خودم کمک کنه.....


شنبه 19 شهریور 1390
حال و هوای عجیبی دارم ... نمی دونم چمه اما انگار اینجا نیستم ... هم متنفرم هم نیستم ... عجیب و غریبه... خیلی وقت بود دلم می خواست بیام اینجا و بنویسم واسه خودم .. دلم پر از همه چی نمی تونم خودم و خالی کنم دارم دق می کنم ... عادت به حرف زدن هم ندارم ... خسته ام بد جور خسته ای کاش .. همه چیز می ایستاد ... زمان به سرعت جلو می ره و وقت من داره تمام می شه و من دارم  می بازم .. اره دو سالم داره تمام می شه . متاسفم که مثل یه بی عرضه باختم ... من جنگجوی خوبیم اما فقط دفاع می کنم عضه حمله ندارم ... کاش جرا حمله رو هم می داشتم.... اما نه بی عرضه تر از این حرفام


شنبه 11 تیر 1390
یا ایام

روزگاری عجیبیه ....

وقتی می شینم نوشته های قبل رو می خونم و یادم می افته چه گذشته خودم هم می مونم چرا .. به اینجا کشیده شده ......

امروز اتفاق عجیبی افتاد ... خاطر های کهنه به اندازه 5 سال زنده شد ....... خاطره ای به وسعت این 5 سال این چند وقته که معلوم نبود چه شد چه گذشت چه خواهد شد.....

نمی گم خسته ام نمی گم بریدم .. چ.ن همه حرف های تکراری هستند .....

زندگی می گذره بی من یا با من .... همه زندگی می کنن چه با من چه بدون من ......

 ای کاش .......

نمی دونم به کی و کجا باید شکایت کنم .... 

نمی خوام شکایت کنم .. قشنگ تر خوردن غم ها و لبخند به لب اوردن هست.................


جمعه 6 خرداد 1390

روزگار هم برای ما داره می سازه  

داره وعده 2 سالم تموم می شه و اگه نبرده باشم ... دیگه بازی نمی کنم .... آره امید داشتم که ببرم داره فرجی می شه داره بالاخره به جایی می رسه ....... خوشحالم.


دوشنبه 12 اردیبهشت 1390
بردن

همیشه اومدم نوشتم خسته ام بریدم 

اما امروز می گم بازم دارم می جنگم اما جنگ آخر که می خوام برنده باشم  

سخت دارم دست و پا می زنم امیدوارم که بتونم ببرم ..... 


پنجشنبه 12 اسفند 1389

امشب بد جور دلم گرفته ... نمی دونم  چرا اما گرفته .. یهو یادم اومد یه جا دارم که بش سر بزنم و ببینم که با خودم چه کردم  و چه می کنم ... روز های خوبی دارم بد نیست اما چرا بده هیچ سودی نداره همش تصمیم و همت ونتیجه بی نتیجه  

خسته شدم ... این چند وقتم نره، یه کاری می کنم ... باز زئه به سرم  

هر دفعه هزار بار میرسم   اگه اون شب تمام می شد ... چقدر خوب بود ... این همه وقایع تلخ و شیرین اتفاق نمی افتاد .... 

کاش تمام بشه به همون شیرینی به همون لذت به همون زیبایی بدون هیچ درد و سر و صدایی ...


جمعه 3 دی 1389

یکی از کسایی که به اینجا سر می زنه حرف از اشنایی می زنه می دونی خوبی اینجا چیه رفیق اینجا هیچکی هیچکی رو نمی شناسه و با خیال راحت و آسودهه از هر نوع دادن ضعف به کسی از نزدیکان خیلی راحت می شه همه وجود رو خالی کرد من ادمی هستم که خیلی کم یا اصلا با کسی درد و دل نمی کنم .... 

دوباره داره شروع می شه این حس و حال مزخرف که اصلا خوب نیست.... من از زندگی همه چیز می خوام رفیق ف همه چیز همه کاری کردم تلاش زحمت همت ... اما هیچ بالا سری حال نداده که بهم خوبی نشون بده همیشه تلخ بوده


سه شنبه 16 آذر 1389

وقتی دلم می گیره اینجا می ام ، از خودم خجالت می کشم همه نوشته هام تو اینجا شده اه و ناله و اینکه باید تموم شه و خودم تمومش می کنم و  اخرش هیچ غلطی نمی کنم... از این زندگی تکراری واقعا خسته شدم تا میام بال و پر بگیرم همیشه با مخ خوردمزمین ... دارم دیونه می شم چرا همش تلاش الکی و بیهوده خسته شدم از این همه تلاش که اخرش می خواد خراب شه..... 

بازم خراب شد.. مگه من چه کردم جز تلاش .. حق کیو خوردم ... از دیوار کی بالا رفتم که دارم تقاص پس می دم... 

یه دوستی که نمی دونم کیه بهم همش سر می زنه ... دیگه کسی یاد ما رو نمی کنه حداقل این بنده خدا لطفش شامل حال من می شه ..... مرسی غریبه .. ممنونم که باد منی ... به ذفتر چه خاطرات رنگارنگ من سر می زنی  

کاش زندگی من سیاه می بود ... یک رنگ یک رنگ


یکشنبه 21 شهریور 1389

امان از این روزگار مسخره که روز شبش مسخره تر از قبل هست .... نمی دونم به نا کجاآباد می رم .. نمیدنم چی می شه .. اما حس می کنم اون حس تنفرم داره دوباره شکل میگره که چند سال پیش داشتم اون موقع یه وحشی بودم .. و تو این یکی دوساله کمی اروم شده بودم حس می کنم اون حسی که بش می گفتم مهربونی رو باید از دست بدم و نداشته باشم .. هیچ چیز برام مهم نیست و نباشه و.... همه چیز نسبی ادم ها کار پول ها و زندگی .. اصل زندگی این هست وقتی چیزی مهم نباشه خودش سراغت می اد .... دیگه فقط باید برید و کشت و جلو رفت دل رو کشت  احساس رو کشت همه چیز رو باید از بین برد ... و می برم دیگه می برم هیچ کس لیاقت هیچ چی رو نداره......


جمعه 5 شهریور 1389
دویدن

دلتنگی احساس غریبیه... 

دلتنگم امروز .............. چند روزی هست که دلتنگم ....  

دلتنگ خودم ... حس می کنم عوض شدم ... خیلی هم عوض شدم ... واقعا این همه دست و پا زدن واسه چیه .. این همه دوندگی واسه چی هست ... 

خسته ام خسته .. کاش کمی ایستادن و صبر کردن و فکر کردن اما زندگی وای نمی ایسته باید دوید و دوید تا به اخرش هست رسید چندین سال بعد ... مرگ!!!!!


سه شنبه 26 مرداد 1389

سلام .خوبی ؟؟ ....خب خدا رو شکر ( همیشه از اینی که هست میتونه بدتر باشه ) ! آهان ، باید بگم که خیلی باهوش تشریف داری که فهمیدی من همون شکلات ام !! ولی نیستم ، میتونی باور کنی میتونی هم........بگذریم .از بعد از اون نظردیگه نیومدم وبت ، برخلاف چیزی که گفته بودم ! خیلی کم پیش میادحرفی بزنم و پاش واینستم !! زمونه زد برام .یه ساز جدید !!
منتها این دفعه سازش خیلی جدید و یه جورایی تند بود .نمیتونستم باهاش برقصم . اینطوری شد که افتادم تو سراشیبی . نمیخواستم جلو برم ها ، ولی خودبه خود میرفتم . میدونی که سراشیبی چطوریه ؟؟ آره دیگه ، منم مثل هزار نفر دیگه بوسه زدم به تقدیر و سرنوشت ! اجازه دادم خودش برام ببره و بدوزه ! لباسی که برام میدوخت اونقدر تنگ بود که داشتم خفه میشدم .یعنی دیگه خفه شده بودم . این یکی زخم از اون زخم هایی بود که التیام پیدا کردنش روباید توی خواب ببینم . همیشه همیشه تازه میمونه ، لامصب دست از سرم بر نمیداره . تازه به این همه عذاب هم راضی نمیشه ، هر روز بیشترو بیشتر . حالا توی این گیر و دار خواستم که................
بگذریم !! خیلی از خودم گفتم .همینه دیگه تا یه کلمه میگم بقیه اش خودش بیرون میاد . اخلاق بدیه مگه نه؟؟
پست های قبلی ات رو فقط یه نظر کوتاه نگاه کردم .همیشه میگن حرفی که از دل بیرون بیاد به دل هم میشینه . ولی خلاف این رو همین امروز دیدم .حرف هایی رو که توی کامنت  آخری گفتم همش از سر محبت و از دلم بود .نمیدونم چرا ولی همش احساس میکنم که حرف هام رو باور نداشتی .یعنی حس کردم داری همش رو انکار میکنی ، داری ردشون میکنی !!
تولد...............تولدت مبارک !
خب یه سوال دارم .بپرسم دیگه ؟؟ ها؟؟......نشنیدم ، اهان ! الان که داد زدی شنیدم !!
تو دقیقا چی میخوای ؟؟ میخوای خدا برات چیکار کنه ؟؟ که بعدش چی بشه ؟؟ دلت میخواد چه جوری باشه ؟؟ و اینکه خودت چیکار کردی برای بدست اوردنشون؟؟
از یه سوال بیشتر شد مثل اینکه ! عیب نداره ، عادت میکنی !! ( شوخی کردم )
هدیه روز تولدت که گذشته :
معنای زنده بودن من با تو بودن است
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سراید مرا مباد !
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگی است
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو،
برای تو زیستن است .
---------------------------------------------------------------------!!! 

مرسی از کادوی تولدت..... 

من تازه اومدم و این ها رو خوندم ... 

می دونی من از خدا هیچی نمی خوام چون همه چی بم داده .... فقط بحث اینه که داده چه نمی ذاره استفاده کنم .. نمی ذاره مزه خیی چیز ها رو بچشم ...... نمی دونی تلاش یعنی چه نمی دونی سگ دو زدن یعنی چه .... نمی دونی خودتو می کشی اخرش هیچی یعنی چه .... نمی دونی من خودم رو می کشم و همه چی رو به خودم حروم می کنم که کمی جلوتر برم یعنی چه ..... خسته شدم .... خسته همش تلاش و همش تلاش .. مگه نگفته از تو حرکت از من برکت مگه نگفته از ته دل بخواین .... خوب من همه همه اینا رو کردم اما ..... خسته ام دوست خسته عزیزم خسته ... نفس و می کشم که کشیده باشم .... بدنم سالم هست بیماری رو ندارم دمش گرم .. چرا لطفش رو بیشتر نمی کن .....!؟


سه شنبه 29 تیر 1389

امروز روز تولدم بود یه سورپرایز بزرگ برام اتفاق افتاد ... همه چی خوب بد گذشت و سال جدیدی برام شروع شد سالی که هر روزش رو به اتمام شدن می ره ممنون اوست کریم که این همه نعمت بهم دادی....


سه شنبه 15 تیر 1389
درد و دل

خیلی سر می زنم به اینجا  

دلم گرفته بود باز اومدم گفتم بازم بنویسم اما یه چیز رو فهمیدم که خدایا دمت گرم خدایا یلی باحالی خدایا شکرت ... متشکرم از همه چیز وقتی ۳ سال زندگیم رو اینجا می خونم می فهمم که به  مو رسونده ولی پاره نکرده ٬ الان همه حس می کنم داره اون چیزایی که مد نظرم بوده رو بهم برسونه خدایا متشکرم و ممنونتم که اینجوری با من می کنی که داری منو می پرونی به بالا . خدایا می خوام منو بالا ببری و ببینی من لیاقت بالا بودن رو دارم از اون روزی کخ قصد سفر کردم همه چیز برام اتفاق افتاد اما نکته جالب این بود تا حالا کشوند حس می کنم می خواد بهتر بشه من دو ماه پیش فیلم راز رو دیدم خیلی قشنگ بود ... منو عوض کرد زندگیم رو هم عوض کرد یه دوست برام نظر گذاشت و نوشت عوض شو ۳ ماه دیگه می ام می بینی ک عوض شدی .. بگم دوست دمت گرم درست می گفتی لحظه های نا خوشایند زیاد داشتم اما داری خوشی هاش رو زیاد تر می کنی خدایا حس می کنم دارم می رمم بالا دارم اون لحظه های بد که گذروندم رو الان بر داشت می کنم ... خدایا ممنونتم ... خیلی خیلی ممنونتم ... متشکرم.... خدایا دلم بازم بیشتر می خواد می بینی که من لیاقت بیشتر از این ها رو دارم ..بم بده تا پخش کنم پیش همه .. ممنونتم 

 

                                           پسر سیاه


سه شنبه 4 خرداد 1389

دلم امروز  گرفته، یه جوریم ، اولین بار دار این موقع صبح می نویس .. ای کاش درست می شد همه چیز .. خسته ام .... اولین بار اینجوری شدم .... داشتم خوب می شدم داشتم دوباره می ساختم ولی این بار درست ..... حس می کنم داره همه چیز خراب می شه .. دارم دوباره همه چیز رو از دست می دم .... می خوام هر روز پا می شم شاد باشم و خوشحال دلم می خواد بخندم فقط بختدم دارم سعی می کنم اینجوری باشم اما نمی شه ..  خیلی دارم سعی می کنم همون ادم 6 سال پیش بشم اما نمی شه .. دلم  گرفته بدجور....داره روی کار کردنم هم تاثیر می ذاره .....داره رو همه چیزم تاثیر می ذاره ..... همه چی خوبه اما یهو حالم می گیره ....این بده ..دلم نمی خا اینجوری بشه ... اخه


جمعه 24 اردیبهشت 1389

اخرین باری که نوشتم ... نوشتم اگه اتاق بزرگ تو زندگیم نیفته  ی کاریش می کنم .. چند روز بعدش یه چیزایی رو خوندم و دیدم که دیدم کلا عوض شد ومثبت فکر کردن رو پیشه کردم .. اما یه چیز وجود داره و اون ... زندگی نامرد و روزگار نامرد تر از اونه ...... هیچ چیز درست نشد و نمی شه ... هیچ چیز .....  

از همه چیز ناراحتم .. از همه چیز شاکیم ... از همه چیز بدم می اد .. همه و همه چیز .. دیگه نمی تونم از نو بسازم .... خسته شدم هی ساختم و هی خراب ش .. هی ساختم و هی خراب شد .. هی ساختم و هی خراب شد ...... مگه من چقدر زور دارم که همه اینجور می کنن یا ملت سرم می ارن یا خودم ... با یه مشت آدم عوضی که ظاهر خوب داستن واسم دور برم هستن ... خیلی دلم می خواد برای لحظه زندگی کنم .. برای حال ... برای این زمان ... برای اینکه بتونم همه چیز رو فراموش کنم ... حرف های مفت کسی که می گفت دوسم داره و اخرش گفت من  و تو با هم نمی تونیم ..... حرف ها مفت کسی که میگفت عاشقمه و رفت با یکی دیگه دوست شد .. حرف های مفت ادم که رفاقت چندین ساله رو به یه شرایط فروخت و رفت و حرف های مفت یه ادمی که بهش اعتماد کردم و تو کار دورم زد... حرف های مفت ادمی که حرف مفت زیادمی زد.....  

اره همه حرف مفت زدن چرا من نزنم .... همه یه جوری ....  

خراب می شه وقتی می سازی و به هیچ چی نمی رسی.. خراب می شه وقتی دلت تنگه و داغون بازم سرت می اد ... خراب می شه .. وقتی دیگه جونی واسه درست کردن نداری... نه دنیا به اخر نرسید ... نه دنیا تموم نشد ... نه هیچ اتفاقی نیفتاد ... نه همه زندگی می کنن.. اما اره یکی این گوشه دیگه جون هیچیو نداره ............................


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389
ذلالت

 نمی دونم چه داره به سرم می ارم ولی هر چی هست از این بدتر نمی شده ، تمام اتفاقاتی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم که ممکنه من خودم سر خودم بیارم دارم سر خودم می ارم دارم خودم رو به ذلت می رسونم ..... به ذلت تمام همه چی به اینجا رسید که من باختم همه چیز رو باختم به اینکه چرا باید این کارو می کرد و الان سه ماه هست که بیکارم در امدم صفر شد تمام پس اندازم داره تمام می شه به هر دری هم می زنم بسته هست ... دوستی رو که فکر نمی کردم یه جوری اینجوری ول کنه ولی ول کرد ... اره یکی هم فکر نیم کردم خیانت کنه داره قشنگ خیانت می کنه و من می بینم و دم نمی زنم ..... من همون شیر وحشی بودم که همه چیز و می دریدم و ترس نداشتم .. اما حالا یع ترسو بز دل که حتی نمی تونه حرف دلش رو بزنه بگه بابا رفیق خیلی نامردی زن گرفتی خودتو اسیر که ندادی .. بابا تویی که دم از دوست داشتن می زنی خیلی هرزه ای منو به چوب خیلی چیزا زدی .. به خودم بگم خاک بر سرت که نمی تونی خودتو خلاص کنی ... خاک بر سر من که اینقدر بد بختم و جربزه هیچی و ندارم .. همش مقصر خودم هستم ... همش منه خاک بر سر باید یه کاری بکنم ... و همش من باید تمامش می کردم .... 

همش و باید من کاری می کردم که سرم نیاد و اون تداوم نفرت از ادم ها محطاط بودن هست .... 

به هر حال داره روزش می رسه و من نتوم حرکتی بکنم به خودم قول دادم که تمومش بکنم


دوشنبه 6 اردیبهشت 1389

سال ۸۵ بئد همون سالی که همه چیز درست بودهمه چیز داشت درست می شد .. داشت همه چیز تموم می شد داشت همه چیز به بهترین نحو می شد من از دست همه راحت می شدم و همه از دست من .. اره داشتم می خوندم چه روزهایی بود چه به من گدشت ۳ سال گذشت و هر سال در حسرت اون روز که همه چیز خراب شد اون وقت دیگه منی وجود نداشت .. اون وقت من نبودم که خیلی چیزا سرم بیاد ... دنبال همین هستم ..... به جایی رسیدم که با خودم عهد کردم که اگه نشد تا همون تاریخ این دفعه من ژیش دستی کنم و تموم کنم ... دیگه خسته شدم خیلی بلا ها سرم اومد ... خیلی خیلی بلا ها .... تمام چیز هایی که ازشون متنفر بودم سرم اومد ... البته همش مقصر خودم بودم ... البته خودم سر خودم اوردم البته که لیاقتم همینه .... بازنده یه بازنده هست ..... و من هم باخته ی بازنده ... دارم به اخرش می رسم ... من هیچوقت نتونستم انتقامم رو بگیرم اما نمی دونم این خدا چه بازی با من می کنه  ..... اما اگه نشه بازی و من تمام می کنم .....


جمعه 27 فروردین 1389
سفر

اره .. خستگی و دلتنگی .. خستگی از زمونه و خسته از خودم .....  

اید سفر کرد .... ۴ سال پیش هم همینجور بود ....خستگی و بازنده بودن ... ۴ سال گذشت و به خودم قول داده بودم تا ۲ سال پیش خیلی خوب پیشرفت کنم خوب شد اما خد اره همون خدا که کار گشا خودش گفته از تو برکت از من برکت من حرکت کردم و خدا بی برکت گذاشت .. خدا داره حکم سفر می ده .. من عازم سفر باید بشم ... هم.ن سفری که باید می رفتم  و نشد ... دارم جرات همون موقع رو پیدا می کنم .........باید سفر کرد....


دوشنبه 23 فروردین 1389

یکی نیست بگه خدایا خیلی بی معرفتی .... 

خدا خیلی خیلی بی معرفتی


جمعه 20 فروردین 1389
باختم

از اول فروردین تا حالا ننوشتم ... نمی دونم چطور گذشت فقط می دونم که همینجوری داره میگذره و روزا شب می شه و شب ها روز .... دل تنگم و خسته ام ... و شکست  خورده .. من بیست و اندی سال دارم ... خیلی ها حسرت اینو ارن که چیزایی که من بلدم رو بلد باشن .. خیلی ها به من می گن مخ ... خیلی ها می گن احمق .... ولی به نظر خودم بازنده ای بیش نیستم ..... تو همه چی باختم .. تو همه چی وقتی تصمیم گرفتم ژارسال که بتونم واسه خودم باشم و کار کنم .. اینو یادم رفته بود که من جزو اون دسته ای هستم که بازنده ام .. باید ببازم .. یادم رفته بود که بگم خدایا .... تو که می خوای حال منو بگیری ژس چرا می ذاری این فکر به سر من بزنه که برم دنبال این چیز ها.... اره باختم .... 

تو زندگی  

تو درس  

تو عشق  

تو کار  

و خودم ....... 

کوه غروری که چند سال ژیش به این نتیجه رسید هیچ چیز برای خودش نیست و باید بره ....  

خودش باعث شد که بمونه .. زجر کشیدن و ذره دره خرد شدن خودش رو ببینه .. ببینه که کوه هم یه چاله ای بیش نیست .. اره من الان چاله شدم .. زندگیم رو باختم درسم رو ول کردم عشقم رو هم امدم ابراز کنم گذاشت و رفت ... کارم هم شکست خورد و خودم اره خودم رو هم باختم ... حداقلش این بود که چند سال ژیش توهین نشنیه بودم غرورم رو له نکرده بودن ...  

خدایا ! این حق من نیست ..... حق من.... کاش می رفتم همون سال .. هنوز هم دیر نشده تا این چاله چاه نشده که همه اشغال ها و کثافت کاری هاشون رو اون تو نریختن ...... فقط باید با خودم کنار بیام اون سو سو زدن امید رو هم باید از بین ببرم ... که کسی مردن این شیر رو نبینه ...... من باختم .....


شنبه 29 اسفند 1388
تبریک

یک ساعت و نیم دیگه سال ۱۳۸۹ از راه می رسه ..... می خوام برم بیرون برم یه جا سالم رو اونجا تحویل کنم اما نمی دونم کجا ...... دلم یه دل سیر گریه می خواد یه دل سیر اشک یه دل سیر داد یه دل سیر بیداد ... یه دل سیر فریاد به اون خدا که منو یادت رفته..من به کمکت نیاز دارم خدا ... خدا دارم می جنگم اما به جایی نرسیدم خدا . می دونی خدا خیلی بی معرفتی البته تو نه ادم هایی که جلو پای من می ذاری بی معرفتن ... خدایا متنفرم از خودم .. خدا چرا یه کار نیم کنی تموم شه ...... تو بد بن بستی گیر افتادم خدا ..... دلم می خواد برم همه چیو بریزم دور از اول از فردا شروع کنم اما می دونم نمی شه خدا جون می دونم که می خوای منو له کنی .... متنفرم از همه ُ از همه اونایی که گذاشتی و گفتی با اینا برو .... خسته شدم از بس جون کندم خسته شدم از بس دویدم .. خسته شدم اینقدر زور زدم اما به جایی نرسیدم.. خدایا ازت بدم میاد خدایا چرا منو فراموش کردی تو که می دون یتو دلم چه خبره می دونی هر کاری می کنم می گم خودم سپردم دست خودت  پس کو ؟ ها کو ؟ اون مهربونیت  قربونت برم فدات بشم من چرا به من هم حال نمی دی قول می دم قول می دم ........ می دونی چند ماه حالم خرابه می دونی دارم له می شم زیر این فشار میدونی تو دلم چی میگذره .میدونی که دارم خفه میشم اما نمی تونم با کسی حرفی بزنم ......نمی خوام با کسی حرفی بزنم  مگه من تورو ندارم مگه تو مال من نیستی ... چرا اخه پس چرا ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خدایا! آدم های روی زمین سال نو براتون مبارک........ 


یکشنبه 18 بهمن 1388
مهدی

خیلی بود نیومده بودم که بنویسم الان هم بی خوابی زده بود به سرم اومدم بنویسم  

حال و اوضاع عجیب غریبیه من از کارم استعفا دادم و دوست م هم به خاطر من اخراج مردن البته به خاطر من نبود یعنی من یه شرکت تاسیس کردم که همینکار الان من رو انجام می داد اونا می گفتن خیانت کردم از اون طرف دوستمم هم با من شریک بوده اونا فهمیدن و اونم اخراج کردن اون هم خودشو باخته اخه قسط وام داره خیلی حالم گرفته هست نه به خاطر خودم چون دیگه نمیخواستم باهاشون کارکنم به خاطر اون همش فکر می کنم من مقصرم کاش بهش پیشنهاد نمی دادم که بیاد .. دارم دق می کنم دستم بهجایی بند نیست .....  

همه ادم ها تو زندگی مسافرن . کنار هم می شینن تا به مقصد برسن از هم جدامی شن ..... اما من اون راننده هستم که اونارو می برم خسته شدم از بس باید حواسم به همه چی باشه اونم تو جاده ایکه مال اتوبوس نیست ... همش باید حواسم باشه نیفتم چپ نکنم پنچر نکنم  سقوط نکنم اما داره می شه ... اخه خدا نوکرتم منم یکم احتیاج به کمکت دارم فدات شم مگه من جز دویدن و کار کردن و سرم به کارم باشه چیز دیگه کردم ... ... خسته ام خیلی خسته .... همش می بازم همش در حال باختنم همش در حال از دست دادنم ... واقعا انتظار نداشتم که دوستم همچین رفتاری بکنه .. جلوی من چیزی نمی گه اما تو دلش هزاران هزار نفرین و فحش می ده ......... تو چشاش همه چیو می شه خوند .. کاش من به اون شهر لعنتی نمی رفتم کاش می میردم و می موندم یه سال زندگیمو همه چیو از داست دادم .. دوستام تفریح سربازی .. همه چیو خسته ام خسته .. بد جور .. نوکرتم تو که در رحمتت بازه .. بیشتر بازش کن.........


چهارشنبه 14 بهمن 1388
نوشته جالبی بود اما

ردو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز.... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟


شنبه 3 بهمن 1388

الان وقت نیست اما می نویسم جریان تازه رو .... جریانی دوباره...


یکشنبه 27 دی 1388

سلامخیلی وقته ننوشتم اما وقتی می نویسم دلم خیلی گرفته هست . خسته ام خسته .. باز هم همه چی بهم پیچید

راستش چند وقت پیش من با یکی از دوستام که صحبت می کردم ...... یه حرف جالب بهم زد گفت که تو زندگی ما ادم ها یه دست نا مرئی وجود داره که زندگی مارو هدایت می کنه که می گه چی قراره سر ما بید ... این دست نامرئی می تونه خوب و یا بد باشه .... حالا اون دست نامرئی حالا تو زندگی من اومده ... داره همه چی رو از من می گیره اول که نذاشت ...برم ... حالا هم نگهم داشته تا عذاب بکشم ... من خیلی سگ جونم همش دارم شکست می خورم همش دارم این کار رو میکنم ...باز هم شکست باز هم شکست باز هم شکست .. خسته شدم خسته خسته تو کار شکست خوردم تو درس شکست خوردم تو زندگی عاطفی شکست خوردم تنها چیزی که برام موند فقط تن سالم که اونم داره پیر می شه ... حس می کنم خیلی بی هدف هستم خیلی ... واقعا چرا من همش دارم خودم رو به در و دیوار می زنم واقعا چرا .... بشینم و ببینم و بمیرم بهرته ....حس و حال چیزی نیست .....


شنبه 21 آذر 1388

وقتی اد تنهاست و دلش کمک می خواد یاد جاهایی می  افته که قبلا پناه گاهش بوده مثل خدا و امام و نماز و واسه من اینجا ... چند روزی هست که دلم بد جور گرفته همه چی داره بهم می پیچه خسته شدم  نمیدونم دارم تاوان چی می دم  من سعی می کنم کارم رو درست انجام بدم اما نمی دونم چرا نمیشه نمی دونم چرا عذاب اوره همه و همه تنهام گذاشتن ..... منظورم اونایی بود که ادعا می کردن که با من باشن ... همراه ... شاید امروز بدترین روز تا چند ماه اخیر بود دروغ نگفته باشم تا مرز سکته رفتم و اومدم


دوشنبه 18 آبان 1388
واقعا

نوشته یه دوست :



سلام.من یکی از دوستان شکلات کاکایویی هستم.نمیدونم این چه اسم مسخره ای هست که انتخاب کرده!من به وسیله ی اون با وب شما آشنا شدم .نمیدونی چه حس بدی داشتم وقتی نوشته هات رو میخوندم.یه حسی مثل اینکه وسط یه جنگلی باشی که به جای درخت از توی زمین ترس ونفرت ومرگ وسایه بیرون زده .هیچ کسی توی یه همچین جایی دوام نمیاره.نه من و نه تو.نه آسمونی رو میشه دید و نه راهی رو رفت .بدترین قسمتش اینه که بدونی اونجا تنهایی .                              

سخته ، تحمل یه همچین وضعیتی ...شاید وضعیت فعلی من بدتر از تو نباشه اما بهتر هم نیست .خواستم بدونی تا فکر نکنی که من خیلی آدم رومانتیکی هستم که نفسم از جای گرم در میاد و با خیال راحت نشستم دارم تو رو که حتی یه لحظه از سختیای زندگیت رو لمس نکردم نصیحت میکنم .من اونقدرها هم آدم خوب و دلسوزی نیستم که بخوام بشینم و بیخودی ندیده و نشناخته
از روی ترحم و دلسوزی یه ده خط برات حرفای پر از انرژی مثبت بزنم تا بلکه از این وضعیت بیرون بیای.نه!اما بهت گفتم وقتی نوشته هات و جوابهایی که به معدود نظرات توی وبت میدی ، میخوندم پاک بهم ریختم...ترسناک مینویسی...دلم میخواد بدونی که یکی اون بالا هستا...نه اصلا چرا اون بالا ، همین کنارت ، همین الانم هست...حسش نمیکنی!! من چقدر احمقم ، جای تعجب نداره . اگر تو واقعا حسش میکردی هیچ وقت خواهان مرگ نبودی...میدونی دارم از عصبانیت میترکم.همش فکر میکنم باید یه چیزی بهت بگم تا بشینی یه کم به حال خودت گریه کنی تا شاید یه کم دلت خالی بشه بعد اگه قلب سردت خواست پاشی جانمازت رو باز کنی ...و بهش بگی که چقدر به کمکش احتیاج داری....شاید حرفایی که میزنم برات اصلا مهم نباشه ، اما من میخواستم که اینارو بگم بهت ،شاید بازم اومدم و برات نوشتم در هر صورت تو چه دلت بخواد و نخواد من میام میخونم نوشته هات رو و مینویسم تا بخونی نوشته هام رو :

سلام خوبی من اصلا اون بنده خدا رونمی شناسم .. شایدیهدوست اشنا شاید یه دوست دور هر چی هست مال خودش هست .. و شمت ممنون که بهم سر می زنی اما می دونی که همون شکلات کاکایی هستی ....

در جوابتون بگم..... اره یکی اون بالا هست اما داریم با هم می جینگیم .. ای خدا کاش می شد  حرف هایی که شما می زنی نگرش جالبی به زندگی هست اما واقعیت یه چیز دیگه هست ... واقعیت همی هایی هست که من می نویسم من واقعا از مردم بدم می اد ..من واقعا می ترسم که روزی خواستم بمیرم اینجا دلبستگی داشته باشم .. من واقعا ژشیمونم چرا اون سال نمردم .. من واقعا از خودم حالم بهم می خوره که چرا اینقدر ترسو شدم .. من واقعا ادمی هستم خوب ... اما همش به من ادم های بد می خودن .. واقعا از این زندگی حالم بهم می خوره .. واقعا اینه که من خودمو تو کار غرق کردم که دیوانه نشم .. اما تو کا دارم همش اذیت می شم .. واقعا روزی ۱۲ ساعت کار ..واقعا مدیر پروژه .. واقعا چوب خورده از همه حتی اونی که می گفت دوسم داره و واقعا.. تنفر ............. دوست عزیز واقعا حس دوست داشتن تو من مرده ... واقعا چیزایی که از قبل داشتم رو ازم گرفت روزگار .. که الان بالای ۵ سال با یک نفر از اعضای خانواده صحبت نکردم .. واقعا تنفر درام ازشون .. واقعا  من منطقی فکر می کنم .. واقعا هیچ کسی وفا نمی کنه .. واقعا اونجوری که من هستم کسی نیستت ... واقعا برام بنویس خوشحال می شم ...




دوشنبه 4 آبان 1388

جالبرتین ... چرت تری و شاید عجیب ترین روزهای زندگی داره می گذره حالم داره بهم می خوره از ادم های دورنگ مسخره


واقعا لذت می برم که خیلی خوبم و خوب موندم تمام ادم های دورو برم که تو این شهر خراب شده هستم همه یکی از یکی  پست ترن یکی از یکی عوضی تر .. ادم هایی دو رنگ جلوت مخلصم چاکرم پشت سرت همه دنبال .. زیر اب زنی .. البته هیچ کدوم هیچ غلطی نمی تون بکنن..

انسهانها همینند می اریشون بهشون حال می دی باهاشون مهربون می شی اخرش تف می کنن تو صورتت ...

اینا ادم هستن اینها همونهایی هستن که من حالم از همشون بهم می خوره اما ادم ها و ادم ها ادم ها ای کاش ... این زندگی همون زندگی هست که نباید ادامه پیدا کنه کاش تموم می شد ... 

چند وقتیه فکر می کنم خدایا نکنه وقتی بخوام بمیرم که دلبستگی به این دنیا داشته باشم..

 باید رفت


یکشنبه 3 آبان 1388

باز هم خیانت این بار از نوع کاریش.................


شنبه 2 آبان 1388

چند روز گذشت سه شنبه وقت کمیسیون دارم واسه سر بازی .. من نباید برم ولی دارم می رم خیلی جالبه .. همه قوانین درسته من باید معاف شم اما نمی دونم چرا نمی شم ... خسته شدم .. ای خدا همش بد بیاری 

البته نه کم کم دارم خوب هم میارم اگه بشه که خیلی خیلی خوب می شه .. . اگه خوب بشه دیگه نور علی نور میشه .. شرکت من هم به ثبت رسید دارم تلاش می کنم نمیگم می بازم اما دلم می خواد که نبازم ولی اگه خدا خواست که ب.....اونوقت چی


شنبه 25 مهر 1388

یک روز از روزهای قشنگ خدا .. اینه زندگی ما همیشه واسه یکی قشنگه و واسه یکی زشت بهر حال باید ساخت و حر نزد صدات در بیاد خدا سنگت می کنه اگه صدات در هم نیاد مه باید بسازی و بسوزی ./.... من به فال اعتقاد ندارم اما خیلی واسم جالبه از پارسال تا حالا دو بار فال گرفتم جفتش برام خیلی خوب اومد یکیش که انگار شرح حال خودم بود ... هر چی بود می گفت از این بهتر میشه اماده باش که زندگی به کامت می شه فکر کنم حافظ هم با ما شوخی نداشت که اونم شوخی پیدا کرد.. ای بابا کاش می شد که یه دفعه داد بزنی بگی بابا خدا جون نوکرتم دست وپای سالم دادی دمت گرم نذاشتی وبال شیم اما کاش یکم بیشتر حال می دادی .. خسته شدم خدا یه دفعه هم توپ رو بده دستم ببین می تونم خوب بازی کنم یا نه ... دو هفته پیش یه چیزی فهمیدم که زندگیم بستگی به اون داره می تونم انتقام بگیرم و همه چی رو حل کنم یا اینکه گذشت .. اما هیچ چی منو ارضا نمی کنم تگه صد بار هم انتقام بگیرم بازم فایده نداره ای کاش می شد ..... همه همه نوع بلایی سر من بیارن و من فقط ساکت باشم و بگم دستتون درد نکنه .....


یکشنبه 5 مهر 1388

تو این مدت که ننوشتم یه دوتا اتفاق افتاد که همه چی عوض شد فهمیدم که همه چی داره عوض می شه٫ یه سری حقایق رو فهمیدم که حدس می زدم امابهم ثات شد ٫ چیزی که چندین سال انتظارشو می کشیدم رسید انتقام .. الان می تونم انتقام بگیرم زندگی چه چیز مسخره ای هست روزی ارزوی این روز رو داشتم و حالا بهش رسدم و حالا می تونم انتقام بگیرم ... اما دو دلم این کارو بکنم یا نه ...... اگه نکنم یه عمر حسرت می خورم که چرا نکردم و آیا بعد اینکه انتقام گرفتم ...... ایا همه نفرتم خالی می شه و... پشیمون نمی شم ..  حیرونم بدجوری حیرونم ... یه دو سه هفته ای می شه دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم عصبی شدم بد جور  می ادم خود خوری هستم .. اما نمی دونم چرا نمی شه باید یه جوری خودم رو تخلیه کنم .... دارم دق می کنم با هیچ کی نمی شه حرف زد ... البته بزنم م فرقی نمی کنه چون بگم مگه کسی می تونه منودرک کنه .. نه .... فازم داره باهمه عوض می شه تمامی دوستام دنیال یه چیزی هستن .. اما من دارم ادای این کارو در می یارم ... همه و همه دارن رکب می زنن... اینه زندگی من..... بازم می نویسم اما ای کاش.....................


سه شنبه 24 شهریور 1388

بعد مدتی اومدم اخ که چقدر دلم حرف داره من ادمی هستم که با هیچ بنی بشری درد و دل نمی کنم .. اما اینجا مال منه اینجا نه کسی منو می شناسه نه می تونه منو ببینه ...  

راستش هنوز من خرم ابادم  . دارم کار می کنم یادم می اد ۷ ماه پیش می رفتم می نوشتم از این شهر بدم می اد .. نهایت تنهایی .. اما خیلی خوبه قیافه کسایی که ازشوت حالم بهم می خوره رو نمیبینم ... زندگیم عجیب غریب شده .. بعد او ن اتفاق سه سال پیش با من خیلی بازی شد خودم هم همش بازی کردم از دعوا .. کارو جنگ و همه و همه خودم رو تو کار غرق کردم دیگه به هیچی نپردازم .. راحتم راحت راحت....    

این منم  .. منی که مدیر پروژه تو شهرستانم .. ۲۰ نفر نیرو دارم ... این منم که وقتی با همه حرف می زنم به همه امید می دم اما تو خودم .... هیچی نیستم تو پوچی خودم گیر کردم ...  

نمی دونم روز هام چطور می گذره امیدوارم هر چی هست از این بدتر نشه  

بازم می ام


یکشنبه 22 شهریور 1388
حقی ندارم

می ام و می نویسم و می گم که چه شد ... خیلی بد گذشته خیلی خیلی بد دوباره یه باختن بزرگ دیگه ن هیچ حقی ندارم ... بعضی وقتها می گم اگه این تن سالم رو نداشتم می خواستم چه کنم ...... می ام از اتفاقات براتون می نویسم


چهارشنبه 21 مرداد 1388
تمام شد

سلام 

تمام شد یه دروغ بزرگ تموم شد  

دروغی که چندیت سال فکر می کردم درسته تموم شد  

   دروغ بود .. این هم از این .. تنها چیزی که از گذشته بود  تموم شد و فهمیدم همه دروغ می گن .. همه و همه ....


شنبه 23 خرداد 1388
واقعا.....

روز های عجیب و غریبی که داره رد می شه .. روزهایی که همش عجیب و غریب هست ... نمی دونم کجای دنیا ایستادم اما هر جا که هستم خوش نیستم ..  معلوم نیست چرا زندگی من اینجوری داره می شه .. همش به این ور اون ور میخوره .. و اون ذهنیت قدیمی تو ذهنم می اد که این روزگار تا 27 سال با من هست ... یه ذهنیتی از بچگی با من هست نمی دونم چرا 27 و از کجا اومد ولی اومد بهم گفت 27 سال بیشتر روشنایی روز رو نمی بینی .. شاید یه ذهنیت بچگونه بیشتر نباشه شاید یه وهم و شاید یه واقعیت ولی هر چی  هست از هر جا اومده یه چند سالی مونده تا بهش برسم ...... اما بهر حال تا این جای کار که باختیم ... از حالا به بعدش هم می بازیم .. تو اکثر حرفام یه بازنده بودم من قصدم از نوشتن این بود که هم یه دفترچه یادداشتی داشته باشم و هم اینکه یادم باشه چیا گفتم تا بهشون عمل کنم ... اما نشد .. هیچی نشد ... ولی چرا نشد ... همه چیمو ازم گرفتن .. غرورم رو شخصیتم رو زندگیم رو ... همه چیو این روزگار ازم گرفت ... این پسرک سیاه بازم باخت .... و همچنان می بازه ..... تا کجا باید ببازم تا کجا باید همه بهم بزنن روزی این بازی باید تموم بشه و این پسرک منتظره که وقت وداع برسه تا بره به اون جایی که باید بره ... تا حداقل دیگه هیچیش خورد نشه زیر سوال نره .. له نشه .. بعد اون ایام سال 85 .. دوران جالبی رو گذروندم  و فهمیدم که هیچ چیز برای من بهتر از همون راه نیست ... خیلی ها اومدن گفتن بلند شو یا علی بگو .. توکل کن .... بلند شدم رو پام ایستادم از همه کس و از همه چیز بریدم  و توکل کردم اما بازم نشد ... بازم باختم ... فهمیدم بالاترین هدف تو بی هدفی است ...... دنبال هدف رفتن تو این زندگی هیچ فایده ای نداره همه می زنن .. خانواده ... دوست .... فامیل .... کسی که می گه دوست داره .. همه و همه می زنن .. همه به دنبال چیزی به اسم منفعت هستن .. این سفرم به خرم اباد خیلی چیزها رو بهم ثابت کرد.....  اما باز نیز سکوت می کنم  چون تو سکوتم اینقدر داد و فریاد هست اینقدر تنفر هست که حد نداره اما فقظ سکوت می کنم و هیچ چیز نمی گم تا به وقتش باید رفت....
                                              همیشه رفتن رسیدن نیست ، اما برای رسیدن باید رفت ....


شنبه 9 خرداد 1388
سکوت

همیشه فکر می کردم که من که همه چیزو گردن شانس می انداختم مقصب منم اما اینبار الان متوجه شدم که توی یه بازی هستم که همه جوره من بازنده ام من می بازم این رسمش نیست من تکم و همه باهم هستن ..... دوباره باختم ... دوباره به یه دیوار دیگه خوردم .. دیوانه شدم .. این رسمش نیست کم کم یه مریضی هم بندازم دور گردنم نور باران می شه این زندگی من.... 

چرا می گن پدر و مادر کسایی هستن که به فکر ادم هستن من تو هیچ چی شانس نیاوردم ... اینم روش بدترین ضربه ها رو تو زندگیم از همین دوتا خوردم ... بدترین چیزها سرم اومد.. اگه روزی برام کامپیوتر خرید به خاطر زن صیغه ایش بود به خاطر شورتش بود .. از وقتی که خودم خودم شدم تونستم شکل بگیرم ... الان هم تنها کاری که می تونستن برام بکنن و نکردن... داستان مفصلی داره از اون سال که از خونه انداختنم بیرون بعد برگشتم دیگه با هیچ کس صحبت نکردم قبل اون هم تنها بودم ... فکر کنم سه سال بشه دیگه به هیچ چیزی به اسم خانواده فکر نکردم ... همیشه برام مرده بودن ... من از هیچ کس توقع نداشتم و ندارم .. اما معافی سربازی حق من بود حقی بود که واسه من بود .... اونا کاری می کنن که نشم .... اینه رسم روزگار  .... بهر حال بازی منم اینجوریه...... باید سکوت کرد ..


دوشنبه 28 اردیبهشت 1388
بدم بد

امروز یه جوریه .. از همون اولش یه جوری بود .. تا اخرش هم یه جوری خواهد موند... زندگیم همش یه جوریه .. همه اتفاق های توش یه جوری هستن.. یه سری کمک می کنن یه سری صدمه می زنن یه سری فکر می کنن من خرم یه سری ... ای بابا اما همشون .... 

فشار روم زیاد شده .. خیلی چیزها بهم پیچیده... دیگه ذهنم جواب نمی ده اما همش داره سنگین و سنگین تر می شم ..... سه سال پیش امروز بود اره وقتی صبح بیدار شدم یه کاری داشتم که باید انجامش می دادم ... وقتی بیدار شدم می دونستم که امروز .... اره چند ساعتی بیش وقت نبود ... سه سال پیش امروز پنج شنبه بود ... روزی بود که خیلی خوب بود .. روزی بود که فکر می کردم از فکر کردن راحت می شم . احساس قشنگیه ... به اخر رسیدن به انتها رسیدن وقتی که می دونی همش چند ساعت مونده ... که بری...


یکشنبه 27 اردیبهشت 1388

خیلی وقتا صبح بلند می شم .... 

خیلی وقتا چشا رو وا می کنی و می گی دوباره ... 

                              همیشه رفتن رسیدن نیست
                                               ولی برای رسیدن باید رفت ....... 

 

 

اما باید به چی رسید. باید به جایی بری که بازم بدویی دنبال .... 

اینه خلقت .. 

یادش بخیر سه سال پیش این موقع چه حس و حالی الان کجا و در پی چی .....  

اینه رسم روزگار همچین بازیت بده که گرگ هم باشی بازم بازی می خوری.....


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388
اینه هفته اخر

  ای نازنین . . . .

زمستان را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون تو را به من نشان داد
اما تو را دوست دارم بدون انکه بدانم چرا؟ 

 

 

                                 


شنبه 29 فروردین 1388
سال ۸۸

خیلی وقته ننوشتم . اخرین بارفکر کنم قبل اسفند بود.

اول باید سال نو رو تبریم بگم و بگم هه سال خوبی داشته باشن ......

امسال هم شروع شد از سال 85 که شروع کردم نوشتن تا حالا 3 سال می گذره ......

چند سال عجیب و غریب و هر سالش عجیب تر از قبلش ... هر دفعه دلم گرفت اودم و نوشتم گفتم خسته ام اما چند روز بعد که دلم وا شد دیگه همه چی یادم می رفت ....

من در کل خیلی شادم ، دوست دارم شاد باشم و بخندم و بخندونم... اما همیشه یه چیز درون منو اذیت می کنه و اون اینه که من اونی که باشد باشم نیستم ...... این نا رضایتی همیشه منو عذاب می داده . البته اینو بگم که من جزو یکی از بد شانس ترین ادم ها هستم  البته من به شانس اعتقاد ندارم به نظر من این ادم ها هستن که همه چیو رقم می زنن همه چی بسنگی به عرضه ادمیزاد داره....

تو این جند سال که گذشته من خیلی چیزها رو بدست آوردم اما بیشتر از اون خیلی چیز هایی که باید به دست می اوردم رو از دست دادم .... تو همه چی باختم به هر چی دست زدم نشد می خواستم بالا باشم حالا که محکوبه زندگی شدم باید می بردم اما تو همه چی باختم ..... یعنی واقعا من اینقدر بی عرضه هستم .....؟؟؟

وقتی می شینی و به عقب نگاه می کنی می بینی یه جاده پر پیج بود که تا حالا اومدی اما ای کاش اکثرش رو تو جاده می بودی و هی تو خاکی نمی زدی و به مسیرت ادامه می دادی.....

تا حالا شده بشینی و فکر کنی چرا اخه چرا ؟ این همه واسه چیه من که اخرش نفهمیدم این همه تلاش واسه چیه ؟..... کاش و این دنیا یه سهم هم واسه من بود .. البته یه سهم بزرگ داشتم و دارم اونم اینه که یه تن سالم دارم ......

من به خودم قول دادم  که بعد اون جریانات به جلو برم وقتی قراره باشم پس باید بهترین باشم ..... اما نشد همیشه شکست خوردم همیشه نتونستم جلو برم ... همیشه باختم تو همه چی ... تو کار تو عاطفه ی مرده ام  تو ذهنم ... تو زندگیم ....

بازنده بودن بد دردیه ...

همه چی رو از دست می دی ... دیگه به هیچ چیز امید نخواهی داشت .... همه چی واست پوچ و واهی هست ..میشی یکی مثل من .. محکوم به تحمل و ساختنی ..... ترس تموم وجودم و رو گرقته می خوام اون شجاعت چند سال پیش رو می داشتم که به اتمام  می رسیدم و تموم می کردم ..... آرزو خوب چیزی هست رویا خوب چیزی هست که چند سالی هست از تو ذهن من پاک شد؛انسانها زنده اند و می خوان زندگی کنند هر کی از زندگی  یه چیزی می خواد اما واسه بعضی ها دیگه هیچ چی نیست ، به جایی می رسی که دیگه مغزت کار نمی کنه دیگه نمی تونی راه فراری پبدا کنی نه راه پس داری نه راه پیش ، فقط و فقط ایستاده به دور و برت نگاه می کنی  ....

این سکون همون سکوت می شه و سکوت به درونت می ره و از تو داغونت می کنه می شه سمی که از تو می خورتت حالا کی بخواد بیرون بزنه معلوم نیست.....

                     و سکوت پایان نیست...


جمعه 30 اسفند 1387

عـــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدتــــــــــــــــــــون  

                            مــــــــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک


سه شنبه 13 اسفند 1387
متنفرم

متنفرم..................................................................................................


دوشنبه 12 اسفند 1387
در خرم اباد....

چند روزی هست اومد یه شهرستان ..... 

خیلی خوبه ادم به چیز های زیادی تو تنهایی دور از مشغله فکر می کنه... میبینه که هیچ خبری نیست هیچ جا هیچ خبری نیست..... 

یادم می اد روزی اینقدر سرد و بی احساس بودم که اومد و رفت ادم ها واسم زیاد فرق نداشت اما حالا اینجوری نیست حالا...کمی واسم فرق می کنه بود و نبودشون ...... 

دلم گرفته خیلی بد هم گرفته ای کاش می شد......... 

اینجای کار که می رسه می فهمی دنیا چقدر فرق داره دنیا خیلی خیلی کوچکتر نه شاید هم بزرگتر از اونه که فکر میکنه اصلا نمی شه فهمید که دنیا بزرگه یا کوچیکه ... اینجاست که محک می خوری که چقدر به حرف ه او فکر هایی که می کردی پایبندی .......  

روزی روزی گاری یکی بود که سرد و تنها بود و من بودم .... 

روزی روزگاری یکی بود دیگری هم بود و فکر میکردم تنها نبودم و من هم بودم... 

روزی روزگاری یکی بود هیچکی نبود و بازم تنها بودم نمی دونم این دفعه هم من نمی دونم هستم یا نه.... 

چطوری می شه دوباره سرد شد چطور می شه به این باور رسید که همه یه روز می رن پس بود و نبودشون هم نباید زیاد فرق کنه.... همه می گن که می مونن اما دروغه همه می رن .... همه تنهات می ذارن و می رن............................. 

اینجاست نقطه ای که داره به صفر میل می کنه و می خواد صفر مطلق بشه.... 

خیلی تجربه جالبی هست  می نویسم که اینجا چیکار میکنم چی شد که اومدم... عصر های جالبی .. منی که خودم رو تو کار غرق میکنم که به هیچ چی فکر نکنم اینقدر عصر ها و شب ها وقت اضافه می ارم که حد نداره اینقدر که ......


پنجشنبه 1 اسفند 1387
دلم سوخت......

یه روز خودش بهم زنگ زد..... 

یه روز گفت دوست دارم ..... 

یه روز دیگه نبود...... 

این بود داستان ما......


سه شنبه 22 بهمن 1387
باختم.....

از آخرین باری که نوشتم یک ماه می گذره .......

زندگی مزخرف من.... چرا این روزها تموم نمی شه ، خسته ام خسته .....

مگه مردن چیه...... مگه نفس کشیدن چیه ، خیلی زود تموم میشه ........

می خوم بنویسم از تمامی خودم از همه چی که اتفاق افتاد از همه چیزی که باید بنویسم از همه از دوست و کار و اشنا و خانواده و دختر و همه وهمه همه کسانی که زدن ، همه کسانی که بودن و رفتن همه کار هایی که باید انجام بشه ، همه کارهایی که می شد بشه و نشد ....همه چیز هایی که یک بازنده داره ، زندگی یک بازنده.... وقتی همه کارهایی که انجام می دی و مهر بازنده رو پیشونیت میخوره...اره من باختم من همه چیو باختم.... یک بازنده مجبوره بازی کنه، شاید هم نه مجبور نباشه ......

یک چیز جالب همیشه تو زندگی من بوده و هست ، وقتی واسه کاری فکر میکنم و برنامه ریزی می کنم .... همیشه نشده و اسن نشدن ها می شه ... باختن.....

می نویسم از همون اولش می نویسم ... شاید سبک شم....


پنجشنبه 26 دی 1387

شده پا بشید و بگید اه بازم یه روز دیگه ؟ 

 شده دو روز پشت سر هم اینو بگید ؟ 

شده سه روز چهار روز 5 روز و روز روز و روز همه روز ها اینو بگید ؟ شده صبح اینقدر هل هولکی پا بشید که این حرف رو نزنید اما وسط روز که می رسه می گید اینا کی تموم می شن ؟ 

 

یعنی واقعا همه این لحظات کی تموم می شه ؟ 

 

بعضی وقت ها به جایی می رسی که وای میستی به جلو نگاه می کنی یه راهه که هیچی نداره بر می گردی بازم هیچی نداره همون جا هم که هستی هیچی نمی بینی ؟ اون بالا رو که نگاه می کنی من هیچی نمی بینیم اما مس دیگه شاید چیزی ببینه 

 

چند روز پیش یکی بهم زنگ زد یکی که فکر میکردم تو سرش یه چیز دیگه هست ، اما وقتی گفت تو سرش چیز دیگه ای بوده ،باورم نمیشد اصلا باور نمی کردم پس چرا تو این سال ها حرفی نزده چرا نیومده بگه هم من اشتباه فکر می کردم هم اون ، زندگی خیلی عجیبه خیلی خیلی عجیب !  تو چند روز هم بین من اون دوست حرف های جالبی بر قرار نبود شاید اونم اشتباه می کنه در مورد من..... 

فکر کنم همه چی اشتباه بود، من اشتباها بدنیا اومدم ،اشتباها بزرگ شدم ، اشتباها تو مدرسه رشته ام رو انتخاب کردم و اشتباه کردم دنبال هنر رفتم و اشتباه کردم خواستم خیلی چیز باشم خیلی چیزا یاد بگیرم و اشتباه اشتباه اشتباه کردم که اون روز از اتاقم اومدم بیرون،وقتی می شینیم نوشته های قبلم رو می خونم می گم خوب اینا رو نوشتی که چی بگی از زندگی نا امیدی از زندگی بیزاری تو جرات داری ؟ خوب پس چرا خودتو خلاص نمی کنی ؟  

 

 

این گنده ترین سوال منه چرا من خودم و راحت نمی کنم ؟  

شاید بخوام بگم نه من می جنگم  

شاید بخوام بگم نه گناه داره  

شاید بخوام بگم کسی رو تنها می ذارم  

اما نه من می ترســــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

آره من ترسو شدم از مردن می ترسم، و به خاطر این ترس هر روز داره بدتر می شه هر روز داره بهم بد میگذره هرروز داره خراب تر می شه هر روز هر روز پوچ پوچ پوچ تر می شه ، من برم ده حال دنیا فرقی نداره که می گه اسمون دیگه روشن نمی شه می شه روشن تر از همیشه هم می شه .می گن تو زندگی باید هدف داشت یک بیاد هدف رو مشخص کنه یکی بیاد بگه اینده چه خبره یکی بیاد بگه اره بابا از این خبرا هم هست......... 

حالم دیگه از خودم بهم می خوره.... شدم همش نوشتن و فکر کردم باید یه وقتی عمل کنم باید یه وقتی به جایی برم که باید برم 

دلم می خواد یه روز بشینم یه دل سیر بنویسم که چه می خواستم و چی شدم. چه تو زندگی مادی چه تو زندگی معنوی ......... 

  

 

                                                               پــــــســـــــر ســـــــــــیـــــــــــاه


چهارشنبه 27 آذر 1387
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

داره برف می آد ...  

داره سکوت می آد ..... 

دار همه جا رو سفید می کنه ...  

دارم می ترکم .. چرا زیر این همه بار منتم ، چرا همه چی تموم نمی شه چرا بایدبسوزم و بسازم چرا تموم نمی شه ..  

می دونم چرا هر کی از زندگی یه سهمی داره سهم منم یعنی این ......... 

اما طاقت یعنی چی ؟ ... 

چی دارم می نویسم خودم هم نمی دونم ...  

قاطی کردم ، تموم نمی شه چرا ای خدا ........ خسته شدم ...... بسه دیگه نمی کشم  ....  

یا تموم شه یا باید تموم بشه  

خسته شدم از این دنیا و این روزگار ... 

دمت گرم تمومش کن ....... 

بابا اینجا همه چیزاش مال این ادم ها من نمی خوام می خوام بدبخت تر شم اما نمی ذارم کسی این حال و اوضاع منو ببینه ، کافیمه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  

خودم تمومش کنم ؟


دوشنبه 25 آذر 1387
گاه گاه

سلام  

یا خداحافظ  

واقعا کدوم درسته ؟ 

وقتی دلت تنگ می شه وقتی تمام غم های عالم تو سرتن ٫ وقتی حس می کنی گنده ترین غم دنیا تو دلته ٫ اون وقت می گی چی ؟  

هیچی هیچکس نیست خودتی و خودت ٫ کسی نیست بهت آرامش بده یاد هیچی و هیچکس بهت آرامش نمی ده ای کاش این لحظات یا همیشگی بود یا اصلا نبود ٫ وقتی هست خودتی و خودت به هیچی و هیچکس فکر نمی کنی و به این واقعیت می رسی که هی تو خیلی تنهایی و نه خانواده ات نه دوستات و نه هیچ کس دیگه نیستن ٫ بدون بچه همشون می رن ژی زندگی خودشون و اما تو خودتوی و خودت ٫ دلت واسه خودت عقلت تو راه و چاه خودته ٫ وقتی اینجوری هستی به معنای واقعی زندگی می رسی ٫ می فهمی که همه چی دروغه روز و شب و ادم ها همه دروغن حتی تو خودتم دروغی چون خودتو گول می زنی می گی اینو می خوام اونو می خوام همه رو دوست دارم می فهمی که تمام هدف های زندگی به یه چیز ختم می شن و اون هم مرگه ٫ اره مرگ یعنی پایان اما شایدم پایان نه و شروع یه بدبختی و یه بازی دوباره باشه ٫ اه مرگ چیزی که من کمی لمسش کردم و قشنگ بود ٫ وقتی یاد اون روز ها می افتم می گم چی می شد که می شد ٫ اون روز ها حس خوبی داشتم دنبال هیچی نبودم هیچ چیز و هیچ کس خودم و بودم و خودم ای کاش تمام می شد همش یه بازیه مزخرفه ٫ نمی دونم چرا می ترسم من از درد می ترسم من از همه می ترسم نه متنفرم می دونم که همه یه دورغن خودم هم یه دروغم ٫ منو الکی مدیون کردن ٫ اما پشتوانه هم هستن ٫ پشتوانه هایی ک اگه نبودن شاید من الان اینجوری نبودم ٫ اختناق و نتونستن داره خفم می کنه ¤ چرا من نرفتم چرا برگشتم خونه چرا زندگی رو دارم ادامه می دم چرا الان دارم سرم رو با کار شلوغ می کنم الان اینقدر وقتم رو ژر کردم که حتی به روز ها هم فکر نمی کنم ٫ شاید ۲۰ ساعت در روز ۷ روز در هفته و ۳۱ روز در ماه همه و همه دارن ژیش می ان که من نفهمم کیم ٫ چرا اینجوری دارم زندگی میکنم ای کاش همه چی می ایستاد و تموم می شد این روزگار مال من نیست هر چند به چش خیلی ها موفقم اما نه نیستم نبودم و نخواهم شد ٫ هیچ وقت چون ... نمی دونم دلیلش رو نمی دونم همیشه واسه همه چی از دل و جون گذاشتم ٫ دلم یه ایست کامل می خواد دلم یه جای تنها می خواد ٫ روزی چند نفر دارن می میرن ٫ یعنی چه روزی نصیب من می شه شایدم خودم تمومش کنم می گن خودکشی گناهه می گن خودکشی یعنی جهنم ٫ واقعا جهنم هست یعنی از این دنیا جهنم تر هم هست ....  

نا شکر نیستم دمش گرم قربون اوست کریم برم که تن سالم بهم داد و گفت بدو که دویدن و نفهمیدن مال توئه شایدم بفهمی اما به روی خودت نیار  

ساعات زندگیت رو بگذرون صداتم در نیاد .. تو یکی حقته ... دمت گرم  خدا جون  

 

 

 

دلم گرفته ¤ دارم می ترکم


چهارشنبه 6 آذر 1387
واقعا چرا.....

واقعا چرا .. 

همش چرا و چرا و چرا خسته شدم . بابا خسته شدم ٫ چرا نمی کشه راحت شم ٫ حالم از خودم و این روزگار بهم می خوره ٫ خودم و تو کار غرق کردم که به چیزی فکر نکنم اما نمی شه اخرش که چی ٫ چی می خواد بشه ٫ واسه چی واسه کی برای چی برای اینکه شکم گشنه نباشه ٫ واسه این که .. چی می دونم واسه چی .. وقتی صبح ژام و می ذارم بیرون و این ملت و می بینم که چی واسه چی می دوئن واسه چی دعوا واسه چی محبت واسه چی عشق واسه چی نفرت  اصلا واسه چی نفس کشیدن . چرا دارم نفس می کشم من چه سودی دارم من چی کارایی دارم شایم داشته باشم اخرش می خواد چی بشه ٫ دارم منفجر می شم ٫ دوباره این حال و هوای مسخره اومده سراغم چرا نمردم و راحت نشدم ٫ یعنی واقعا من واسه چی دارم نفس می کشم ٫ واقعا چرا ....


شنبه 25 آبان 1387
دلم تنگیده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....

سلام  

دلم تنگ شده خیلی زیاد  واسه خودم واسه قدیما واسه روز هایی که خودم و بودم خودم  

الان حس می کنم خودم نیستم همش دارم می رم و می ام  واسه چی اخرش که چی 

دلم تنگ واشه اون همه سادگیم واسه اون روز هایی که می دونستم مال این جا نیستم  

می دونستم که اخرش هیچی هستو و دارم بی فایده راه می رم  

روزایی که اینقدر شجاعت داشتم که  خودم همه چیو تمومش کنم  

حس رها شدن  

الان گیر افتادم  ترسو شدم  بی جرات شدم بی بوته بی عرضه دیگه مثل قبل نیستم  

منم شدم یکی مثل همه صبح پاشم و شب بخوابم و نخوام که بدونم چی داره سرم می اد  

خودم رو تو کار غرق کردم صبح تا شب فقط می دوم تا ببینم چی می شه ....  

کسی نیست هیشکی نیست شاید یکی باشه اون خداست بنده هاش که وفا ندارن اما خدا که داره  

اما نا شکری نمی کنم .. هر یچ هست الان خوبه حداقلش اینه که وبال کسی نیستم و رو پام  

وایسادم چند تا دوست  خوب هم دور و برم هستن ٫ باید گفت خدا دمت گرم .. اما چرا می ذاری نفس بکشم از نفس کشیدنم هم خسته شدم . همه چی بسته شده هست ......  

دلم گرفته خیلی بد .....


سه شنبه 14 آبان 1387
دلم تنگیده

دلم تنگیده واسه همه اون زمان های قدیم واسه اون موقع که .. 

خیلی... باید بنویسم که راحت شم تنها جایی که واسه خودم درد و دل می کنم .... 


پنجشنبه 4 مهر 1387
تونستم

سلام

امروز عملی اش کردم ، رفتم و تو اکرام ایتام شرکت کردم ، یه پسر 74 کی اسمش بهزاد  ، نمی دونم کاری درستی کردم یا نه اما دلم یه جوریه ، تا یه سال می تونم ساپورتش کنم . اما سعی می کنم . چرا اینقدر زور می زنم که زندگی کنم ، من زندگی نمی کنم اصلا نفس کشیدن من هوا حروم کردنه ........

این دنیا همش پوچه پوچه ....

چرا همه ما صبح تا شب می دوییم ، چرا همه از صبح می زنن بیرون ، شب می رن خونه ، چرا همه ازدواج می گیرن ؟ چرا همه چه دار می شن ؟ چرا همه آخرش می میرن ؟ اخرش که چی ؟

منم مثل همه ، دارم هوا حروم می کنم که چی ؟

چرا هر روز جراتم داره کمتر می شه؟

چرا اون اوموقع تموم نشد ؟

ای کاش، زمان کمی می ایستاد ، کاش همه چی از اول می شد ؟ چرا این چندین سال زود رفت ؟ هیچی نفهمیدم ؟ چرا عقبم ؟

بعضی وقت ها می خوام بگم خدا ازت متنفرم ؟

اما بازم دمش گرم حداقلش سالمم وبال کسی نیستم......

خسته ام خسته .....


دوشنبه 1 مهر 1387
من اومدم........

سلام

بعد از مدتها می خوام بنویسم  احتمالا از این به بعد زود به زود بتونم بنویسم ، خیلی وقته که گذشته از اون روزا از اون موقع ها از اون روزی که خواستم برم و نتونسیم برم و از ماجراهای بعدش و از اول تابستون امسال که دوباره خواستم برم اما بازم نشد ...

امسال تابستون عجیب تر نسبت به سال های قبل بود ، آدم هایی رو دیدم که قبلا  فکرشم نمی کردم همه چیز عجیب و غریب داره جلو می ره ، نمی دونم چرا اینجوریه هیچی دست من نیست من فقط بازیگرم ، کارگردان یکی دیگه هست ، همیشه ادعام این ب.ده که من بازیگر خوبی هستم اما الا حس می کنم داره باهام بازی می شه ، کاگردانم هم خداست ..................

داره باهام بازی می کنه یه افسار انداخته دوره گردنم منو این ور اون ور می بره ، همه چی و همه اتفاقی واسم افتاد ........

الان نمی ئونم به کجا رسیدم تو پوچی خودم غوطه ورم اما بازم دارم جلو می رم نمی دونم واسه چی این کارو می کنم اما دارم جلو می رم سعی می کنم با قدرت جلو برم نمی خوام کسی از دور و بری هام از توم خبر دار بشه .

الان ماه رمضونه ، از 7 ، 8 سال پیش یه چیز و تو تلویزیون می دیدم و همش دلم می خواست انجام بدم تا حالا که فرصت نشده اما این هفته می رم و انجامش می دم . از اون بچگی ارزو داشتم که این کارو بکنم الان حس می کنم این توان رو دارم ، هر سال اکرام ایتام دارن . می خوام برم سرپرستی یه بچه رو به عهده بگیرم

من که محبت رو تجربه نکردم می خوام به یکی دیگه هدیه بدم ، هر چند کم و در حد توان اما می خوام ، دلم می خوام خیلی  زود بابا بشم و یاد بگیرم چه جوریه ...............

اما نمی دونم چرا دلم می خواد این کار و بکنم....

تو همه کار ها این سوال تو ذهنم هست .

آخرش که چی ؟


شنبه 29 تیر 1387

یک روز بعد

نمی تونم بنویسم

روم نمی شه همش

یه سری حرف بچه گونه با چه رویی می ام و دذم از همه چی می زنم خودمم نمی دونم

چرا من اینقدر ر روام ......


سه شنبه 4 تیر 1387
دلتنگییییییییییی

سلام

به همه

می خواستم بیام تو نت بنویسم کلی حرف داشتم اما نمی دونم چی شد مجبور شدم همه رو بخورم ٫ من گفتم روز تولدم می رم اره دلم هم می خواد برم کمی تردید البته بهش بگم ترس هست که منو از مردن می ترسونه ٫ تو این روزا به اجایی از نفرت از ادما می رسم که حد نداره اما کمی اروم می شم و می گم رسم زمونه همینه

اها ٬ تو این دو هفته کلی بلا سرم اومد از زیراب زدن منو ٫ چرت پرت گفتن پشت سر ادم گرفته تا  دانشگاه و زندگی کلی مسخره بازی دیگه ٫ اما در کل دلم می خواد برم ٫ وقتی ادم دلخوشی دلبستگی اصلا واسه چی که چی بشه ٬ وقتی زور می زنمی تلاش می کنی می خوای بقا داشته باشی اما می بینی نمی شه اونوقت چی ادم باید چیکار کنه می گه خدا دمت گرم اما خودم و می کشم مه بقیه نبینن من بازنده این بازی شدم .....


چهارشنبه 22 خرداد 1387
به هر حال

به هر حال هر چی بود داره می گذره و جنگی می شه .... دلم می خواست می نوشتم اما دور و برم شللوغه  نمی شه نوشت به زودی بیشتر می نویسم اما همینجوری جلو می ره و بهش نزدیکتر می شم و باید رفت ...

همه چی داره دست به دست هم می ده که این رفتن زودتر اتفاق بیفته ....


یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
امروز ٫ همون روزیه که باید می شد اما نشد ....

سلام

بعد مدتها خیلی خیلی زیاد دارم می نویسم

امروز ٫ همون روزیه که باید می شد  اما نشد چون نمی دونم چرا که این طور شد

دقیقا دو سال پیش همین روز همین امشب من رفتم که برم اما نشد که برم ٫ خریت یا سهل انگاری یا اینکه خدا خواست بمونم تا بکشم تا ایقدر بکشم که بفهمم اره .......

چد روزیه که همش به خودم می گم چرا اون شب اون لحظات کمی طاقت نیاوردم و نخواستم که برم ٫‌من رشد کردم فهمم هم رشد کرد سنم هم بالا رفت اما هیچی نشد ٫ ۲ سالم شد زبون وا کردم . ۷ سالم شد چشم وا کردم . ۱۵ سالم  شد تنهایی را مزه کردم ٫ ۱۷ سالم شد سیاهی رو تجربه کردم و پوچ شدم و فهمیدم که چیزی جز پوچی تو زندگی من نیست هر سال گذشت و بدتر شد . بد و بد و بد ..... می گذشت و بدتر می شد .... تا اون سال گفتم که تمومه من نمی دونم چم بود نه عاشق بودم نه عارف نه زاهد بودم نه کافر فقط خودم و بودم و خودم اما نشد اما حالا دیگه از نشدن خسه شدم ..... کمی ترسو شدم ..... من ۲۸ تیر چندین سال پیش چشام وا شد پیش خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه نتونم نشه حتما می رم ٫ کلی حساب و کتاب دارم که صاف کنم نمی خوام مدیون بمونم ٫ ممکه چند روز بعد پشیمون بشم اما می خوام که تموم کنم اگه نتونم ....... از الان می نویسم می خوام همش بویسم واقعا بریدم همه چیم به ته رسیده  دیگه هیچ چی ندارم ... اخه نداشتم اما فکر می کردم که دارم الان اصلا ندارم ... زندگی یه بازیه یه بازیه سخت یکی مصدوم و زود باید تعویض بشه ... و من اگه خوب نشم باید تعویض بشم .... نمی دونم چی می خوام اما دیگه هیچی نمی خوام نه مادی نه معنوی می خوام برم فقط ٫ از عالم و ادم خسته ام ٫ چند سال پیش گفتم مرگ یعنی آزادی ........ میام و از روزهای عجیب و غریبم تعریف می کنم ......


جمعه 16 فروردین 1387

سلام

بعد مدتها برگشتم

چقدر زود گذشت این همه روز ٫ دلم واسه نوشتن تنگ شده ٫ چرا وقتی آدم از مرگ هراسی نداره هیچوقت نمی میره اما دلبستگی که تو زمین پیدا می کنه .........

نمی دونم دلبستگی پیدا کردم یا نه ....

می ترسم ......


سه شنبه 30 بهمن 1386

سلام

بعد چند وقتی می ام .......

بعد چند مدتی که مثل باد گذشت

زندگی مثل باد می ره واسه اینکه قدر لحظه رو نمی دونیم چرا ادما همش به دنبال بعد هستن هیچکس الانش رو دوست نداره همینه که ماها وقتی فرصت هامون رو از دست می دیم می گیم حیف شد باید واسه حالا بود ٫ باید با حالا عشق و حال کرد ٬ الان و باید چسیبد

باید از الان نهایت استفاده رو برد

باید از الان عشق کرد تا هر وقت که می شه باید از الان بدونیم که مرگ هست ..

همه چی لذت داره ٬ باید نهایت استفاده رو برد .................

البته من نمی تونم ..... چرا؟

 


یکشنبه 2 دی 1386
ددددددددققققققققققققققققققققققققققققققق

وای چه احساس قشنگیه که آدم تو دفترچه خودش واسه خودش می نویسه اما کاش کمی سبک بشم  واقعا خیلی از خودم متعجب شدم اصلا هیچی برام مهم نیست اصلا برام روزها و هفته مهم نیستند مهم ترین تصمیمی که می گیرم واسه هفته بعده

زندگی برام هیچ شده  و پوچ

من هر سال یه دوره ای برام پیش می اد اخر سال دوباره نزدیکه داره پش می اد می دونم که دو باره همون حس ها و افکار رو خواهم داشت نمی دونم بگم خوشحالم گم ناراحتم گم چیم فقط اینکه داره ثانیه ها جو می رن و من نمی دونم چه کنم ..... دارم می ترکم


یکشنبه 25 آذر 1386
سلام
وای که خیلی وقته دلم می خواست بیام بنویسم بنویسم بنویسم
اما چه می شه کرد که تو زندگی غرق شدم
داره زمستون می اد اه چه متنفرم از این زمستون  همیشه همین بوده و.قتی به این جای سال می رسم حالم از زندگی بهم می خوره  حس و حال هیچی نیست باید تحمل کرد شدم زندونی که معلوم نیست تو چی اسیره دارم می ترکم دارم می میرم  بازهمون قیافه خندون رو به صورت دارم و همه می بینن وقتی به پرواز فکر می کنم یه لذت خاصی دارم اما چه کنم که از ارتفاع می ترسم  می خوام یه مدت خودم و باشم و تنها الان نمی دونم روزها چه جوری می گذرن فقط می دونم روز شب می شه شب روز و من دارم دارم در جا می زنم .و زمان داره جلو می ره قاطی کردم بد هم قاطی کردم یه موقعی اینجا می نویشتم برام خوب بود الان دیگه وقت ندارم اینجا هم بنویسم  می آم باز هم می آم

سه شنبه 24 مهر 1386

چند روزی خیلی دلم می خواست بیام تو نت و بنویسم وقتی می نویسم حال می ده شاید هم نده نمی دونم چه حسی دارم اما اینقدر تو این دنیا غرق شدم که نگو ٫ کاش کمی می شد زد بغل و از کنار به قضیه نگاه کرد همه چی دو باره پیچیده حال می ده ٫ دهن ادم سرویسه هیچ غلطی هیچ فکری نمی تونی بکنی ٫ اما من همیشه من هستم من همیشه می مونم برای خودم هیچ وقت خم شدن کمرم رو نمی ذارم کسی ببینه ای کاش ....

کاش می شد رفت یه جایی که کسی نبینه و خم شی و .... اما هیچ جا خدا که هست ٫ اون می بینه دلم گرفته بد جور هم گرفته هیچ کی . هیچ چی لذت نمی دن کاش تموم بشه

یه روز یه پیشگو به من گفت ۸۳ سال عمر می می کنم یعنی چی یعنی باید ۶۰ سال دیگه بکشم یعنی ۶۰ سال باید عذاب بکشم .. خدا کنه این نباشه هر چی زودتر بپری زودتر خلاص می شی

 


دوشنبه 2 مهر 1386

یک سال اندی گذشت ٫ باید نوشت اما حالا نه سر فرصت خیلی حرف هامونده ٫دلم گرفته ٫ خیلی غرق شدم ٫ تو چیزی که بهش می گن زندگی تو چیزی که صداش می کنن رزوگار ٬ روز و شب پیش می ره به این نتیجه می رسی که همه چیز پوچه همه چیز به درد نمی خوره که همه چیز یه بازیه مزخرفه ٫ چیزی به اسم جون و پول  که همه دوسش دارن ٫ نمی دونم چی بگم ٫ خیلی وقتها که بالای یه بلندی می رم می بینم که چقدر فاصله بین بودن و نبودن کمه ٫ خیلی خیلی کم یکی می میره اما یک لحظه پیش زنده بود ٫ اما روزگار پیش می ره ٫ جالبه همه چی جالبه ...


سه شنبه 20 شهریور 1386
خیلی وقت بود اینوری نیومده بودم هر دفعه می ام می گم دیگه می نویسم ٫ وای یک سال گذشت ٬یک سال پیش همین موقع ها ٫ خیلی جالبه ٫ این روزگار لعنتی بالا و پایین داره خیلی قشنگ داره سرم می آره ٫‌هر روز از خودم می پرسم چرا من هستم ٫ چرا صبح پا می شم و می رم سر کار و چرا و چرا و چرا ؟.......................

جمعه 5 مرداد 1386
مرگ به همین آسونی

من هر وقت اومدم از نا امیدی گفتم ..

یه داستان جالب ..

دوست من یه دوست دختر داشت ۲۷ ساله ٫ خیلی خوب خانم ٫ همه چی خوب ٫ شغل خوب و ورزشکار ٫ می ره آرایشگاه می گه قلبم و .. ایست قلبی می کنه ..... تو همین حین خون هب مغز نمی رسه و به کما می ره و هفته بعد از دنیا می ره به همین آسونی ..

نمی دونم بخدنم یا گریه کنم ٫ به همین آسونی یکی رفت.......


پنجشنبه 10 خرداد 1386

امروز دهم هست پارسال همین موقع داشتم تو خیابون ها ول می گشتم م یخ واستم زودتر بیام و بنویسم بنویسم از اینکه چی شد که نشد چی شد که من هنوز هستم  و هنوز از اینکه نرفتم خسته ام

زندگی من شده یک صبخ تا شب کردن یک وقت گذرونی و کار کردن بدون هدف بدون هدف جلو می رم تا اینکه با مخ به دیوار بخورم می دونم که به همین زودی ها کم می ارم خسته شدم حتی خشته تر از پارسال هیچ دل خوشی به هیچ چیز ندارم ٫ از آسمون وزمین بدم می آد کاش صبح فردایی نباشه که واسه من بهتر باشه ٫ اما من باید بمونم من رو محازات کرده به موندن برای زجر کشیدن ٬ کمی می ترسم که بپرم ٫ اما باید پرید ٬ چیزی که سود نداره باید یه روزی تموم شه پس کی هنوز خودم هم نمی دونم ٫ چه رروزهایی بود که می دونستم جرات دارم که بپرم و وقت مقرر کرده بودم و پریدم اما بالم شکست و دیگه حتی نتونستم سر بالا بگیرم چه اینکه بپرم


پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386

داره یک سال می شه ٬‌یک سال از پارسال گذشته ٬یک سال یعنی ۳۶۵ روز یعنی یک عالمه روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و لحظه و کلی چیز دیگه ٫ اما فرقی داشته یا نه ٫ یعنی چیزی  عوض شده ؟ یعنی بهتر شده یعنی....

نمی دونم دوباره تو هپروت خودم غرق شدم ٫ دوباره دارم جدا می شم ٫ دوباره توی خودم دارم عرق می شم ...

ویه عالمه دوباره دیگه که داره دوباره تکرار می شه ٬ خسته شدم از این همه دوباره


یکشنبه 19 فروردین 1386
وقت ندارم ٬ بنویسم . اما در همین حد که وقت دارم ٫ دارم تو سر پایینی با قدرت و سرعت زیادی می رم ٫ فکر کنم همین نزدیکی هاست که با صورت به ته دره بخورم ٫ مطمئنم که می شه ٫ خیی جالبه ٬ هیچی با  هم جور نمی شه همش ضد حال پشت ضد حال ٫ همش بد بیاری ٫ باید فکر کنم چه کنم شاید پایان که جدیدا خیلی بهش فکر می کنم ..............

شنبه 11 فروردین 1386
سال نو مبارک

سال نو مبارک

سال جدید هم اومد و یک سال گذشت ٫۱۲ ماه ٫۳۶۵ روز و کلی ساعت و دقیقه و نمی دونم چی شد ٫ سالی نه خوب و نه ... نمی دونم بد اسمش رو بذارم یا نه چون امسال از سال گذشته بدتر می شه ٫ دلم تنگ شده بود روزگاری بود که هر روز اینجا می نوشتم شاید سبک می شدم اما حالا دیر به دیر می آم روزهایی رو که می شه گفت مرگبار روزهایی که خنده داشت و شادی همش رو تو اینجا نوشتم ای کاش ......


دوشنبه 21 اسفند 1385
ای کاش

برگشتم ٫ خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ٫ اما نمی شد ٫ داشتم یه دوری تو این چند وقته تو بلاگ می زدم ٫ نمی دونم چرا هیچوقت نبوده بیام بنویسم که برام خوب شده ٫ همه چی بد بوده ٫‌همیشه شاکی بودم ٫‌همیشه گلایه داشتم ٫ همیشه خسته بودم همیشه درمونده بودم همیشه به فکر فرار بودم همیشه همیشه همیشه .....

الان هم همینطور ٫ شاید بشه گفت ٫ دومین شکست گنده رو حالا خوردم ٫ همچیم دوباره به نابودی رفت ٫ مهم نیست عادت شده ٫ ولی خسته ام خیلی هم خسته ٫ چند بار فکر رفتن به سرم زده ٫ اما زود محو شده ٫ همه چی دارم ٫ قرص هایی رو که خریده بودم رو هنوز دارم ٫ به اندازه کافی برای یه خواب طولانی ٬ برای اینکه برم و همه چیو فراموش کنم ٫ کاش همه چیو می شد فراموش کرد ٫ کاش می شد ٫ رفت و نموند ٫ شدن که می شه فقط کمی عرضه می خواد که باید به خرج داد ٫ چرا تمومش نمی کنم ٫ به نظر خودم اگه کمی دین نداشتم تمومش می کردم ٫ چون احتیاجی به موندن نبود ٫ مثل ۱۰ ماه پیش که با همه صاف صاف بودم ٫ با خیال راحت می خواستم برم ٫ که نشد ٫ یه موقعی بود اگه توم داشت می سوخت ولی ظاهرم هنوز می خندید ٫ ولی دیگه نمی تونم ٫ نمی دونم چرا اینجوری شدم ٫ خیلی بده ٫ دلم می خواست باز ظاهر و نگه می داشتم که دور و بری هام سوختن من رو نمی دیدن ٫ باعث افت من هست ٫ من همین من نباید هیچوقت .... شیر رو دوست دارم چون وقتی داره می میره می ره جایی که هیچکی نیست ٫ تا اینکه غرورش نشکنه تا اینکه خفتش رو نشه ٫ می خوام شیر باشم ٫ همیشه شیر بودم ٫ سوختن من هم برای خودم هست ٫ کاش بشه خندید کاش............................. 


سه شنبه 1 اسفند 1385
کارم

اومدم ٬ دوباره با حرف های نا امید کننده اومدم تا بگم بازم شکست خوردم ٬ اومدم بگم باز هم یه بازی دیگه رو باختم ٬ این بازی هم داره نفس های آخر رو می کشه ٫ اومدم بگم بازم باختم

یادم پارسال این موقع یه سری اتفاق های بد واسم افتاد یادم می آد اون دوره فکری از همین موقع ها شروع شد یادم می آد تصمیم داشتم که نباشم از همین موقع ها شروع شد ٬ یادم می آد ... حالم از زندگی بهم می خوره

امسال یه روز خوش به خودم ندیدم و سال بعد هم همینطور و سال های بعد هم بازم همینطور ٬ دلم هیچ چی نمی خواد دلم کمی آرامش فکری می خواد ٫ تو این چند وقته خیلی حرص خوردم خیلی عصبانی شدم خیلی خون جیگر خوردم .. اما آخرش شکست خوردم

۳ ماه پیش حوالی آبان یکی از بچها قدیم بهم زنگ زد و گفت دارم یه کار می کنم می آی بازی کنی گفتم نه ٫ ولی به اصرار یکی دیگه از بچه ها رفتم سر کارش ٫ قرار بود فقط کارش رو روتوش کنم اما نمی دونم چی شد که تو جریان کار افتادم و نمی دونم چی شد که بازی کردم نمی دونم که چی شد که شدم کارگردان و نیم دونم که چی شد کار رو هم نوشتم یا اصلا دوباره نوشتم. خلا صه افتادم تو این جریان  تو کار من فقط یک نفر تا حالا کار کرده بود ٬ بقیه از بیخ عرب خودم و کشتم و اصول اولیه و بازی کردن و دیالوگ گفتن و خلاصه همه چیو یاد دادم ٬ اما اشتباه کردم و به حرف یکی تکیه کردم........ کار داره شهید می شه ٬‌نتونستم اجرا هایی رو که می خواستم بدست بیارم ٫ نتونستم ٫ سر این کار همه چیم تو این چند ماهه رو از دست دادم ٫ دانشگاه مشروط شدم ٫ یه کار رو از دست دادم ٫ خلاصه خودم رو غرق این کار کردم ٫ به کاری که کردم اعتقاد دارم متن رو دوباره نوشتم .... اما همیشه مثل حالا جواب نگرفتم

دوباره باختم هیچ خیالی نیست ٫ اگه عرصه بهم تنگ بشه ٫ اخه از چند حای مختلف خیلی داه بهم فشار می اد ٫ اصلا کار مهم نیست مهم اینه که زحمت هام به هدر رفت ٬ من اونا رو از کجا به کجا رسوندم ٫ اما جواب نگرفتم .....

حالم بهم می خوره از این زندگی ٫ شاید همه بگن این کار بود ٬ یا شکست داره یا برد اما به هر حال برای من برد مهم نبود ٬ برای من خود مسئله مسدله هست که نمی دونم چرا اینجوری شده !

همیشه بازنده منم ٬ اما اول حریف رو شکست می دم بعد می میرم .....


چهارشنبه 11 بهمن 1385
امروز بعد دو ماه جون کندن یه نتیجه کوچولو گرفتم ٫ یه کار کردم که ای تونستم کمی نتیجه بگیرم ٬ احساس غرور می کنم ٬ اما ممکنه کارم زود شهید بشه ... فعلا باید بیام مفصل توضیح بدم

شنبه 7 بهمن 1385

دو تا چیز همیشه سخته:

یکی انجام دادن یه کار

دومی به یادآوری کارهای شکست خورده

اما از این دوتا سخت تر کشیدن هر دوتاشونه مخصوصا اینکه بخوای ونتونی کارت رو تا تهش بری من می نویسم که یادم بیفته که می خواستم بکنم و اینکه نکردم پیش خودم به یه نتیجه می رسم اینکه .......

ای کاش...

این ای کاش حالم رو بهم می زنه چون مال..... اماادمی با ای کاش زنده هست

ای کاش منی وجود داشت تا با همین من فردا . پس فردا رو فتح می کردم ٫اما همین من مال حالا هست مال همین حالا نه فردا نه پس فردا می شده که همین امروز و فرداهاتموم بشه و تو چشم وا کنی و ببینی دستت به هیچ جا بند نیست یعنی مردی

و مرگ پایان است


دوشنبه 2 بهمن 1385
سلام
باز هم نمی تونم بنویسم وقت نیست که بنویسم ٫‌حرف زیاد دارم دارم دق می کنم حالم گرفته است ٫ هیچی سر جاش نیست کاش بشه

یکشنبه 24 دی 1385
خیلی خیلی سرم شلوغه اینقدر که خودم هم گیج شدم ٬ هم امتحانا هم ... هم .... هم ... همه اینا هستند نمی شه یه چیز خاصی فکر کرد ... می نویسم به زودی

دوشنبه 11 دی 1385
ای ....
امشب خیلی حالم گرفته هست ٬ نمی دونم این چه بازیه مسخره ای هست که زمونه در می آره کاش می شد که نشه ٬ یه رز می شه پاشی و ببینی همه چی از حرکت وایساده ٬ داره می ره جلو هیچ و پوچ داره می ره جلو ٬ تو این چند ماهه یه کارایی کردم که از حال خودم در بیام (اما زمستون اومد)ولی هیچ فایده ای نداره ٬ نمی تونم با کسی حرف بزنم ٫ هیچ کسی نیست که بشه بهش اعتماد کرد و حرف زد کاش می شد  خدا بیاد پایین و بگه چته اونوقت کلی حرف واسه زدن داشتم ٬ قد بودن مغرور بودن خود خواه بودن هم بده اما نمی دونم چرا من دارم ٬ اصلا حال و حس ندارم ٬ بخوام بنویسم ٬ همش از نفرتم می نویسم ٬ همش از این می نویسم چرا من نمردم چرا من زنده بودم ٬چرا الان جرات کشتن خودمو ندارم ٫ مثل ترسو ها فقط حرفش رو می زنم٬...

شنبه 9 دی 1385

می نویسم...


سه شنبه 28 آذر 1385
امشب من

ای وای از این دور و زمونه ...

ای وای از این دل گرفته ...

دلم می خواست ٬ یه خورده حرف بزنم اما چه فایده ! چی می خواد بشه ٬ تو این چند وقته هر چی بوده خوب بوده اصلا چیز بدی نبوده

که بخوام ازش بنویسم ٬ خوبی این اتفاقات اینه که بد نبوده ٬واسه من هم اینکه چیز بدی رخ نده کافیه .

وقتی بد نباشه یعنی خوبه ٬ بعضی وقتها پیش می اد که بخوای برگردی عقب٬ به گذشته فکر کنی ٬ امروز یه خورده به عقب برگشتم و فکر کردم چرا  برگشتم خونه ٬ نمی دونم البته می دونم همش فکر کنم دو تا دلیل داشت ٬ یکی حرف یکی از بزرگتر ها بود که یه جورایی یه تضمین هایی رو داد که بعد زد زیرش ٬ یکی هم که یکی از دوستان یه میل بهم زد که بدجوری دلم و سوزوند٬ برگشتم که ثابت کنم خیلی گنده تر از این حرفام٬ اما نمی دونم می تونم ثابت کنم یا نه.....

اما چرا نمی خوام ٬البته نه اینکه کاملا نخوام ولی خیلی کم شده ٬ با اینکه با اون موقع هیچ فرقی نکردم ٬ اون موقع همه فکر می کردند که من عاشق شدم اما فکر نکنم البته ... یه مسئله ای هست ٬ که شاید بعدا بگم٬ یا بعضی می گفتن به خاطر شرایط پولی هست ٬ اما نه تازه فهمیدم که چرا خواستم تموم بشه ٬ بحث فکری یه چیزیه و یه چیز دیگه که اون موقع داشت داغونم می کرد ٬ چیزی که بهش افتخار می کردم اما به سرم اومد ....

برام خیلی درد داشت ٬ مثل خوره به جونم افتاده بود٬ داشت منو له می کرد ٬ نمی دونستم باید چیکار کنم ٬ اما به هر حال گذشت ٬ اما افتخار می کنم اگه بخواد بدتر بشه اینقدر راحت می رم ٬ بدون هیج ترسی همونجوری که راحت  اون شب اون چیزا رو به زور می خوردم بدون اینکه به چیزی فکر کنم راحت راحت ...... الان همونجا نشستم که داشتم می خوردم ٬ همه چی داره یادم می آد ٬ نمی دونید چه شب قشنگی بود٬ اما قشنگ تر می شد که من از اون اطاق در نمی اومد ٬ همش کاش هست ٬ ولی بعضی از این کاش ها به حقیقت رسیده اند ...

                                                 صدای دیروز                   سکوت امروز               مرگ فردا            هستم

                                                                        من پسر سیاه هستم من ٬من هستم

 


دوشنبه 27 آذر 1385
چیزی ندارم

ای کاش........

واقعا دیگه ای کاشی واسه من وجود نداره ٬ خیلی جالبه دلم می خواست .. اما نه چیزی نمی خواد .

همه چی همینجوری جلو می ره ٬ نمی دونم چرا اصلا به پس فردا فکر نمی کنم ٬ همش فردا و امروز و حال رو تو ذهن دارم

خیلی حالبه تو هیچ چی جلو می رم ٬ برام هیچ اهمیتی نداره که چی می خواد بشه ٬ حالا دارم زندگی می کنم ٬ حالا می فهمم

که چه خبره ٬ باید جلو رفت و دید باز چه خواهد شد ٬اصلا مخم نمی کشه ٫مگه تا حالا کشیده که بخواد دفعه دومش باشه .......

دلم می خواست می نوشتم اما چیزی واسه نوشتن ندارم .


شنبه 25 آذر 1385
من برگشتم .....

من بر گشتم بعد مدتها می خوام دوباره بنویسم نمی دونم که دوباره تو این بلاگ یا تو اون یکی بلاگ بقیه رو بنویسم اما چون ادرس این بلاگ رو  دو سه تا از دورو بری ها می دونن باید تو اون یکی بلاگ بنویسم !

خودم هم نمی دونم چی شد که تمومش نکردم شاید ترسیدم شاید مسئله انتقام منو سر پا نگهه داشته ٬انتقام از چی و کی بماند ٫ چند تا هستند که خیلی چیز ها رو ببیند و بکشند ٫ اما نه انگیزه این کار هم زیاد قوی نیست ٬ نمی دونم چی شد که همش از سرم پرید اما باز حالا هر چند وقتی پیش می آد که برم سراغ قرص هام و نگاهشون و کنم یاد چند ماه پیش رو بکنم و خیلی خاطراتم یادم بیاد و نفرتم خیلی بسشتر بشه ...

همیشه فکر می کنم که اگه خوام کم بیارم تمومش می کنم و می دونم که می کنم ..

چون اون شبی که داشتم اون چیزا رو می خوردم هیچ حسی نداشتم فقط می دونستم که باید بخورم می دونستم که قراره صبح رو نبینم می دونستم که نفس های آخره نه می خندیدم نه ناراحت بود فقط با زور همش رو خوردم .... ای کاش ....

تو این چند ماه که بر گشتم ٫ به خودم مثلا سرو سامون دادم ٬ سخت جلو می ره اما جلو می ره ٬ دارم آدم می شم ٬ لوحی از خاطرات و شیرین و نفرت از گذشته .... همه فکر می کنند ... نمی دونم چی فکر می کنند ٬ خیلی وقته به هیچ چی فکر نمی کنم ٬ نمی دونم چرا اصلا هیچ چی برام مهم نیست یعنی هیچ چی هیچ چی برام مهم نیست ٬ دلم نمی خواد به هیچ چی فکر کنم ٬ هیچ چی فکرم رو مشغول نمی کنم ٬ دلم برای گذشته تنگ شده اما هیچ وقت من برای گذشته نبودم من همیشه واسه حالا بودم همیشه به حالا فکر کردم همیشه الان رو خواستم همیشه واسه حالا فکر می کردم ٬ احساس رو دفن کردم ٬ فرستادم ته ته ...

من از مهر برگشتم خونه ٬ یک کلمه با هیچ کی حرف نمی زنم ٬ من دارم تو مثلا خونه خانوادگی مجرد زندگی می کنم ٬ یه کاری هم جدیدا در حق من کردن که شنیدن داره ٬ بعد هزار جور زحمت تو نستم یه آشنا واسه سربازی پیدا کنم ٬ که مثلا بابا فهمید از طریق یکی پیغام داد که من می رو با یارو صحبت کنم ٬ اخه باید کاری رو که چند سال پیش می کردن نکردن و الان قانون طلاق برداشته شد و من بدبخت شدم

خلاصه رفته اونجا و خبر رسیده که با یارو گفته که بگه نمی شه ٬ خوب می بینید که .... البته من دوباره دارم تلاش می کنم اگه نشه خودش قبر خودش رو کند .... من خر باش که الکی قبول کرد . من خودم خرم که اعتماد کردم ٬ این همون چیزی هست که همه بهش می گن خانواده ٬ نه من هیچ وقت نداشتم و نخواهم داشت ٬ من همیشه تنها بودم و می دونم که تنها میمونم٬ البته اونقدر این مسئله سربازی  منو عصبانی نکرد چون دیگه برام هیچ چی مهم نیست فقط شب رو روز می کنم ٬ من از اون روزی که باید می مردم  و نمردم دیگه مردم .......

                                                                                                  من صدای دیروز سکوت امروز و مرگ فردا هستم ....


چهارشنبه 22 آذر 1385
من برگشتم که بنویسم که چه شد که نرفتم جه چه شد که هستم که چه خواهد شد

سه شنبه 14 آذر 1385
همه می آن می رن هیچکی برام  پیغامی نمی ذاره بابا هر اومد ورفتی یه حرف داره ..... 

شنبه 4 آذر 1385
خوب بالاخره بعد چند ماه می خوام دوباهر بنویسم و دوباره شروع کمن می خواستم تموم بشه البته نمی شه @ جایی به اسم دفترچه خاطرات وجود داره که یاد گذشته می اندازه و همه چی یادم می مونه

جمعه 5 آبان 1385
بعد مدتها می نویسم قرار بود اخرین کامنت رو بذارم ٫ نمی دونم بشه یا نشه دل کند از این دنیای مجاز و دروغ کلی حرف مونده نمی دونم کی وقت می کنم بنویسم ولی در اوبین فرصت این یک ماه رو جبران می کنم

شنبه 25 شهریور 1385
برای بار اخر

بالاخره پایان رسید بعد مدتها می نویسم اما برای بار اخر و در اینجا د رجایی دیگر ادامه خواه داد .....

تو این چند هفته یه مسافرت و کمی خاطرات تلخ و شیرین داشتم یه مرگ جلوی من و یه نجات ..

برگشتم به خونه دیگه برگشتم ٬ اما می دونم که دوم نداره می دونم اگه بمونم دوباره سراغ انتها می رم دوباره به ته فکر می کنم یک کامنت دیگه هم می نویسم برای وداع از این بلاگ .....


پنجشنبه 9 شهریور 1385

دیگه حس نوشتن نیست ٫ وقتی شروع به نوشتن کردم می خواستم که جایی باشه که وقتی می خونم بدونم چه تصمیم داشتم به چی فکر می کردم برای چی فکر می کردم ٫ اره تونستن و نتونستن ٫ خندیدن و گریه کردن ٫ رسیدن و نرسیدن ٫ همه و همه به دنبال هم برای من بود اما من نمی دونم چی چرا و چطور برام اینجوری شد ٫ من اصلا مثل اونای دیگه نیستم من همیشه فرق داشتم من همیشه بدترین برام بود در کنار بهترین ٫ من تو این دو ماه بهم سخت نگذشت اصلا بهم فشار نیومد ٬ دلم برای خودم اصلا نمی سوزه چون هیچ دردی احساس نکردم ٫ دیروز یک اشتباه بد کردم دو ساعت رفتم خونه ٫‌تو اون دو ساعتی که بودم ایندفعه دعوا نشد ٬اما خیلی چیز ها یادم اومد ٫ شب های تنهایی ام که برای خودم رو کاغذ می نوشتم ولی اخر سد همه رو پار می کردم نکنه دست کسی نقطه ضعفی بیفته ٫ اون روز دعوا ٫ اون شب اخری که چرا شب اخر نشد اخر رفتن من خیلی بی سرو صدا بود شبی بود که برام لدت بخش ترین شب بود ٫ اما از چند روز بعدش شروع شد همه خاطره های بد برام رقم خورد همه چی فرق کرد ٫ من بلیطم رو خریدم و همراهم نگه داشتم اما با اتفاق هایی که برام افتاد از رفتن صرف نظر کردم ٬ باز اتفاق بد برام افتاد ین بار باز فکر رفتن به سرم زد ٫ رفتن و نرفتن فاصله اش یک چند ثانیه نه یک ثانیه نه یک لحظه کوتاه هست که باید اون رو حس کرد و من داشتن حس م یکردم اما از شانس بد نشد ٫ این بار هم مثل گذشته ٫ انجامش می دم ٫ نمی دونم چه کنم ٫ هر چی هست  و باشه منم هستم حال باید دید که چه می شه ........................

من هیچ دردی ندارم من هیچ ناراحتی ندارم من هیچ چی ندارم ٫ من بی غم بی غم هستم ٫ نمی دونم چند روز طول می کشه اما بالاخره یه پایانی داره ......


سه شنبه 7 شهریور 1385
غریبه
من همیشه اعتقاد داشتم این ادم هست که همه چی رو رفم می زنه به جز بعضی موارد که دیگران مقصرند ٫ شاید دوباره خودم باید همه چی رو رقم بزنم ......    دیروز یه غریبه رو دیدم با هم کلی حرف زدیم ٫حرفهاش همش تکراری بود ٫گفتم اگه این کاری که می کنم نشه ٫حرف تو رو گوش می کنم مطمئن باش.... غریبه صدای قشنگی داشت یه صدا که یه چیز رو به یادم می اورد ۳ ماه پیش اواخر اردیبهشت .....

یکشنبه 5 شهریور 1385

یه کمی زور داره ادم تو چیزی که شریکه یه خورده براش سوسه بیان ولی مهم نیست البته ماجرا رو بعدا مفصل تعریف می کنم .

یه دوست پرسید الان کجا هستم و کجا می خوابم : بدون اینقدر این ور و اون اعتبار دارم که یک سال هم بخوام بیرو باشم و جایی به اسم خونه نداشته باشم می تونم زندگی کنم ٬ من اونقدری که می گم هک بد نیتم اینقدر فی سبیل لله واسه این و اون کار کردم که حق به گردن این و اون داشته باشم البته من به ه رکسی هم رو نمی زنم


چهارشنبه 1 شهریور 1385
دعوا شد و دوباره زدم بیرون ٬ می گم رسم نیست ما رو خونه راه بدن ٫اینم رسم ما هست دیگه .....

چهارشنبه 25 مرداد 1385

خوب تو این چند روزه که نبودم پی کارا بودم ٫همه کارام به بن بست خورد ٫میدونستم اینجوری می شه نمی دونم باز چرا دنبالش رو گرفتم ٫خسته شدم ٫دیگه دنبال هیچ چی نمی رم ٫ نمی خوام دیگه ٫تلاش کنم شاید تو این چند سالی لینقدر این ور و اون ور زدم ٫ولی همیشه یه نتیجه داشت ٬نه نه نه نه نه نه نه نه

دیونه شدم ٫حالم داره بهم می خوره از این همه بد بیاری ٫ نمی دونم چرا فکر رفتن دیگه تو سرم نمی اد ٫البته می دونم اگه کمی بهم فشار بیاد همه چی رو تموم می کنم


پنجشنبه 19 مرداد 1385

باید مونو دیدکه چی می شه دارم دست به یه کارایی می زنم ٬ احتمال داره سرو کارم به زندان بکشه دیدم بیرون وفا  نداره بریم زندون . البته قیافه من بچه سوسول به زندون نمی خوره


چهارشنبه 18 مرداد 1385
اینقدر روزگار و ادم هاش جالب هستند که موندم چه کنم ٫ می شه گفت همه چی قرو قاطی هست ٬باید دیدکه چی می شه حس نوشتن نیست دلم می خواد یه کامنت ۳۰ خطی بنویم اما حسش رو ندارم ٫اما تا جایی که الان داستان پیش رفته ٫برگشتن من منتفی شده و... نت بعد ببینم چی می شه

یکشنبه 15 مرداد 1385
تو کامنت قبلی زیاد حماسی حرف زدم نه ٫ باز همه ی به هم پیچیده اما مهم نیست باید دید چه باید کرد ... باید رفت و دید .باید .. نمی دونم شاید هم نباید ٫خسته شدم بین این باید و نباید ها گیر کردم ....

شنبه 14 مرداد 1385
داغونم

خوب می دونین بعد چند روز ٫چند تا حرف مختلف با چند نفر زدم ٫ دیگه خونه بر نمی گردم یعنی اسمون زمین بیاد دیگه بر نمی گردم ٫یه دوست که اسمش هم نمی دونم چیه نوشت که خونه  خونواده این حرفا. یادتون می اد اون روزی که از خونه زدم بیرون نوشتم قفل رو عوض کردن اما من کمی شک داشتم ولی مطمئن شدم ٫ کسیاییکه این کار رو می کنند یعینی کسی که رفته دیگه نباید بر گرده ٫من هم فکر کنم اینقدر ارزش دارم که نباید چیزی رو زیر پا بذارم به اسم شخصیت و غرور . حالا هست که باید خودم رو نشون بدم ٫ اگه کم بیارم تمو.م می کنم ولی حالا باید تف بنداازم تو صورت خیلی ها که نشون بدم اونقدری که می گم بزرگ هستم ٫شاید هم مک بیارم ولی تا جایی که بشه هستم و می مونم ٫اگه می خواستم برم می دونستم که امید ندارم حالا هم ندارم ٫اما .. یه چیزی داره تو ووول می زنه می گه این بازی رو اول ببر بعد  .امروز رفته بودم فرودگاه یه رفیقم رو راهی کردم رفت انگلیس ٫ خیلی قشنگ رفت اون اکثر خاطارت ۸۴ من بود فقط یک سال می شناختمش ولی خیلی با هم خوب بودیم . یه روز باید رفت مثل همون هواپیمایی که رفیقم باهاش رفت ٫ فکر کنم حالا نزدیک انگلیس باشه ٫ ۴ ساعت می گذره ٫‌دلم گرفته . کاش ٫همه چی به سادگی امروز بود که با دادن یه ته بلیط و یه گیت و یه چک  پاسبورد همه چی تموم بشه .وقتی یه هواپیما می پره ٫وقتی یکی می شینه ٫وقتی یکی می خنده وقتی یکی گریه میکنه وقتی من هستم شاید روزی هم بیاد که نباشم شاید دور شاید نزدیک .. اما اگه بمونم خیلی کارا دارم نمونم هم بازم خیلی کارا دارم .. به هر حال داغون داغونم ....


   1      2    >>
چند نفر اومدن : 50848


BLACK-BOY

می دونی قبلا چی نوشتم :

 

 

 

ل

سفر نزدیک است و مقصد نزدیکتر...

رفتن سکوت است

سکوت پایان نیست

یه مرد کوچولو هستم ، نه یه ترسو کوچولو ،تازگی ها هم در به در، تصمیم به کوچ دارم تصمیم دارم که برم ،اما همون ترس نمی ذاره ، ولی باید رفت وقتی فشار در به دری به سراغت بیاد دوباره باید رفت اما اینبار بازگشتی نیست ، باید رفت و دید که اونور چه خبره ، دلیل کوچ هم نداره ، متنفرم ..

-----------------------------

نوشته بالا رو دقیقا تابستون

85 نوشتم و الان زمستون 87 هست حال و احوالم جالبه همه چیم جالبه با این همه سردی که نسبت به دنیا دارم بازم دارم  میگذرونم ای کاش من هم ....

شاید از اون موقه هزاران بار پیش خودم گفتم چرا اون روز نشد چرا ؟